طی چند سال گذشته بسیار با آثار سینمای تجاری روسیه سر و کار داشتهایم و اکثر قریببهاتفاق آنها حتی به اثری متوسط در سینمای سرگرمی هم نزدیک نشده بودند. حال با اثری مواجه هستیم که کارگردان جوان آن سعی دارد از طریق خاطرات یک بازماندهی سانحهی هوایی در سال ۱۹۸۱ مخاطب را در برابر بازنمایی این حادثه قرار دهد.
این روایت حول یک زوج جوان با نامهای «ولادیمیر» و «الیسا»ی نوزده ساله تصویر میشود. در شروع روایت کارگردان بهیکباره مخاطب را در معرض رخدادهای قبل از پرواز آنها از سفر ماهعسل بهسوی منزلاشان قرار میدهد و طبق کلیشهها پیش میرود. هر آن کلیشهای را که باید قبل از سانحهی هوایی مقابل چشم مخاطب قرار بگیرد در این قابها میبینیم و بهمحض حادثهی ناگهانی برخورد هواپیما همهچیز دچار چندپارگی میشود. کارگردان از این نقطه سعی دارد روایت را در میان فلشبکها، زمان حال و در نهایت انتزاع ذهنی کاراکتر الیسا تصویر کند. باید گفت که این تصمیم بهخوبی روی فیلم نشسته و با اثری مواجه هستیم که هم قاببندی خوبی دارد و هم در بهرهگیری از جلوههای ویژهی کامپیوتری مطابق با استانداردها عمل کرده است.
اما این روایت در یکی از خردهمسیرهای خود کمی مخاطب را ناامید میکند. پس از سقوط هواپیما و با توجه به سالی که اتفاقات در آن رخ میدهد پای حزب کمونیسم و لاپوشانیها و مخفیکاریهای مرسوم در یک حکومت توتالیتر آغاز میشود. مخاطب هم در ابتدا دچار این حدس میشود که قرار است هیچ بازماندهای از این سفر باقی نماند و اگر به احتمال ضعیف یکی از مسافران را نیمهجان یا زنده یافتند، او را نیز بهسوی دیگر قربانیان حادثه بدرقه کنند. این حدسیات با تلاش یکی از مأمورین ویژهی دولتی پررنگ و پررنگتر میشود. اما گویا آقای کارگردان سعی دارد همهچیز را درون داستان خود به سفری همدلانه و انساندوستانه بدل کند. آن چیزی که از مستندات و رخدادهای زمان و حال و گذشتهی روسیه بر جای مانده چیزی جدای از تحولات درون فیلم است. اما شاید کارگردان حس کرده این سینماست و در جادوی سینما هر اتفاقی میتواند کاملاً فانتزیگونه تصویر شود. شاید اگر او وارد همان انتزاع ذهنی لاریسا و زیست رویا-کابوسوار او میشد اکنون با روایتی قدرتمند مواجه بودیم که نهتنها مخاطب با مصاحبهی انتهایی میتوانست بیشتر و بیشتر از به یاد آوردن آن هیجانزده و در عین حال مغموم شود، بلکه بهراحتی با عاشقانهی واقعی لاریسا و ولادیمیر خاطرات زیبایی را از تماشای این فیلم در ذهن خود ثبت میکرد. اما این اتفاق نیفتاده و در برخی از سکانسها مخاطبی که سرگرم تماشای تلاشهای لاریسا برای بقاست بهیکباره توسط کارگردان از آن فضا دور میشود و دچار سکانسهایی میشود که صرفاً دیالوگهای زنگزده و تکراری و در نهایت آبکی بین مسئولان دولتی است.
این فیلم در کنار استفاده ی خوب کارگردان از جلوههای ویژهی کامپیوتری و قاببندی خوب و قابل اعتنای آقای «سووروف»، موسیقی متن قابل شنیدنی هم دارد که در ترکیب با قابها بهراحتی مخاطب را وارد رویا-کابوسهای کاراکتر لاریسا میکنند. فیلم «تنها» اگر اضافات اشارهشده را در خود نداشت بهراحتی یک سر و گردن بالاتر از اثری همچون «انجمن برف» بود.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.