پوستر فیلم سنگ‌دل

فیلمی که به دست خود سقوط می‌کند

سنگ‌دل
The Violent Heart
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۱.۵
نویسنده سارا

سکانس آغازین فیلم پسر نه ساله‌ی سیاه‌پوستی -دنیل- را نشان می‌دهد که همراه با موتورش -که خراب شده است- درحال راه رفتن از گوشه‌ی جاده‌ای در میان جنگل است. او با مادر و پدرش و خواهر بزرگ‌اش -وندی- زندگی می‌کند. شب‌هنگام زمانی‌که درحال درست کردن موتورش در گاراژ خانه است، صدایی می‌شنود. او وندی را می‌بیند که با چمدانی در دست سوار ماشین غریبه‌ای می‌شود. دنیل با موتور به دنبال آنها می‌رود. اما چیزی که از این تعقیب حاصل‌اش می‌شود چیزی نیست که هرگز حتی فکرش را می‌کرده است.
فیلم «سنگ‌دل» با نمایی سخت و دردناک آغاز می‌شود و دنیل پسر کوچک نه ساله، قتل خواهرش را در برابر چشمان خود می‌بیند. قتلی که هرگز قاتل آن یافت نمی‌شود. سپس فیلم برش‌خورده و پانزده سال به جلو می‌آید و ما دنیل را می‌بینیم که حالا پسری جوان است و در یک تعمیرگاه کار می‌کند. او حالا یک برادر کوچک‌تر از خودش به‌نام «آرون» دارد. از سوی دیگر فیلم ما را با دختری دبیرستانی به‌نام «کَسی» آشنا می‌کند. دختری که با خراب شدن ماشین‌ پدرش با دنیل روبه‌رو می‌شود و در ادامه اتفاقاتی رخ می‌دهد که منجر به آشنایی و عشق این دو نفر به همدیگر می‌شود.
فیلم «سنگ‌دل» به‌خوبی و به‌آرامی در ابتدا ما را با این دو شخصیت اصلی خود آشنا می‌کند. ما آنها و شرایط سختی که هر دو با آن مواجه هستند را می‌بینیم و به‌راحتی دلیل عشق ناگهانی آنها را هم می‌توانیم درک کنیم. فیلم سپس به همان سادگی و آرامی که ما را با این دو نفر آشنا کرده ما را با رابطه‌ی ایجاد شده بین آنها نیز همراه می‌کند. ما هم می‌توانیم دنیل را و خشمی را که از همان دوران کودکی در درون او ایجاد شده را درک کنیم و هم خشمی را که کَسی با آن مواجه است. درواقع دنیل خود را برای اینکه نتوانسته است به خواهرش کمک کند، سرزنش می‌کند. ازاین‌روست که خشمی فروخورده در درون خود دارد. خشمی که تمام زندگی و اتفاقات پیرامونی او را دربرگرفته است. کَسی نیز که احساس می‌کند توسط پدر به او و مادرش خیانت شده، دارای خشم و عصبانیتی در درون خود است. از همین‌جاست که این دو با همین وجه مشترک و درک کردن خشم نهفته در درون‌شان می‌توانند با هم ارتباط برقرار کنند. فیلم به‌خوبی و با منطقی درست اتفاقات را پیش می‌برد و رابطه‌ی عمیقی را بین شخصیت‌های‌اش و سپس بین ما و شخصیت‌های‌اش ایجاد می‌کند. ما در حال لذت‌بردن از این داستان هستیم تا اینکه به ناگاه فیلم در یک‌سوم پایانی خود از هم فرو می‌پاشد و از داستانی ملودرام و عاشقانه و کاملاً منطقی به داستانی آبکی و حتی می‌توان گفت خیال‌انگیز تبدیل می‌شود که به‌راحتی می‌تواند تمام فیلم را خراب کند. یک اتفاق ساده که چندان در مسیر داستان نیست، روند داستان را تغییر می‌دهد و باعث می‌شود دیگر ما آنچنان لذت گذشته را از فیلم نبریم. قطعاً اگر فیلم به روند روایت داستانِ شخصیت‌های خود ادامه داده بود و توانسته بود هر یک از آنها را به‌گونه‌ای در همان شرایطی که بودند پیش ببرد، ما با داستانی بسیار خوب روبه‌رو بودیم که شخصیت‌های‌اش پتانسیل رشد یا حتی سقوط را در درون خود داشتند. اما فیلم با تغییر موضع خود و رفتن در مسیری دیگر شخصیت‌های‌اش را مجبور به انجام کارهایی می‌کند که قابل‌درک نیستند و ما به عنوان بیننده نمی‌توانیم آنها را بپذیریم. اینجاست که داستانی با پتانسیل بسیار خوب با یک اشتباه ساده تقریباً خراب می‌شود.
در این میان نباید از بازی خوب بازیگران، موسیقی و شات‌های زیبایی که در فیلم به‌ویژه در یک سوم ابتدایی داستان می‌بینیم غافل بمانیم. موسیقی‌ای که می‌تواند هم فضای آرام محیط پیرامونی و هم فضای پرتنش روحی شخصیت‌های خود را به خوبی نشان دهد. دوربین هم با نگاه حساس خود به شخصیت‌ها و فضای پیرامونی منجر به ایجاد سکانس‌هایی زیبا با نورپردازی‌های طبیعی شده است. ازاین‌روست که با وجود تمام اتفاقات خوبی که در داستان رخ داده است با پایان آشفته و شاید خیال‌انگیزش حسرت دیدن یک فیلم قابل‌قبول به دل بیننده خواهد نشست.