اگر پس از تماشای این فیلم لحظاتی از فیلمهایی چون «داستان دو خواهر»، «پسر»، «میدسامر» و «سرداب» را مقابل خود تصور کردهاید، باید بگویم ذهن شما مسیر را اشتباه نرفته است. در سینما این عادت وجود دارد که آثار موفق گذشته در هر ژانری روی برخی فیلمهای جدید تأثیر میگذارند. در ژانر دلهره نیز بهوفور شاهد این اتفاقات هستیم. فیلم جدید آقای «تانلی موستونن»، کارگردان جوان فنلاندی، از این ماجرا جدا نیست. اما او آنقدر میان این چند فیلم سرک کشیده که روایت فیلم خودش دیگر تهی میشود.
در فیلم «داستان دو خواهر» روایت به این گونه بود که دختری نوجوان حضور خواهر مردهاش را همچون کالبدی حقیقی تصور میکرد. در فیلم «پسر» با یک پرستار بچه مواجه هستیم که برای مراقبت از یک عروسک استخدام میشود؛ عروسکی که در نقش پسری مرده آن خانواده را کنار یکدیگر نگاه داشته است. در فیلم «میدسامر» با روایتی فرقهای روبهرو میشویم. و در نهایت فیلم «سرداب» از طریق ریاضی انسان را در یک هزارتو مقابل شیطان قرار میدهد. فیلم جدید این کارگردان جوان فنلاندی همهی این روایتها را یکجا در خود جمع کرده است و کارگردان قصد دارد از دل آنها به روایت خود برسد. اما باید گفت او در هیچ نقطهای از فیلم خود به این هدف نمیرسد.
این فیلم روایت زوجی جوان است که بهتازگی فرزند خود را از دست دادهاند. از همان افتتاحیه و نوع سوگواری این زوج متوجه میشویم که این روایت قرار است در پردهی سوم ما را غافلگیر کند. متأسفانه نوع غافلگیری کارگردان هم بسیار نخنماست و قرار نیست ما را در انتهای فیلم شوکه کند. سوال اینجاست که چرا کارگردان اینقدر رو بازی میکند؟ آیا توانایی طرح یک پازل را ندارد؟ آیا با مقولهی روانشناختی آسیب روحی پس از فقدان آشنا نیست؟ یا عاشق فیلمهای نامبرده در بالا بوده و قصد داشته به آنها ادای دین کند؟ هر چه هست گزینهی آخر در باب این کارگردان صدق نمیکند. آقای موستونن واقعاً قصد داشته روایتی مستقل از این فیلمها را بهتصویر بکشد، اما بهسبب نداشتن آن ذهنیت مستقل یک کارگردان آثار روانشناسانه قادر نیست خط روایی خود را در فیلم جاری کند. او قرار است از مادری روایت کند که دچار فقدان است. این فقدان مرز میان واقعیت و انتزاع را پاک کرده است. حال او بهطور کامل انتزاع را در آغوش گرفته است و قصد ندارد حتی برای لحظهای از آن دست بکشد. با چنین درونمایهای بسیار برخورد داشتهایم؛ آن هم در آثار دلهره و رازآلود و روانشناسی. اما وقتی یک کارگردان قصد دارد چنین روایتی را تصویر کند باید در باب انسان، فقدان، ذهن و انتزاع مطالعهی کافی داشته باشد. او باید دنیایی را خلق کند که مخاطب نیز در آن همچون کاراکتر اول فیلم سردرگم شود. در مقابل هنگام گرهگشایی باید فلشبکهای پنهان بهگونهای برش داده شوند که مخاطب طی همان ۵ دقیقه کل روایت را این بار از منظر بیرونی مشاهده کند. اما فیلم آقای موستونن فاقد این هماهنگی بین ظاهر روایت و سکانسهای پنهان است. تنها نکتهی مثبت این فیلم بازی «ترزا پالمر» است که توانسته بهخوبی از عهدهی این نقش برآید. پالمر در این فیلم بهخوبی نقش مادری را بازی کرده که از درد فقدان رنج میبرد. اما متأسفانه هیچکدام از کاراکترهای پیرامون او شخصیتپردازی نشدهاند و قادر نیستند پابهپای این کاراکتر آن فضای مالیخولیایی را شکل دهند. کارگردان جوانی همچون موستونن اگر میخواهد در سینما مسیر خود را بیابد، باید به زبان مستقل خود برسد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.