بعضی از فیلمسازان برای بیان تلخترین رخدادها سعی دارند از زبان کمدی یا موزیکال استفاده کنند تا مخاطب در عین اینکه تلخی ماجرا را با قلب و ذهن خود احساس میکند، بتواند در میانهی اثر نیز با موسیقی یا موقعیتهای کمدی آرام بگیرد. شاید کمدیهای چاپلین نمونهی بارز این نوع فیلمسازی باشند. «رقصنده در تاریکی» فونتریه نیز یکی از رادیکالترین موزیکالهای سینما بوده است. اما فیلم «جشن فارغالتحصیلی» هیچکدام از اینها نیست.
رایان مورفی که جایگاهاش را در تلویزیون و سریالها و شوهای تلویزیونی دارد، سعی کرده با اثری موزیکال به درونمایهای بسیار پرداختشده در سینما بپردازد؛ دگرباشها. طی یک دههی اخیر، از ۲۰۱۰ تا ۲۰۲۰، آثار زیادی در باب دگرباشها ساخته شدهاند. هر کدام از زاویهدید متفاوتی به این مسئله پرداختهاند. اما حرف مشترک یا شاید پرسش مشترک تمام این آثار شاید همین باشد که آیا دگرباشها متفاوت از جامعه هستند؟ آیا باید همیشه مردم عادی را در مقابل آنها یا برعکس قرار دهیم؟ مقالات علمی، مناظرههای تلویزیونی، راهپیماییهای خیابانی، اختصاص روزهایی خاص در مسابقات ورزشی برای دگرباشها و … همه به این سو حرکت میکنند تا ساکنان کرهی خاکی شاید به این نتیجه برسند که جامعه را تفاوتها هستند که میسازند و نه طرد کردن آنهایی که فکر میکنیم نگاه دیگری دارند. اینکه در سال ۲۰۲۰، یک موزیکال با همین نگاه ساخته میشود، نتیجهی این است که همچنان راه درازی برای فعالان این حوزه در پیش است تا جامعه را بهسوی نگاهی لیبرال در باب انسان هدایت کنند. آنچه که بیش از هر چیز در میان این آثار خودنمایی میکند، طیف سنتی جامعه هستند که بهعنوان مخالفان درجهیک دگرباشها قد علم میکنند.
«اِما» دختریست که در شهری سنتی قد علم کرده و خود را یک دگرباش معرفی کرده است. والدیناش او را طرد کردهاند. مدرسه برای اینکه او تأثیر بدی روی دیگر دانشآموزان نگذارد، قوانین جدیدی وضع کرده است و حال او خودش مانده است و نگاه سنگین دیگران. از آن سو، عدهای از بازیگران تئاتر موزیکال در نیویورک که دیگر محبوبیت گذشتهی خود را از دست دادهاند، با دیدن اِما در توئیتر، سعی دارند با یک تیر دو نشان بزنند و از موقعیت ایجاد شده استفاده ببرند. داستان زندگی هر کدام از این شخصیتها خود میتواند یک تراژدی غمانگیز باشد. تقابل این زندگیها و تجربیات سختِ کاراکترها در این فیلم قرار است «جشن فارغالتحصیلی» را دچار یک خط روایت کند. اما باز هم نباید فراموش کنیم که پای هالیوود و رقیقشدگی زندگی در میان است. فیلمهای موزیکال و ملودرامهای عاشقانهی هالیوودی، تا جایی که پای یک کارگردان مؤلف در میان نباشد، همه در قالب همین رقیقشدگی قرار میگیرند. چیزی که مخاطب باید انتظار داشته باشد، یک اثر با پایانی خوش و پیروزی بزرگ برای پروتاگونیست است. موزیکال بودن فیلم نیز آنقدری مخاطب را مانند آثاری همچون «بینوایان» یا «لالالند» دچار غلیان احساسات نمیکند. حتی پرفورمنسهای بازیگران کارکشتهی صحنههای تئاتر همچون کیدمن و استریپ نیز در خور یک اثر موزیکال اقتباسی از آثار صحنهای برادوِی نیست. از آن سو بیان قوی بازیگرانی چون اندرو رانلز و جیمز کوردن نیز نتوانسته هارمونی خوبی با این اجراها ایجاد کند. در بین این آشفتگی موزیکال، بازی بازیگران جوان فیلم نیز خالی از هر گونه حس برآمده از این داستان تلخ است. مخاطب در طول فیلم نمیتواند با اِما و مشکلاتاش رابطهای برقرار کند. باید گفت که فیلم فقط با استفاده از پالت رنگی مناسب خود توانسته از یک اثر باسمهای فاصله بگیرد و در نهایت تبدیل به یک فیلم متوسط شود.