پوستر فیلم باد شمالی

ساعت سیزده

باد شمالی
The North Wind
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۳
نویسنده سارا

«مارگاریتا» راوی داستان است و فیلم با صدای او آغاز می‌شود. او از خانواده‌ی خود حرف می‌زند و از آیینی که هر ساله در روز اول سال نو تمام خانواده را دور هم جمع می‌کند. او همچنین از ساعت سیزدهم حرف می‌زند و اینکه هر کس در این ساعت آرزویی کند، آرزوی‌اش برآورده می‌شود و درواقع آرزوکردن در این ساعت راز خوشبختی آنها در تمام سال است. «بندیکت» پسر او اما در این روز نامزدش؛ «فانی» را از دست می‌دهد و از همین روز است که همه چیز رو به تغییر می‌گذارد.
فیلم «باد شمالی» داستانی تمثیلی و استعاری‌ است از یک خانواده که مارگاریتا رئیس آن خانواده و قبیله است، حرف می‌زند. اتفاقات فیلم تماماً در روز اول سال و در سال‌های متفاوت رخ می‌دهد و داستان یک نسل است. اما نسلی که در آن مارگاریتا هرگز پیر نمی‌شود و همواره جوان می‌ماند. درعوض دیگر اعضای خانواده همگی بزرگ و پیر می‌شوند. اما این پیری مارگاریتا در خانه و دیوارهای خانه و وسایل او دیده می‌شود. این فیلم به نوعی شاید به فیلم «تصویر دورین گری» شباهت داشته باشد که در آن دورین هرگز پیر نمی‌شد و در عوض تابلوی نقاشی‌اش هر ساله پیر و پیرتر می‌شد. اما این جوانیِ مدام هم نمی‌تواند دورین را نجات دهد. او در خود گرفتار شده و فرقی نمی‌کند جوان باشد یا پیر او همیشه از پیری ترسیده است. در این فیلم نیز مارگاریتا هرچه سعی می‌کند عشق و زندگی را دوباره به خانواده‌اش بازگرداند، نمی‌تواند. بندیکت که عشق خود را از دست داده، انگار امید و زندگی را هم از دست داده است. او با خواهرِ فانی؛ «فاینا» ازدواج می‌کند و فرزندی را هم می‌آورد اما هرگز عشق فانی را فراموش نمی‌کند و این مرگ سایه‌ی سنگینی بر چهره‌ی تمام خانواده می‌گذارد. دختر مارگاریتا نیز که زشت و چاق است با دیدار با یک دکتر و انجام عمل‌های جراحی از نظر ظاهری تغییر می‌کند و این تغییرات در ادامه منجر به تغییرات در رفتار او هم می‌شود. مارگاریتا هم همواره منتظر کسی است که بیاید. او در تمام دوران زندگی‌اش که همواره نیز در جوانی و زیبایی می‌گذرد مدام منتظر صدای دری است که او را بخواند. فیلم «باد شمالی» درواقع داستان کشمکش‌های یافتن عشق است. عشق‌هایی که مدام از برابرمان می‌گذرند و ما نادیدشان می‌گیریم و خود در آرزوی آمدن آنها پیر و پیرتر می‌شویم. پیری‌ای که لزوماً در چهره رخ نخواهد داد و می‌تواند در درون هر انسانی باشد.
خانه‌ی این خانواده نیز هر چه عجیب‌تر و هرچه مجلل‌تر است و تصاویر به زیبایی این عجیب‌ بودن را توانسته است نشان دهد. راهروی دایره‌مانندی که اطراف‌اش پر از اتاق‌های گوناگون است. اتاق نشیمن بزرگی که در وسط این دایره است و با لوسترهای بزرگ و وسایل مجلل پر شده است. دیوارهایی سیاه‌رنگ که تماماً با پوشش گیاهی مخصوص همان نواحی پوشیده شده و هر سال که خانواده دور هم جمع می‌شوند این گیاهان بیشتر رشد کرده و بیشتر در درون خانه نفوذ کرده‌اند. اما این رشد نه رشد در جهت سبزتر شدن خانه است بلکه هر بار خانه را پوسیده‌تر و مخوف‌تر می‌کند. شاخه‌ها هر بار بیشتر شده و بیشتر در درون دیوارها نفوذ کرده و ترک‌های خانه را بزرگ‌تر می‌کنند، چنانکه حتی گاهی صداهای شکستن و ریختن شنیده می‌شود. پوسیدگی که اگرچه در ظاهر مارگاریتا دیده نمی‌شود اما تمام محیط پیرامونی او را فرا گرفته است. خانه عجیب‌تر نیز می‌شود زمانی که حیواناتی همچون گوزن‌ بزرگ شمالی را در درون خود جای داده است. نماد همان تجمل و ثروتی که آنقدر از حد گذشته که دیگر دارندگان‌اش نمی‌دانند با حجم این ثروت چه کنند. خانواده‌ای که حتی با ثروتی که دارند هم به هیچ‌چیز و هیچکس اعتماد ندارند و سعی می‌کنند همواره بر طبق سنت‌های قدیمی امور را بگذرانند. چنانکه هنوز هم پول‌های خود را در جایی غیر از بانک مخفی کرده‌اند به طوری که سال‌های بعد این پول‌ها هم پوسیده‌اند. فیلم در تمام موقعیت‌های خود سعی می‌کند این پوسیدگی‌ها را به ما نشان دهد و ما را در تاریکی‌ این خانواده فرو ببرد. جادوی داستان و جادوی تصاویر با جادوی موسیقی نیز در این فیلم همراه شده‌ است و این موسیقی چنان سنگین و چنان صریح از درون این خانواده حرف می‌زند که با بستن چشمان نیز می‌توان آن را درک کرد.
فضای فیلم «باد شمالی» چنان است که به راحتی ما را به یاد صحنه‌های تئاتر خواهد انداخت. باید گفت «رناتا لیتوینووا» داستان این فیلم را مشخصاً از یکی از تئاترهای خود به همین نام که در مسکو به روی صحنه برده، گرفته است. این کارگردان نقش مارگاریتا را هم بازی کرده است و این نقش را چنان چون دیگر بازیگران فیلم به بهترین نحو در برابر دیدگان ما قرار می‌دهد چنانکه مسخ کلام و تصاویر او می‌شویم.