هنگامی که بعضی نامها را در سینمای آمریکا میشنویم ناخودآگاه احساس میکنیم که باید به احترام آنها کلاه از سر برداشت. «بری لوینسن» یکی از همین نامهاست. از «بلندیهای آزادی»، «خفتگان»، «مرد بارانی»، «صبح بهخیر ویتنام»، «غذاخوری»، «سگ را بجنبان» تا آثاری چون «خلیج»، «جک را نمیشناسی» و … . لوینسن در هر ژانری دست برده و موفق بیرون آمده است؛ از کمدی تا دلهره. لوینسن برخلاف دیگر کارگردانهای پرخرجی چون «ردلی اسکات» یا «جورج لوکاس» و «جیمز کامرون» با بودجههایی متوسط و پائین روایت خود را بهتصویر میکشد. فرقی نمیکند او در حال ساخت اثری اقتباسی باشد یا خودش آن را نوشته باشد، هر چه هست قدرت او در تصویر کردن آن قصه است که مورد تحسین واقع میشود. لوینسن در طول دوران حرفهای خود بیشتر از هر کارگردان دیگری با دنیرو، پاچینو و هافمن کار کرده است. این نشان میدهد که او بازیگردان خوبی نیز هست. بسیار دیدهایم کارگردانهایی که با احتیاط به سراغ بازیگران صاحب سبک میروند و بههمین دلیل شاید حضور یکی از آنها را در آثار ایشان پررنگ ببینیم. اما آثار لوینسن چیزی جز این را ثابت میکنند. او در جدیدترین اثر خود اقتباسی از یکی از بازماندههای آشویتس را بهتصویر کشیده است.
شاید در ابتدا تصور کنید که قرار است اثری دیگر همچون «فهرست شیندلر» و دهها فیلم مانند آن را مشاهده کنید. اما اینگونه نیست. این روایت «هری هفت» لهستانی است که پس از جنگ در آمریکا زندگی میکند. لوینسن در آثار قبلی خود نیز نشان داده که نه ذهنی ایدئولوژیک دارد، نه قرار است کاملاً به مذهب وابسته شود و نه حتی نیازی به دستبهدامان شدن احساسات مخاطب دارد. او قصهاش را تصویر میکند و این مخاطب است که از زاویهدید خود نسبت به آن واکنش نشان میدهد.
فیلم با قدم زدن هری در ساحل و خیره شدناش به سایهای که دو نفر است آغاز میشود. افتتاحیهای که از همان ابتدا خبر از انتزاع ذهنی کاراکتر اصلی میدهد. هری یکی از بازماندگان اردوگاههای ارتش نازی است. اما سوالی که برای همه پیش آمده این است که او چگونه در اردوگاهی که افراد بیش از چند ماه دوام نمیآوردند، مدتی طولانی را سر کرده است. هری بهدنبال دوستدخترش میگردد که همزمان با او به اردوگاه فرستاده شده بود؛ «لیا». گویی او همیشه در ذهن خود با این دختر زندگی میکند و فقط منتظر ملاقات دوبارهی اوست. او فقط میخواهد تیتر یک روزنامهها شود، بلکه اگر لیا زنده باشد چهرهاش را ببیند. هری در میان دیگران زندگی میکند اما هیچگاه آسان و با خیال راحت اطراف را نمینگرد. او نه میخواهد فراموش کند و نه توان این را دارد که به زندگی عادی بازگردد.
لوینسن این فیلم را از روی رمانی به قلم فرزند ارشد هری هفت ساخته است. او در روایت خود سعی دارد دوگانهای هری را در اردوگاه و زندگی کنونیاش بهتصویر بکشد. روایت او در اصل هری هفت اکنون است؛ فردی که برای زنده ماندن مشت میزده، حال برای یافتن گمشدهی خود مشت میخورد. شاید مخاطب در ابتدا تصور این را داشته باشد که این کاراکتر در نهایت قرار است تبدیل به راکی بالبوآ شود. اما لوینسن آنقدر ساده قصه میگوید که در میانهی فیلم به مکگافین بودن بوکس پی میبرد. لوینسن بیآنکه بخواهد وارد سانتیمانتالیسم هولوکاستی شود، تصویری عریان و موجز را از هری اسیر در دست نازیها نمایش میدهد. زیبایی اثر لوینسن به سادگی آن است. این فیلم نه چیزی زیاد دارد و نه کم؛ فقط یک اثر سینمایی است. انتزاع در این فیلم در مرز واقعیت و سوررئالیسم ذهنی هری نمایان میشود. او بهسادگی نمای اول را تبدیل به آخرین نمای خود میکند و در این بین هر چه میبینیم بازگشت یک اسیر جنگی به زندگی است.
در بالا از بازیگردانی زیبای لوینسن در کار با بازیگران گفتیم. «بن فاستر» در این فیلم یکی از نمایشهای بینقص خود را ارائه میدهد. لوینسن بن فاستر را بهسبب همان نگاه نافذ و پر از تردید معروفاش در نقش هری انتخاب کرده است. این تناسب فیزیکی و اکت بن فاستر باعث میشود کاراکتر هری در همان ۵ دقیقهی ابتدایی مرز میان مخاطب و فیلم را محو کند و او را به درون اثر بکشاند. در کنار این از موسیقی مینیمال هانس زیمر هم نباید غافل بود. زیمر و لوینسن پیش از این کار هم بارها با یکدیگر همکاری داشتهاند. فیلم «بازمانده» معنای ایهامی عنوان خود را بهتصویر میکشد. هری در طول فیلم از تمام آشفتگیهای بهجامانده از گذشته رها میشود؛ آن هم با وداعی ساده!
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.