تجلی ابزوردیسم آلبر کامو در قاب سینما
«پاتریس مورسو»ی کامو در «مرگ خوش» هنوز به کمال ابزوردیسم مد نظر نویسنده نرسیده بود. مورسو در «بیگانه» همانی شد که بعدها نویسندهاش را پیامبر پوچی خطاب کردند. کامو در بیگانه کاراکترش را در برابر همهی قواعد دنیای بیرون قرار داد تا در نهایت همچون یک غریبه او را از جامعه طرد کنند. اما تصویر کردن این صداقت آزاردهنده در سینما تنها و تنها از طریق وسواسی جنونآمیز امکانپذیر است؛ جنونی که مخاطب را بارها و بارها در طول روایت آزار دهد. «لوکینو ویسکونتی» در سال ۱۹۶۷ و حدود هشت سال پس از مرگ کامو به درون این اثر هجوم برد. «مارچلو ماسترویانی» بزرگ در نقش مورسو صرفاً یک بازیگر ایتالیایی از دل دنیای آثار بزرگان ایتالیا بود که حتی ذرهای از جنون و آزار مورسو را در خود نداشت. اقتباس ویسکونتی وفادارانه بود، اما تصویرسازی بیگانهی کامویی را در خود نداشت. حال با اقتباسی از «فرانسوآ اوزون» روبهرو هستیم.
اوزون در ابتدا انتخاب بازیگر خود را تبدیل به کلید طلایی ورود به درون دنیای مورسو کرده است. «بنجامین ووآزن» در نقش مورسو همانی است که باید باشد. از طریق این کلید طلایی است که اوزون موفق میشود رابطهی رشکبرانگیز کامو و تلألو نور خورشید را در اقتباسش متجلی کند. مورسو در این داستان کارمندی جوان است که روی ریل روزمرگیهای حاصل از پوچی زندگی افتاده است. برای او عشق، مرگ، تغییر زندگی و در نهایت همهی فاکتورهای مورد نیاز انسان برای فرار، از معنا تهی شدهاند. در نتیجه مواجهه با مرگ مادر او را شوکه نمیکند، بلکه در نظرش اتفاقی لاجرم در زندگی است. رستگاری مورسو در دنیای کامو ساعت انتهایی تا اعدام است؛ همانجا که زندگی و هستن را ارج مینهد و علیه فانتزیهای کشیش در باب بخشش و توبه میشورد. اوزون در روایت خود با وسواسی مثالزدنی مورسو را در این مسیر نگاه میدارد تا مخاطب در لحظهلحظهی روایت همچون اطرافیان آزار ببیند.
در داستان کامو فوران خشم و کینهی دادستان و مردمان از پاسخهای مورسو در دادگاه کمال این غریبگیست. در فیلم نیز اوزون بهخوبی توانسته این واکنش تنفربرانگیز دادستان را در مواجهه با صداقت آزاردهندهی مورسو بهتصویر بکشد. بهنوعی همه در این دنیا نیاز به عجز و لابهی مورسو و طلب بخشش دارند. اما مورسو با آغوش باز پذیرای عاقبتیست که او را انتظار میکشد. مورسو در این خط روایی انسانیست که میان دو نیستی لاجرم -قبل از تولد و مرگ- به درکی شهودی از لذت زیستن میرسد. بههمین سبب است که او جملهی طلایی «حتی اگه یه روز زندگی میکردم، الان در حال لذتبردن از تکتک لحظاتش بودم» را بر زبان میآورد. آنچه اوزون در روایت خود ارائه میدهد درک صحیح از لذت زیستن در نگاه کامو است.
کامو در بیگانه و دیگر آثارش همیشه ردپایی از خود را برجای میگذارد. مورسو نیز در بیگانه بخشی از کامو را دارد. خیرگیهای او به ساحل و نور خورشید در همهجا بیانگر خاطرات کامو در دوران دبیرستان، بیماری سل، نزدیکی مرگ و در نهایت دستیافتن به لذت زیستن را همراه دارد. حال بیماری سل کامو در این داستان تبدیل به کشتن آن مرد جوان میشود تا از طریق حکم اعدام، مورسو خود را در مواجهه با مرگ و یأس حاصل از این تقابل ببیند. اتاقک زندان و دیوارهای آن بهترین توصیف برای این مواجهه است. اوزون بدون کموکاست این توصیفات کامو و جهانبینیاش را درون قابهایش میآورد. مکثها، خیرگیها، صداقت بیرحمانه و عاری از هر همدردیای و در نهایت گوش شنوای دیگران بودن در اکت ووآزن مشهود است. او پیش از این نیز در اقتباسی از بالزاک با نام «آرزوهای بر باد رفته» نیز همینقدر توانا ظاهر شده بود و حال درون کالبد یکی از معروفترین شخصیتهای ادبیات قرن بیستم تبدیل به بیگانهی سینما میشود؛ جایی ورای نقشآفرینی ماسترویانی.
اوزون بهراحتی میتوانست روایت خود را درون قابهای رنگی بیاورد، اما از این کار سر باز زده است. در نتیجهی این انتخاب است که برق آفتاب، کلافگیهای مورسو و در نهایت مردگی حاصل از پوچی دنیای مورسو پررنگتر از قابهای رنگی جلوه میکنند. اوزون در روایت خود طراحی لباسی متناسب با این قابها ارائه میدهد. مخاطب در طول اثر هیچگاه وارد قیاس ذهنی بین قابهای سیاه وسفید و قابهای رنگی رؤیایی نمیشود. این تناسب بین دوخت لباسها، کاراکترها و قابها در کل روایت احساس میشود.
اما موسیقی متن فیلم که جسورانهترین انتخاب اوزون در این روایت است. «فاطمه القدیری» با موسیقی الکترونیک انتخابیاش نه مخاطب را از فضای پیرامونی مورسو دور میکند و نه اجازه میدهد موسیقی خود بر تصویر غالب کند. اوزون در کنار موسیقی متن، جسارت دیگری نیز بهخرج داده و آن شخصیتپردازی گستردهی کاراکترهای پیرامونی مورسو با وسعتی بهاندازهی داستان کامو است؛ از «ماری» تا آقای «سالامانو»، مدیر کافه «سلست» و «ریموند» و حتی آن زن عرب و برادرش و در نهایت کشیش و دادستان. روایت ویسکونتی هیچکدام از این کاراکترها را اینقدر عمق نبخشیده بود و صرفاً از طریق تیپسازی سادهانگارنهی سینمای اقتباسی از کنارشان رد شده بود. اما در اینجا عشق را در نگاه ماری، دوستی و وفاداری را در ریموند، خشم حاصل از شکست اخلاقی ورای تعریف قانون و عرف و در نهایت تنفر را در دادستان، واماندگی و سادگی مردی تکبعدی که همهی زندگیاش را با یک سگ شریک شده در کالبد «سالامانو» و در نهایت تبختر مذهبی موردانتظار را در کشیش شاهد هستیم. اوزون روی تکتک این اکتها و نقطهگذاری حضور کاراکترها در جایجای روایت وسواس به خرج داده است. نتیجهی این وسواس در نهایت تبدیل به اقتباسی کامل از یکی از آیکونهای ادبیات قرن بیستم شده است. باید گفت از اوزون جز این هم انتظاری نداشتیم. او با کاراکترهای خود توانست خوانش متنی بیگانه را از اینبهبعد تبدیل به تصویری گویا در ذهن مخاطب کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.