زندگی کن بدون آنکه انتظار داشته باشی مطابق میل تو باشد
«ایلدیکو انیدی»، کارگردان زن مجارستانی، را بهسبب ساخت فیلمهای «قرن بیستم من»، «سیمون شعبدهباز» و «در جسم و روح» میشناسیم. این کارگردان مجارستانی در روایتهای خود هیچگاه ضربآهنگ بالایی انتخاب نمیکند. او در عوض بهآرامی به درون کاراکترهای خود نفوذ میکند و دوربین او که بیشتر اوقات ساکن است، سعی دارد انعکاسی از آن التهاب درونی کاراکترها را به مخاطب انتقال دهد. او در ماراتن سینمایی جدید خود اقتباسی از یک رمان را برگزیده است.
«جیکوب» ناخدای یک کشتی باری است. روزی که کشتی در ساحل فرانسه آرام میگیرد احساس شکمدرد دارد. از سرآشپز کشتی در مورد غذا و اینکه آیا دیگر خدمه هم چنین دردی داشتهاند میپرسد. سرآشپز پاسخ میدهد که حال دیگران تغییری نکرده. جیکوب در ادامه از سرآشپز میپرسد که آیا دچار چنین دردی شده است یا خیر که سرآشپز چنین پاسخ میدهد: «درد ندارم چون متأهلم». جیکوب با تعجب از کشتی پیاده میشود و به ملاقات دوست صمیمیاش، «کودور»، میرود. او در ستوران به کودور میگوید که قصد دارد متأهل شود. جیکوب به خودش قول میدهد که به اولین زنی که وارد رستوران شد درخواست ازدواج بدهد. این اتفاق میافتد و او با دختری خندان و عشوهگر با نام «لیزی» ملاقات میکند.
این فیلم سرنوشت یک ازدواج یا عاشقانهای چون فیلم «گناه اصلی» نیست. کارگردان کاراکتر اصلی خود را بدون آنکه تجربهای زیسته در باب زندگی با زنان داشته باشد در مواجهه با ازدواج قرار میدهد. جیکوب در این فیلم از همان ابتدا در حال تجربه کردن است. او نه میداند هدف از ازدواج چیست و نه زمان آن را دارد که چیزی در این باب بیاموزد. جیکوب بیآنکه بترسد درون این اقیانوس ناآرام شیرجه میزند. او از غرق شدن میترسد، اما چگونه شنا کردن در این آبهای مواج را نمیداند. کارگردان فیلم خود را دچار تناقض زیبایی کرده است؛ دریا در برابر زندگی. خانم انیدی هیچگاه به جیکوب خیانت نمیکند. او دوربیناش را همیشه در کنار این کاراکتر نگاه میدارد؛ جز یک شات که در آن لیزی از پشت پنجره در حال تماشای جیکوب است. در نتیجهی این انتخاب هوشمندانه است که مخاطب همگام با جیکوب دچار نوعی جنون در باب زندگی پنهان لیزی میشود. لیزی در این فیلم همان دخترک شیطان و رهایی است که دقیقاً برحسب تفنن به درخواست جیکوب پاسخ مثبت داده است. او بهنوعی زندگی را همانگونه که میخواهد پیش میبرد. اما جیکوب اینگونه نیست. او بی هیچ تجربهای وارد مسیری شده است که بهزعم او سختتر از موجهای خروشان نخواهد بود. جیکوب در افتتاحیهی فیلم و در پاسخ به این سوال کودور «از خیانت نمی ترسی؟» چنین میکوید:«این هم بخشی از زندگیه». میان گفتن و حس کردن آن لحظه تفاوت از زمین تا آسمان است. این فیلم جیکوب را در برابر واقعیت عریان شنیدهها قرار میدهد.
کار خوب کارگردان این است که فقط روایت میکند. او بهخوبی زاویهدید روایت خود را انتخاب میکند و از ابتدا تا انتها لیزی را همچون یک راز سربهمهر برای جیکوب و مخاطب نگاه میدارد. خانم اینیدی آنقدر به این زاویهدید وفادار است که باعث میشود مخاطب در میانهی این مارتن تقریباً ۳ساعته همچون جیکوب دائم در حال خودخوری باشد که آیا لیزی زنی خیانتکار است یا صرفاً جوانی خوشمشرب و شیطان. دوربین او در یک نما کاملاً زیبا جیکوب و لیزی را در آینهی یک رستوران در برابر آنچه قرار است پیش آید نشان میدهد؛ جیکوب از آینه لیزی را در حال خندیدن با دوستاش تماشا میکند. نگاه نگران جیکوب و خندههای لیزی! نگاه پر از اضطراب جیکوب و ورود مردی به درون قاب که جیکوب را میلرزاند. کارگردان در این فیلم نه قصد دارد پیامی اخلاقی دهد و نه قرار است چالشی از نوع هالیوودی را بهتصویر بکشد. در عوض جیکوب را بهگونهای تصویر میکند که مخاطب از همان ابتدا میتواند خود را جای او قرار دهد. این فیلم در باب وفاداری و خیانت نیست! نه، بلکه یک گام پیش از تشکیل این دو واژه در ذهن جیکوب است؛ آنگاه که چشمانات را میبندی و خود را از روی پل به درون آب میاندازی، آن هم نه به قصد خودکشی، بلکه برای تجربه کردن سقوط!