پوستر فیلم گذر مجهول

فیلمی که ما را به یاد تاریخ مجهول می‌اندازد

گذر مجهول
The Xrossing
محصول ۲۰۲۰ – استرالیا
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۲
نویسنده مصطفی ملکی

قصد داشتیم فیلم زیبای «ویولت» آقای «استیون جی. میهالیویچ» را مرور کنیم که در کارنامه‌ی او به فیلم اول این کارگردان برخوردیم و از بد حادثه به‌سبب اینکه در سال ۲۰۲۰ زیرنویسی برای فیلم یافت نمی‌شد، در نوبت تماشا قرار گرفته بود. بهتر آن دیدیم که ابتدا وارد فیلم اول این کارگردان شویم و سپس به فیلم بعدی او بپردازیم.

آقای میهالیویچ اثر خود را با کشاندن مخاطب به صحنه‌ی قتل یک دختر نوجوان در استرالیای غربی و در منطقه‌ی پرث آغاز می‌کند. آنچه گوینده‌های خبر می‌گویند حکایت از کشته شدن دختری با نام «تریسی مایرز» دارد که جنازه‌ی او مقابل خانه‌ی فردی با نام «رابرت براچ» پیدا شده است. رابرت براچ را در این محله با نام بابی سیاهه می‌شناسند. او یکی از بومیان استرالیاست و به‌همین سبب است که مورد هجمه‌ی مردمان سفیدپوست محله قرار می‌گیرد. روایت پس از مرور سریع قتل تریسی وارد دنیای سه نوجوان با نام‌های «کریس»، «شین» و «انگس» می‌شود. این سه به سرکردگی شین روی حصار خانه‌ی بابی جملاتی را در باب قتل تریسی اسپری می‌کنند. پس از آن باز هم شاخه‌ی جدیدی در روایت باز می‌شود و آن هم برادر شین با نام «فینیکس» است که سرکردگی باندی خلافکار را در این منطقه بر عهده دارد.

آقای میهالیویچ در روایت خود سعی دارد ابتدا رابطه‌ی دوستی بین این سه نوجوان را بسط دهد و سپس بدون ورود به زندگی خانوادگی‌اشان و فقط از طریق طی نمودن گذرهای مختلف این محله توسط آن‌ها روایت را پیش ببرد. در این میان کریس نقش پررنگ‌تری دارد؛ چرا که او در نهایت خط قرمز پنهان نژادپرستی را رد می‌کند و در خانه‌ی بابی را می‌زند. به محض ورود کریس به درون زندگی بابی است که شم موسیقایی بابی نیز روایت را در بر می‌گیرد. آقای میهالیویچ سعی دارد تا آنجا که می‌تواند از ماجرای قتل تریسی یک مک‌گافین بسازد و عملاً همه‌چیز را حول ماجرای مجهول قتل تریسی بچرخاند؛ ‌بدون ورود به جزییات پرونده. هدف او به چالش کشیدن اخلاقیات در این محله است.

این فیلم در کلیت خود مخاطب را درگیر گذرگاه‌هایی روایی می‌کند که از طریق آن‌ها وارد زندگی هر کدام از این کاراکترها می‌شویم. کار خوب آقای میهالیویچ در این اثر بریدن هوشمندانه‌ی کاراکترها از فضای داخلی خانه‌ و ورود والدین به درون داستان است. او بدون اینکه روایت را دچار نقصی روایی کند این کار را انجام می‌دهد. اما در عین حال داستان شخصیت‌هایی که می‌سازد شاید به‌سبب بودجه‌ی کم فیلم است که ناتمام باقی می‌ماند. به‌طور مثال ورود خوب کارگردان به درون رابطه‌ی برادری فینیکس و شین با اختتامیه‌ای ناقص به پایان می‌رسد و از آن‌سو رابطه‌ی عاشقانه‌ی بین کریس و ابی نیز گویی به کل روایت نمی‌آید. آقای میهالیویچ سعی دارد به تعریف مفاهیمی که قصد داشته از طریق روایت خود مخاطب را با آن‌ها درگیر کند بپردازد. باید گفت بخشی از این مفاهیم و به‌خصوص رابطه‌ی خصمانه‌ی شین با بابی ناقص باقی می‌ماند. شین یک نوجوان کاملاً احساسی است که بت زندگی‌اش فینیکس به حساب می‌آید. این رابطه‌ی مراد و مریدی بین دو برادر تا جایی خوب پیش می‌رود، اما در پرده‌ی سوم آن‌قدر در دالانی باریک قرار می‌گیرد که ابتر باقی می‌ماند. تزریق هیجان کاذب در این روایت یکی از آن اضافاتی است که گویی کارگردان برای جلب نظر مخاطب به آن وابسته می‌شود. آقای میهالیویچ در فیلم اول خود گویی با نگاه به «تاریخ مجهول آمریکایی» اثر تونی کی سعی دارد رابطه‌ی بین شین و فینیکس را بسازد، اما داستان او کاراکترهای اصلی دیگری نیز دارد و قرار نیست این تقابل با نژادپرستی در آن نقش پررنگی پیدا کند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟