«ریوچی» عاشق «کیوکو» است و حتی به او پیشنهاد ازدواج داده است و کیوکو نیز پذیرفته است. اما ناگهان کیوکو دیگر ریوچی را به خاطر نمیآورد و او را بهکلی فراموش کرده است. ریوچی که تلاش میکند برای بازگرداندن حافظه کیوکو کاری انجام دهد به یک افسانهی شهری برمیخورد. افسانهای که از پاککنندگان حافظه حرف میزنند. «مکی» دوست دوران کودکی ریوچی که تقریباً یک سال است با او و مادرش زندگی میکند هم خاطرات ناراحتکنندهای از دوران کودکیاش را فراموش کرده است. پس ریوچی برای یافتن دلیل این اتفاقات با یکی از استادان دانشگاهاش همراه میشود و آنها تلاش میکنند راز این افسانهی قدیمی را کشف کنند.
فیلم «پاککنندهی حافظه» سعی دارد به اهمیت وجود حافظه و بهخاطر آوردن دردها و ناراحتیهایی که در طول عمر آدمی بر او تحمیل میشود، بپردازد. اینکه دردها و ناراحتیها گاهی باعث میشوند آدمها بتوانند قدر زمانهای خوشیِ خود را بیشتر بدانند. دردها باعث میشوند آدمها بتوانند فرق خوببودن و بدبودن را درک کنند و سعی کنند برای بهترشدن خود و روابط پیرامونیشان تلاش بیشتری کنند. این دردها و آدمهایی که منجر به این دردها شدهاند حتی گاهی بیادآورندهی خوشیهایی نیز هستند که با آنها رخ داده است. از سوی دیگر هم به نبود این دردها و ناراحتیهایی که گاهی منجر به ایجاد مشکلات عمدهی روانی و روحی شدیدی خواهد شد، میپردازد. اینکه اگر این دردها و رنجها از حافظهی آدمها پاک شود، شاید بهتر بتوانند به زندگی بازگردند. گاهی دردها و زخمها آنقدر عمیق هستند که شاید زمان هم نتواند آنها را بهتر کند و شاید فراموش کردن آنها و نبودشان بهترین گزینه برای جلوبردن زندگی عادی اینگونه افراد باشد. درواقع فیلم با نشان دادن دوسویِ این اتفاقات به بیننده اجازه میدهد تا هر دو وجه داستان را ببیند و خود انتخاب کند که ترجیحاش است که کدام راه را برگزیند؛ آیا میخواهد دردها و رنجهایش باشند و یا میخواهد آنها را به همراه آدمهایی که منجر به این اتفاقات شده است از حافظهاش پاک کند. همین امر است که شاید بر جذابیت و اهمیت داستان میافزاید؛ اینکه فیلم هیچ قانون و رویهی مشخصی را ارائه نمیدهد، تنها راویِ اتفاقات و تصمیماتیست که شخصیتهای داستانی قرار است بگیرند.
اینکه فیلم، داستان پاک کردن حافظه را تنها به ریوچی و اتفاقات زندگی او محدود کرده است میتواند از دو جهت هم خوب تلقی شود و هم بد. خوب از آن جهت که وقت کافی را خواهد داشت تا به شخصیتهای محدود و اصلی داستاناش بیشتر بپردازد و بد از آن جهت که داستانی اینچنینی پتانسیل بزرگ فکر کردن و بزرگ شدن را داشته است. کارگردان با بسط دادن و نشان دادن شخصیتهای بیشتر و اتفاقات بیشتر میتوانسته دید وسیعتری را به بینندهاش نشان دهد و با دید وسیعتر مخاطب هم راحتتر و بهتر میتوانسته حق وجود و یا عدم وجود پاککنندهی حافظه را برای خود برگزیند.
داستان اما از جهاتی دچار کمی ابهام شده است و برشهای ناگهانی فیلم باعث شده اطلاعات کافی به بیننده داده نشود و یا حتی احساس کمتری را ایجاد کند. مثلاً اگر داستان به سکانسی که ریوچی نزد پدربزرگ مکی میرود تا اطلاعاتی دربارهی شخص پاککنندهی حافظه دریافت کند، بیشتر پرداخته بود و درباره بودن و یا نبودن پاککنندهی حافظه توسط این پیرمرد پابهسن گذاشته و باتجربه حرف میزد، شاید بهتر میتوانست منتقلکنندهی احساسات دربارهی این موضوع باشد. این سکانس با کمی عجله به اتمام میرسد و بیننده در عطش دانستن بیشتر خواهد ماند. این اتفاقات شاید درباره کیوکو نیز کمی رخ داده باشد. اما با تمام این اتفاقات، این سکانس و سکانسهای دیگر برای ایجاد سوال در ذهن بیننده کافی بودهاند و همین امر میتواند دلیل خوبی برای دیدهشدن فیلم باشد.