رئالیسم جادویی در یک اثر تینیجری
طی یک دههی اخیر ظهور استودیوهای فیلمسازی مستقل از یک سو و ظهور فیلمسازان مستقل و مملو از ایده از سویی دیگر باعث ارتقای سینمای مستقل ایالات متحده شده است. بسیاری از این فیلمسازان جوان حتی در آثار یکدیگر نیز حضور دارند و به نوعی ایدهها و آثارشان در هم آمیخته است. خانم «جوزفین دکر» یکی از این چهرههاست. او همزمان با خلق آثاری در ژانرهای هیجانانگیز، دلهره و درامهای عاشقانه، در آثار کارگردانهای مستقلی چون «جو سوانبرگ» نیز به ایفای نقش میپردازد. حال او در جدیدترین اثر خود رئالیسم جادویی را میهمان زندگی نوجوانی با نام «لنی واکر» کرده است.
مواجهه با مرگ، فقدان و فرآیند سوگواری و در نهایت زندگی اصلیترین درونمایههای این فیلم هستند. لنی واکر مدتی است که خواهر عزیزش را از دست داده و همراه مادربزرگ و دایی خود زندگی میکند. فیلم خانم دکر از همان افتتاحیهی خود مخاطب را در برابر نوجوانی قرار میدهد که نه سوگواری میکند و نه برای مواجهه با مردمان بیرون آمادگی دارد. او دائم در حال فرار است و خود را در میان هر آنچه که از خواهر بر جای مانده رها میکند. اینجاست که پای رئالیسم جادویی به داستان خانم دکر باز میشود. نتهای موسیقی در زندگی لنی جان میگیرند، زمین وارونه میشود و گلهای رز مادربزرگ رایحهی عشق تراوش میکنند. اما این جادوی رنگارنگ تنها در زدنگی او جریان ندارد. او و جو زمانی که باخ گوش میدهند نیز درگیر این جادوی زیبا میشوند.
اما خانم دکر میداند که در حال روایت زندگی یک نوجوان است. بحران بلوغ جنسی همزمان وارد زندگی لنی شده است. او واقعاً سردرگم است و این سردرگمی را فقط در یک جمله بهنمایش میگذرد:«دوست دارم خودم رو توی بغل یک نفر رها کنم.» لینی نیاز دارد به زندگی باز گردد. این سرگردانی سرتاسر پردهی دوم را در برمیگیرد. او میان «توبی» و «جو» سرگردان است. از یک سو حس میکند هر گونه بازگشت او به زندگی برابر است با خیانت به یاد و خاطرهی خواهرش در ذهن و از سویی دیگر تمنای تن او و عطش برای ادامهی زندگی ذهن این نوجوان را به مرز انفجار میرساند. رنگبندی قابها و کلبهی مادربزرگ که میان جنگی انبوه است لنی را وادار به جنگ برای زندگی میکند.
شاید پاشنهآشیل این فیلم وارد شدن موسیقی و نوازنده بودن لنی است. موسیقی در این فیلم جریان ندارد و کارگردان هم یا نمیتواند یا نمیخواهد موسیقی را همچون چتری روی روایت بکشد. شنیدن نام باخ، بازی کردن با کلارینت و گیتار، تلاش برای رفتن به مدرسهی موسیقی، فقط همچون نسیمی بیجان بر پیکرهی روایت میوزد. موسیقی در این فیلم جان ندارد و همین سستترین پایهی آن است. از سویی دیگر نوجوانی کردن لنی نیز در فیلم محدود به همان چند سکانس ابتدایی در پردهی اول فیلم میشود. شاید اگر او را بیشتر در تقابل با دیگر دانشآموزان میدیدیم بیشتر به تمام تناقضهای ذهنی این نوجوان سردرگم و سرگردان میرسیدیم. در هر حال فیلم جدید خانم دکر با اینکه در باب مرگ و سوگواری برای فقدان دیگری است، اما سرشار از زندگی و جنگ یک نوجوان برای بازشگت به زندگی است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.