لوگان نویسنده در اولین تجربهی کارگردانی بسیار معمولی بود
«جان لوگان» را با نویسندگی آثاری چون «سوئینیتاد»، دو فیلم از سری آثار «جیمز باند»، «گلادیاتور»، «آخرین سامورایی»، «هوانورد»، «رنگو»، «هوگو»، و آخرین فیلم از سری «بیگانه» میشناسیم. او در این آثار با کارگردانهایی چون اسکورسیزی، ردلی اسکات، تیم برتون و سم مندز همکاری کرده است. لوگان با این سابقهی پربار در عرصهی نویسندگی بهسراغ اولین تجربهی کارگردانی خود رفته است. برای چنین نویسندهای که همهی خلأها را در روایت میشناسد، رفتن پشت دوربین و فیلمسازی نوشتهاش کار غیر معمولی نیست. لوگان در اولین تجربهی کارگردانی خود دست روی یکی از کلیشههای دههی اخیر گذاشته است؛ دگرباشان.
لوگان برای پیکربندی روایت خود بهسراغ ژانر هیجانانگیز و در درون آن اسلشر رفته است. او در افتتاحیه از همان کلیشهی رایج در این آثار استفاده کرده است. یک زن در حال رانندگی میان جادهای جنگلی در حال گوش دادن به داستانی دلهرهآور از رادیو است. بهناگاه چرخ عقب پنچر میشود و ماشین میایستد. با چند برش و تعلیق و جامپاسکر، قاتلی تبر به دست او را به قتل میرساند. پس از این افتتاحیه اولین نما از کمپی تانبستانی است که یک اتوبوس وارد آن میشود. نوجوانهای این اتوبوس همگی از خانوادههایی مذهبی و سنتی هستند. مشکل این است که آنها همگی دگرباش هستند و خانوادهها برای رهایی آنها از این تفکر دستبهدامان افراد این کمپ شدهاند.
لوگان سعی کرده کلیشههای درونمایهای را با کلیشههای ژانری تلفیق کند. این تلفیق آنچنان دندانگیر نیست و کارگردان بیشتر سعی دارد روایت خود را بهسوی یک درام پیش ببرد. پس مخاطب ژانر هیجانانگیز و اسلشر چندان نمیتواند از این اثر انتظار تعلیق و هیجان داشته باشد. از سویی دیگر خود کارگردان بین قابهای هیجانانگیز و سرگرمکننده و قابهای یک درام در باب دگرباشها سرگردان است. او سعی میکند شخصیتپردازی کاراکترهای خود را در پردهی اول و با تأمل انجام دهد، اما این ۳۰ دقیقه گویا برای او کافی نیست. همهچیز در این روایت درهم است و هیچ کاراکتری پرداخت نشده است. لوگان گویی در دورهمی این کمپ و از زبان کاراکترها در حال توصیف روایت خود است. هر کاراکتر در حال توضیح این است که میخواهد همانند دیگران فردی عادی باشد و اعضای این کمپ نیز قرار است به آنها کمک کنند تا دوباره به آغوش جامعه بازگردند. در این میان کاراکتری که دیگران او را معلق بین مذکر و مؤنث میدانند، بیش از دیگران خود را میشناسد. شاید اگر همین کاراکتر «جردن» بیشتر در بطن روایت قرار میگرفت، با درامی خوب و تأثیرگذار روبهرو بودیم. پس از دیدن فیلم در تعجبم که چرا لوگان روایت خود را در ساختار هیجانانگیز تصویر کرده است؟ چه نیازی به این کار بوده وقتی بهخوبی میتوانست تقابل تفکر متحجر سنتی و دگم را در برابر دگراندیشان قرار دهد. او با این تصمیم روایت خود را فرو ریخته است. لوگان فقط پیرنگ خوبی نوشته و در باز کردن فیلمنامه و شخصیتپردازی کمیتاش لنگ است. اینکه نویسندهای چون جان لوگان وارد عرصهی فیلمسازی شده خبری خوبی است. اما او در اثر اول خود بهعنوان کارگردان تمرکزی روی روایت ندارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.