یکی از نکات مهمی که یک کارگردان میتواند در انتقال مفهوم مورد نظر به بینندهی خود در نظر داشته باشد، استفاده از یک ژانر همسو با آن مفهوم است. «کیث توماس» در اولین تجربهی فیلمسازی خود بهسراغ مفهوم ترس و درعینحال عذاب وجدان رفته است. چه ژانری بهتر از دلهره برای پیاده کردن آن. «یاکو» یک جوان فراری از یهودیت ارتدوکس است که میخواهد به دل جامعه بازگردد. او با ترسی که هنگام مرگ برادر کوچکاش گرفتار آن شده بود درگیر است؛ همین دلیلی است که باعث فراری شدن او از مذهبیون افراطی شده است. او که در لباس یک خاخام بههمراه برادر خود در حال عبور از خیابان است، بهناگاه با چند جوان عیاش مواجه میشود که میخواهند آنها را اذیت کنند. یاکو با ترس به گرفتاری برادر در دستان آن دو جوان مینگرد و ترس اجازه نمیدهد واکنشی نشان دهد. در یک آن برادر از دست آنها فرار میکند، اما بهناگاه با اتومبیلی در حال حرکت برخورد میکند و جاناش را از دست میدهد. حال و پس از گذشت چند سال از این اتفاق، یاکو میخواهد تحت نظر روانشناس و قرصهای آرامبخش به دامان جامعه بازگردد. اما با پیشنهاد ۴۰۰ دلاری برای یک شب، قبول میکند که بهعنوان «شومر» (کسی که شب قبل از تدفین را کنار جسد فرد مرده به صبح میرساند) در خانهی یک پیرمرد و پیرزن سپری کند. به او گفته میشود که پیرمردِ مرده یکی از بازماندگان هولوکاست است. همهچیز بعد از ورود او به خانه آغاز میشود. او قرار است طی این چند ساعت با بزرگترین ترس زندگیاش روبهرو شود.
کارگردان در استفاده از سمبل و تمام فاکتورهای سینمای دلهره گشادهدستی کرده است و نمیگذارد بیننده از درون این چارچوب بیرون رود. راه مقابله با ترس و عذاب وجدانی که گرفتار زندگی یاکو است را درون موجودی ماورائی و شیطانی با نام «مازیک» قرار داده است؛ موجودی که از ترس میزبان خود تغذیه میکند تا همهاش را در بر بگیرد. فردی که مرده آنقدر محو عذاب وجدان گرفتار در ذهناش شده بوده که در نهایت با مرگی که نصیباش میشود از آن رهایی مییابد. اما مازیک بهدنبال میزبانی جدید میگردد و چه کسی بهتر از یاکو. در همین استفادهی کنایی کارگردان از یک موجود افسانهای و شیطانیست که راه فیلم از آثار معمول ژانر دلهره جدا میشود. در تمام طول این شب، یاکو در اصل با خودش در حال کشمکش است. کارگردان سعی کرده ترس و عذاب وجدان را دچار آرایهی تشخیص کند و البته که در این کار هم موفق بوده است. یکی از بارزترین نکاتی که فیلم را تبدیل به یک اثر راحتالحلقوم و دوستداشتنی میکند، زاویههای متنوع دوربین است. لوکیشن محدود فیلم با آن همه دیوار حایل و پله و راهروهای تنگ، باز هم مانع کار کارگردان در استفاده از تمام پتانسیل لوکیشن نشده است. دوربین گاه در چارچوب یک در و از میان یک در نیمهباز اتفاقات را رصد میکند و گاه از انتهاییترین گوشهی اتاق پذیرایی به رخدادهای در حال وقوع مینگرد. همین تعدد زاویه در فیلمبرداری است که چشم مخاطب را خسته نمیکند و باعث میشود اثر به درون ذهن او رسوخ کند.
باید گفت که کیث توماس در اولین اثر در مسیر فیلمسازی خود، گام محکمی را برداشته است. او به ترس کالبدی فیزیکی میدهد و شخصیت اول خود را به تقابل آن میبرد. اما در پارهی سوم فیلم خود دچار عجلهای آزاردهنده میشود و بهنوعی تمام آنچه که رشته بود را پنبه می کند. شاید اگر همان صبر و تعلیق دو پارهی اول اثر را در بخش آخر هم حفظ میکرد، با یکی از آثار قدرتمند سال جاری مواجه بودیم.