کارگردانی که پلهپله در حال ارتقای خود است
کارنامهی فیلمسازی بسیاری از کارگردانها نشان از مسیریست که آنها در حال پیمودن هستند؛ این مسیر یا رو به بیهودگیست یا رو به رشد. «برت داناهو» طی فعالیت دو دههای خود در سینما نشان داده که بهشدت در حال تلاش برای رسیدن به یک ثبات در فرم روایی و تصویری خود است. آثار او بیشتر در ژانر دلهره، اکشن و هیجانانگیز روی پرده رفتهاند. داناهو گامبهگام نشان داده که در هر اثر جدید خود قبلیاش را بهچالش میکشد و تمام توان خود را به کار میبندد تا بتواند در اثر بعدی حداقل بهاندازهی یک درصد ارتقای فرمی و روایی پیدا کند. او در اثر جدید خود پا به دنیای کلاسیک وسترن گذاشته است.
این فیلم هم برای داناهو و هم برای بازیگری چون «نیکولاس کیج» اهمیت بالایی داشته است. نیکولاس کیج طی دههی اخیر در حال سقوط در چاهی بود که بازیگرانی چون بروس ویلیس در قعر آن به او چشمک میزدند. اما فقط با چند انتخاب درست در سینمای مستقل نشان داد که کیج هنوز نفس میکشد. حال او در اثر جدید داناهو در نقش یک هفتتیرکش معروف در غرب وحشی قرار است وارد بازی کلیشهای انتقام شود. روایت از همان ابتدا به مخاطب نشان میدهد که یک پیرنگ کلیشه را قرار است دنبال کند؛ تقابل یک هفتتیرکش مزدبگیر با پسری که پدرش توسط او کشته شده است. مطمئناً باید انتظار داشت که به چندین سال دیگر برویم و اینگونه هم میشود. «کولتون» حال دیگر همسر و فرزند دارد و بهجای هفتتیرکشی مغازهای در شهر را اداره میکند. نوع مکالمات کولتون با همسر و دخترش بهنوعی مصنوعی است. اما کارگردان در ادامه آنقدر روی این سردی مکالمات مانور میدهد که مخاطب بهمرور متوجه آن جامعهگریزی ارثی در کولتون و دخترش میشود.
داناهو در پردهی دوم بهجای اسیر شدن در بازی تفنگها به نزدیکی بیشتر این پدر و دختر جامعهگریز میپردازد. همین انتخاب باعث جان گرفتن فیلم او میشود. بازی درخشان «رایان کیرا آرمسترانگ» در همین روایت کلیشه نشان از ظهور یک استعداد دارد. آرمسترانگ کودک که پیش از این در چند پروژهی تلویزیونی و سینمایی بازی کرده است، در پردهی دوم فیلم و تقابل مستقیم با نیکولاس کیج بههیچ عنوان نشانی از یک بازیگر صرفاً کودک و محتاج بازیخوانی کارگردان ندارد. داناهو در همین روایت کلیشه نقش سنگینی به بازیگر کودک خود داده است. این کودک باید همچون یک جامعهگریز بهدور از هر واکنش احساسی سوار بر اسب همراه بازیگری دیگر پیش برود. آرمسترانگ در پردهی دوم خیال مخاطب را از تماشای این روایت راحت میکند.
همانطور که چند بار در بندهای بالا اشاره کردم، این روایت یک کلیشه است و از آن نمیتوان انتظار داشت که ساختار وسترن را بشکند یا فرمی نو را در این ژانر پرطرفدار ایجاد کند. داناهو فقط یک روایت پرطرفدار را در سینمای وسترن تصویر کرده است و باید گفت در حد خودش و با توجه به گذشتهی سینماییاش موفق بوده است. نیکولاس کیج با همین انتخابهای ساده میتواند همچنان تا چند سال دیگر احساس زنده بودن کند. از آن سو از کارگردانی چون داناهو انتظار میرود که در اثر بعدی خود باز هم یک پله صعود کند و بتواند اثری به مراتب قدرتمندتر ارائه دهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.