در دستهی فیلمهای خانوادگی و فانتزی همیشه درونمایهای نهفته است و سعی بر این است تا با زبانی ساده مخاطبین کم سنوسال خود را با این درونمایه آشنا کند. فیلمهای آمریکایی که بیشتر حول محور خیر و شر میچرخند و سعی دارند با نشان دادن پیروزی همیشگی خیر مخاطب خود را سرگرم کنند. اما دستهی بریتانیایی کمی فرق دارند. آنها همیشه دنیا را سیاه و سفید نمیبینند و برعکس در بیشتر موارد سعی دارند آن مفاهیم اخلاقی مورد نیازِ مخاطب را در اثر بگنجانند. در این فیلم هم شاهد چنین رویکردی هستیم.
این فیلم داستان دختری سرخورده را روایت میکند که خود را مسئول مرگ مادرش میداند. دختر یکی از کارمندان بریتانیا در هند که پدر و مادر خود را بر اثر وبا از دست میدهد و باید به انگلستان نزد شوهرخالهی خود بازگردد. او دختریست رؤیاپرداز و قصهگو. خیرگی عمیق او به محیط اطراف و مردمان از اون شخصیتی محکم و تسلیمناپذیر ساخته است. به انگلستان میرسد و توسط خانم مباشر به عمارت شوهرخاله میرود؛ عمارتی بزرگ و فرسوده که در زمان جنگ جهانی اول بهعنوان بیمارستان استفاده میشده است. دخترک هنوز همان اخلاق اشرافیگری را در خود دارد و در تقابل ابتدایی با خدمتکار این را نشان میدهد. اما کمکم در مییابد که دیگر چیزی باقی نمانده تا به آن فخر بورزد. در اولین روزی که بیرون میرود و در دشت و جنگل مقابل عمارت به بازی مشغول است، به سگی گرسنه و ولگرد برمیخورد. همین شروع مکاشفهی رؤیاگونهی اوست.
ماری، شبها صدای جیغ میشنود و احساس میکند عمارت توسط روح سربازان مرده تسخیر شده است. اما در یکی از روزهایی که در حال سرک کشیدن است صدای پسرکی در یک اتاق توجه او را جلب میکند. او پسرخالهی اوست که ظاهراً بعد از مرگ مادر از دو پای خود فلج میشود و از آن زمان تا کنون روی تخت آرام گرفته و حتی از ویلچر خود هم استفاده نمیکند. پسرکی بدعنق که مدام از همه چیز شکایت دارد. ماری اما با همان روحیهی جستوجوگر خود وارد حریم پسر میشود.
فیلم پس از این آشناییها و تقابلها وارد مسیر اصلی خود میشود. آنجا که ماری دیواری را مییابد که با شاخهی درختان پوشانیده شده است و بعد از بالا رفتن از آن باغی رؤیایی را کشف میکند. این باغ رؤیایی شبیه باغ آلیس نیست و کارگردان هم تا جایی که بتواند از این دوری میکند و وفادار به متن رمان (رمانی با همین نام که فیلم از آن اقتباس شده) قرار است از باغ به همان درونمایهی مورد نظر خود برسد؛ اعجاز مادر. ماری و پسرخالهاش فرزندان دو خواهر هستند که بدون هم جان نداشتهاند. آنقدر نزدیک بودهاند که دوری مادر ماری از خواهر نازنیناش، او را بهشدت افسرده کرده بود. ماری در ادامهی داستان به همین پی میبرد که مادرش از او متنفر نبوده، بلکه از دوری خواهر جانی در بدناش نمانده بود. طرف مقابل ماری، «کالین» (پسرخالهی ماری) قرار دارد که احساس میکند مرگ مادر خیانتی از سوی او به فرزندش بوده و برای همین از هر چیزی که او را به یاد گذشته بیندازد متنفر است. درست مانند پدر که تمام وسایل همسرش را در اتاقی مخفی نگه میدارد و بعد از مرگ او دست از دنیا شسته و دیگر چیزی برایش اهمیت ندارد.
اما ماری به کندوکاو مرور نامههای دو خواهر به عشق عمیق آنها نسبت به فرزندانشان پی میبرد و کشف میکند این باغ مخفی، تفرجگاه دو خواهر بوده و همین باغ میتواند کالین را شفا دهد. او به این باور رسیده و با زور کالن را به باغ میبرد و…
َکارگردان در این فیلم نیاز ندیده که باغ مخفی را دچار رؤیاهای غلوشده کند. او به ماری و کالین فرصت میدهد تا مادران خود را و معجزهی نام «مادر» را به مرور کشف کنند. کارگردان حتی میتوانست به بعد رئالیسمجادویی اثر قوت بیشتر ببخشد و ما را بیشتر با این فضای دوگانهی مادران و فرزندان آشنا کند. اما متأسفانه این بخش کمرنگ است و همین به فیلم ضربه میزند. در هر حال فیلم برای لذت بردن از کشفوشهودی در مسیر درک عشق مادرانه قابل تحمل است و میتوان از آن بهره جست.