روایتی که آبی از آن گرم نمیشود
روایتهای گنگستری و مافیایی همیشه با استقبال مخاطبان سینما همراه بودهاند. از صورتزخمی تا پدرخوانده داستانهایی را در باب بخشهای تاریک زندگی این گروهها بهتصویر کشیدهاند. «گراهام مور» که تا پیش از این او را در قامت یک فیلمنامهنویس میشناختیم، در اولین فیلم بلند داستانی خود بهسراغ یکی از همین روایتها رفته است.
«لئونارد» خیاطی صبور و با حوصله است. او به آرامی برشهای لازم را میدهد تا کتوشلواری متناسب با فرد سفارشدهنده آماده کند. فیلم با مونولوگ او در باب حساسیتهای خیاطی و نحوهی برشها روی پارچه و آمادهسازی کتوشلوار آغاز میشود. دختر جوانی با نام «میبل» منشی اوست. اما این همهی ماجرا نیست. مغازهی این خیاط یک صندوق پست درون خود دارد که مخصوص یک گروه مافیایی در شیکاگو بهرهبری «روی بویل» است. فرزند او، «ریچی»، بههمراه نفر مورد اعتماد روی بویل، «فرانسیس»، برای برداشتن پاکتهای پستی حاوی اطلاعات و پول دائم به مغازهی لئونارد در رفتوآمد هستند. لئونارد همیشه مانند شخصی که هیچکدام از این قضایا را ندیده برخورد میکند. مخاطب در پردهی اول دائم با تحقیر شدن لئونارد توسط ریچی و فرانسیس مواجه است. اما از نگاههای بین ریچی و میبل متوجه رابطهی پنهانی بین این دو میشود. اما دست کارگردان از همان پردهی اول برای مخاطب رو میشود. شاید گراهام مور تصور میکرده که مخاطب در پردهی سوم و در مواجهه با آن رازی که بین این رفتوآمدها پنهان شده است دچار هیجان و شگفتی شود. اما مخاطبی که این سینما را تماشا کرده و کولهباری از تجربههای کارگردانهای بزرگ را در ذهن دارد، زمانی که با این اثر مواجه میشود از همان ابتدا دست کارگردان را میخواند. این یعنی ضعف در فیلمنامه و روایت. شاید بپرسید که چرا فیلم «بازی تقلید» در سال ۲۰۱۴ برندهی اسکار شد؟ مگر این گراهام مور همان نویسنده نیست؟ اینکه بخواهیم بر اساس اسکار به یک فیلمنامهنویس اعتبار دهیم، باید گفت تصوری غلط است. زمانی که به رقبای گراهام مور در آن سال توجه کنیم، متوجه میشویم که اثر او فقطوفقط بهسبب داشتن درونمایهی دگرباشی گوی سبقت را از دیگر رقبا ربود و نه انسجام روایت. او در همین اثر که سعی کرده بیشتر آن را، جز چند نما از بیرون مغازه، در فضای داخلی روایت کند دائم سعی در فریب مخاطب دارد. او حتی بهاندازهی یک نما سعی نکرده از هیچکاک و آموزههای تعلیق او درس بگیرد. گراهام مور دائم سعی دارد کاراکترها را دارای هویتی پنهان نشان دهد و بهنوعی از درون شخصیتهای ساده افرادی زبردست و باهوش بیرون بکشد. اما چنین تغییری در متن فیلم هویدا نیست. مور سعی دارد با موتیفها و نشانهها مخاطب را در برابر یک پازل قرار دهد. اما در عین حال کاراکترهای شخصیتپردازینشده و سرگردان در روایت هیچ ارتباط منطقی پنهانی با یکدیگر ندارند. از لئونارد تا میبل و دیگر کاراکترهایی که در آن شب به داخل مغازه میآیند. مخاطب سینما نیاز دارد تا تصویر برای او روایتگر باشد و نه صرفاً دیالوگها. اما در کمال تعجب شاهد این هستیم که گراهام مور ناتوانی خود در قاببندی را بر دوش دیالوگها میگذارد و احساس میکند با همین چند خط دیالوگ میتوان مخاطب را با خود همراه کرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.