نسیم زودگذر و کمرمق کارگردان
«برندن کریستنسن» در آثار دلهرهای که تاکنون روی پرده برده همیشه از پیرنگهایی قابل اعتنا پردهبرداری میکند، اما زمانی که قرار است این پیرنگها درون قابهای سینمایی جا بگیرند با آثاری ضعیف و در بهترین حالت متوسط روبهرو هستیم. اثر او با نام «میزبان درجه یک» را در کانال مرور کردیم و دیدیم چگونه اثری با پیرنگی جذاب در نهایت تصویری کمرمق و بیجان از کار درآمد. فیلم جدید کریستنسن نیز در ژانر دلهره است.
کریستنسن در آثار خود هیچگاه پا را از کلیشهها فراتر نگذاشته است. در این فیلم نیز او با افتتاحیهای مخاطب را روبهرو میکند که قرار است کل روایت حول آن بچرخد. زنی در آشپزخانه در حال آماده کردن غذاست که همسرش با چاقو به او نزدیک میشود. مرد از زن میخواهد فرار کند و گویی تسخیر شده است. او فریاد میزند، اما دستاناش که گویی در اختیار او نیستند زن را از پا درمیآورند. در انتهای این سکانس با تصویری از یک دختربچه در قفسی چوبی مواجه هستیم که قرار است تبدیل به کاراکتر مرکزی روایت در چندین سال بعد شود. کریستنسن «میکال» را که اکنون دختری جوان شده همراه دوست صمیمیاش بهتصویر میکشد. میکال به دیدن پدر خود در زندان نمیرود و با اینکه قرار است پدرش را از طریق تزریق مواد سمی اعدام کنند، باز هم این دختر جوان علاقهای به برقراری ارتباط با پدر خود ندارد. آقای کریستنسن روایت خود را در شهرستانی کوچک و عمدتاً در صحنههایی که در شب رخ میدهند تصویر میکند. مشکل اصلی روایت او این است که سکانسها گلچینشده هستند و گویی مخاطب قرار نیست در طول پردهی اول زندگی معمول این دختر جوان را پی بگیرد. همهچیز در این روایت مانند برقوباد میگذرد. مخاطب در طول پردهی اول حتی فرصت غور کردن در زندگی این کاراکترها را پیدا نمیکند.
آقای کریستنسن با سرعت مخاطب را به پردهی دوم میکشاند و میکال را تبدیل به میزبان درجهاول شیطانی میکند که در درون کالبدش رشد کرده است. در پردهی دوم است که حسرت میخوریم چرا آقای کریستنسن کارگردانی نیست که توان صبر کردن داشته باشد. او بهراحتی میتوانست اثر خود را با چند سکانس پس و پیش دچار عرضی معنادار کند تا مخاطب ژانر دلهره فیلم و روایت آن را رها کند. اما این اتفاق رخ نمیدهد و سیر اتفاقات در مسیری خطی و باریک پیش میروند. روایتهای خطی بد نیستند، اما زمانی که درونمایه میطلبد که این روایت دچار پیچوتاب و حتی انتزاعاتی از جنس روانکاوی شوند، چرا کارگردان باید اصرار به این داشته باشد که هر چه سریعتر به انتها برسد. گویا آقای کریستنسن خیلی دوست داشته که همان شات پنهانی و تأثیرگذار را مقابل چشم مخاطب قرار دهد و با اعتمادبهنفس تیتراژ پایانی را بیاورد. اما اگر این کارگردان دچار تأملی از جنس دلهرههای انتزاعی میشد، اکنون آن شات پایانی بسیار تأثیرگذارتر و حتی عمیقتر در ذهن مخاطب باقی میماند. در هر حال باید دید آقای کریستنسن بالاخره درونمایههای چشمگیر خود را تبدیل به اثری در خور خواهد کرد یا همچنان قرار است از او آثاری پر از تعجیل و آشفته را شاهد باشیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.