زمانی که در باب تغییرات آبوهوایی صحبت میکنیم یکی از نتایج آن ذوب شدن یخهای زمین است که در نتیجهی آن بسیاری از نقاط زمین غیر قابل سکونت میشوند. متهم اصلی تغییرات آبوهوایی انسان است و طی این سالها به کرات در مورد خطرات و پیامدهای استفادهی بیرویهی انسان از منابع طبیعی و سوختهای فسیلی صحبت شده است. سینما هم با آثار مستند و داستانی خود سعی دارد در قالب روایتهای گوناگون دین خود را به زمین ادا کند. فیلمهای آخرالزمانی که در آنها انسان دیگر با پیامد کار خود مواجه شده است یکی از روایتهایی است که سینماگران انتظار دارند مخاطب را با آن تحت تأثیر قرار دهند.
فیلم «جزر و مد» سالها بعد از غیرقابلسکونت شدن زمین را روایت میکند؛ زمانی که زمین دیگر جایی برای زیست نیست و ساکنان باقیمانده به نقطهای در فضا مهاجرت میکنند. آنها هر چند سال یکبار پژوهشگرانی را به زمین میفرستندتا از شرایط سکونت دوباره در آن باخبر شوند. روایت فیلم هنگام ارسال یکی از همین کاوشگرهاست. «بلیک» زن جوانی است که همراه دو تن دیگر به زمین میرسند. دو همراه او بهسبب جراحتهایی که برایشان ایجاد میشود از دست میروند. او میماند و قبیلهای از انسانها که سبک زندگیشان مانند انسانهای نخستین است. بلیک با دیدن انسان و بچههایی که متولد شدهاند خوشحالتر از همیشه سعی دارد با کلونی خود در فضا ارتباط برقرار کند که زمین دیگر قابل سکونت شده است.
کارگردان جوان فیلم سعی کرده با گرفتن ایدهی فیلم «فرزندان انسان» و فضایی سرد و خاکستری روایت خود را جلا دهد. اما فیلم جز کلیشههای رایج در سینمای علمی-تخیلی و آخرالزمانی چیزی نیست. فیلم دچار همان فراز و فرودهای تکراری است. حتی ضربآهنگ اثر با درونمایهی آن همخوانی ندارد. کارگردان در پارهای از اوقات سعی کرده تا فیلم را همراه با موسیقی تبدیل به اثری شاعرانه کند اما فضایی که برای اثر خود ایجاد کرده آنقدر سرد و بیروح است که هیچکدام از این تلاشها برای گرم کردن فضا به نتیجه نمیرسد.
فیلم «جزر و مد» در اوج و فرود خود همانند جزر و مد دریا هم نیست. کارگردان سعی کرده با اثری که تیتر فیلم روی مخاطب میگذارد، بالا و پایین شدن سطح آب را تبدیل به یکی از فاکتورهای اصلی فیلم کند. اما زمانی که این فاکتور نتواند با کاراکترها و رویدادهای فیلم دچار هماهنگی شود، فیلم دیگر از روایت خود دست برمیدارد. بلا تار در باب همبستگی ارکان فیلم می گوید:«فیلم فقط برش-اطلاعات-برش نیست. بایستی اجازه دهیم فضا، صدا، تصویر و کوچکترین اجزای قاب هم به ما اطلاعات دهند.»
آنچه از این فیلم به ذهن مخاطب خطور میکند سکون عریان حاصل از نبودن یک روایت است. سینمایی که قصهگو نباشد نمی تواند مخاطب را به کنه خود برساند و در نتیجه عقیم میماند. اگر کارگردان برای تصویر خود قصهای بیابد و بتواند آن را روایت کند، در نهایت قادر خواهد بود ایدهی اصلی خود را به ذهن مخاطب انتقال دهد.