«کئونی واکسمن» کارگردان ژانر اکشن در دستهی فیلمهای گروه ب است و با نگاهی گذرا به آثارش بهراحتی میتوان دنیای او را در سینما متصور شد؛ اکشنهایی با محوریت کاراکتری که قرار است همهچیز را تبدیل به یک ویرانه کند و در نهایت این «استیون سیگال» است که باقی میماند. حضور پررنگ سیگال در بیشتر آثار این کارگردان خود یک موتیف در کارنامهی سینمایی او محسوب میشود. واکسمن یک کارگردان در بخش سرگرمی سینما آن هم از نوع اکشن است و نه چیزی بیشتر. اینکه چنین کارگردانی رو به سوی ساخت یک درام جنایی با درونمایهی مذهبی آورده خود جای سوال است.
به اطرافیان «دنی» خبر داده میشود که او پس از کشتن همسر و یکی از پسراناش سوار بر ماشین از یک تنگدره خود را به پائین پرتاب کرده است. فیلم با صحنهی خودکشی دنی آغاز میشود و آن جملهی معروف او که همهی فیلم تحت تأثیر آن است:«خدایا من رو ببخش.» تناقض فیلم در دنیایی است که کارگردان سعی در ایجاد آن دارد. واکسمن گویی تحت تأثیر فیلم «مسیر سبز» دارابونت و کاراکتر «جانی» قرار گرفته است و شخصیت «جوآنا» را خلق میکند. واکسمن فقط سعی کرده روایت دارابونت را خرد کند و از زندان و صندلی الکتریکی به درون شهر و شخصیتهای دور و بر کاراکتر برود. او در فیلم خود دنی را همان «بیل وحشی» در مسیر سبز تصویر کرده است با این تفاوت که این بیل در نتیجهی عجز و نه شهوت و سنگدلی دست به جنایت میزند. فیلمساز برای چنین روایتی نیاز به پیشینهای بسیار قوی دارد تا بتواند مخاطب را با کاراکترهای عجیبوغریب خود دچار همذاتپنداری کند. اما واکسمن باتوجه به آثاری که تا کنون ساخته چندان به روایت و پیرنگهای آن توجهی نداشته است. تنها کار او چند سکانس اکشن، برشهای مستقیم و پیدرپی و پایانی غرورآمیز برای قهرمان داستان بوده است. حال چنین کارگردانی قرار است یک روایت ساختارشکن و کاملاً مذهبی را مقابل مخاطب قرار دهد. واکسمن در ایجاد چنین فضایی موفق نیست و احتمالاً خود او نیز این را میداند.
در جایجای فیلم کلافگی فیلمساز در باب اثرش را شاهد هستیم؛ از یک سو میچ و همسرش را داریم و از آن سو برادر دنی، یعنی «تونی»، با اینکه نقش پررنگی در شکلگیری گذشتهی او دارد اما بهراحتی از فیلم کنار گذاشته میشود. از کارگردان باید پرسید چرا میچ آری و تونی خیر؟ واکسمن بههیچ عنوان از منطق روایی در یک اثر درام آگاهی ندارد. این مشکل او نیست بلکه حاصل کار او در سینمای اکشن کمهزینه است که در آن فقط کافیست سیگال، ادکینز و یا ون-دم را داشته باشید و روایتی پیشپاافتادهای در کنار آنها. دنیای واکسمن همین است و نباید از او انتظار داشت که بتواند از پس چنین درامی خردشده و مملو از فلشبکهایی که روایت زمان حال را میسازند برآید. این فیلم میتوانست با یک کارگردان جوان و دارای خلاقیت تبدیل به درامی رازآلود شود که همهی کاراکترهای آن خاکستری هستند و هر کدام پتانسیل تبدیل شدن به دنی را دارند. در نهایت اینکه واکسمن با اضافه کردن کاراکتر جوآنا تمام جان اثر را گرفته و آن را تبدیل به یک تیزر تبلیغاتی برای کلیسا کرده است.