جورج کلونی در چند اثری که با نام کارگردان پشت دوربین رفته نشان داده که یک فیلمساز متوسط در سینمای جریان اصلی است. آثار او کموبیش میل به دنیایی دارند که در آن کاراکترها دچار نوعی انزوا، اضطراب و رهاییطلبی هستند. اما این میل در حد همان میل باقی میماند و تا کنون اثری از او مشاهده نکردهایم که بتواند دنیای خاص فیلمسازش را نشان دهد.
این فیلم اقتباسی از مجموعهسرگذشتهای نویسندهای با نام «جی.آر» است. کلونی سعی کرده باتوجه به سرگذشت و حرفهی کاراکترِ دنیای واقعی و نوشتهاش ضربآهنگ اثر را بالاتر ببرد. همین انتخاب نابجا باعث انفصال اجزای روایت در فیلم میشود. چگونه؟ کارگردان فیلم را به دو بخش تقسیم کرده و سعی دارد هر بخش را درمیانهی آن دیگری بیاورد تا مخاطب زمان حال کاراکتر و گذشتهی گلچینشدهاش را همزمان مشاهده کند. تا انتهای فیلم هم دلیل این کار کلونی را متوجه نمیشویم. گویا برای او کاراکتر چارلی بیش از دیگر کاراکترها، حتی کاراکتر جی.آر، اهمیت دارد و بهنوعی این شخصیت نقشی چون مرشد پیر قصههای کهن را دارد.
این فیلم شاید اگر از زاویهدید کارگردانی چون پل توماس اندرسون یا شان بیکر ساخته میشد میتوانستیم انتظار یک درام ساختارمند را از آن داشته باشیم. اما جورج کلونی با این همه همکاری مشترک با برادران کوئن هنوز تفاوت ابزوردیسم و تلفیق آن با طنز را درک نکرده است. «تای شریدر» بازیگر با استعدادی است اما حتی او نیز نسبت به کاراکتر جی.آر گنگ است. بهنظر کارگردان باید تحلیل درستی از فضای مورد نظر داشته باشد؛ آن هم وقتی که شخصیت دنیای واقعی حضور دارد و میتواند او را به درک درستی از این فضا برساند.
جورج کلونی در میانهی اثر خود و هنگامی که جی.آر در نیویورک و بین دوستاناش در دانشگاه ییل است جملهی مشخصی را از زبان دیگر کاراکترها خطاب به شخصیت اصلی مدام تکرار میکند:«الان دورهزمونهی سرگذشتنویسیه». اما این جمله حتی با چند مرتبه تکرار باز هم عقیم است و مخاطب را به فضای فیلم گره نمیزند. اینکه کارگردان سعی دارد فیلم را همچون یک شرححالنویسی در پاورقی یک روزنامه بهتصویر بکشد در همین جملهها باقی مانده و هیچ نشانی از تلاش او برای سینمایی کردن یک موقعیت دراماتیک نمیبینیم. حسرت بیشتر آنجاست که کاراکتر جی.آر وارد رابطهای نافرجام با یکی از دختران همدانشگاهی میشود، اما همهچیز همچون کف آب روی سطح دریا دچار عمق معنایی نمیشود. شاید اگر جورج کلونی میتوانست کاراکتر زن اغواگر تاریخ سینما را در کالبد کاراکتر سیدنی متبلور کند جریان فیلم دچار دگرگونی لذتبخشی میشد. اما سیدنی همان کاراکتر بزکشده و لوس ملودرامهای تینیجری باقی میماند و کاراکتر جی.آر نیز گنگ و گنگتر میشود.
اما یکی از عناصر اصلی این داستان میکدهی دیکنز است که چارلی متصدی آن است. بهوضوح میتوان درک کرد که نویسندهی کتاب یعنی جی.آر واقعی تا چه حد این فضا را همچون محفل امید، دوری از تنش و موتور محرک خود توصیف کرده است. اما کلونی نمیتواند از آن کتابهای انباشته در پشت بار بهرهی سینمایی ببرد. تصور کنید این فضا در اختیار فیلمسازانی چون آلن یا شریدر قرار میگرفت؛ مطمئناً حتی تصویری فراتر از آنچه که نویسندهی اصلی انتظار داشت به نمایش گذاشته میشد. در نهایت جورج کلونی درونمایهی پر از پتانسیل یک اثر اقتباسی را تبدیل به یک اثر سینمایی کاملاً متوسط کرده است. اصطلاحی در بین گزارشگران فوتبالی رایج است که میگویند:«گل نکردن این توپ از گل کردن آن سختتر بود.» حال و روز جناب کلونی و فیلماش نیز همین است؛ او همهی مواد اولیه را برای تولید یک اثر سینمایی خوب در اختیار داشته و در نهایت اثرش وا رفته است.