پوستر فیلم دختر گمشده

«من» گمشده درونِ من

دختر گمشده
The Lost Daughter
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

هنگامی که اندیشه و واقعیت یکدیگر را لمس کنند، تکرار رخ می‌دهد. زمانی‌که، به‌طور مثال، من چیزی را در لحظه می‌بینم، اندیشه دخالت می‌کند و توضیح می‌دهد که این یک تکرار است. تضاد درست در اینجا به‌وجود می‌آید؛ برای چیزی که در ذهن وجود داشته مابه‌ازایی در حالتی دیگر به‌وجود آمده است. همین جاست که مسئله‌ی تکرار به‌وجود می‌آید؛ اندیشه و واقعیت در هم آمیخته می‌شوند. این جملات آنچه هستند که کی‌یر‌کگور در رساله‌ی «تکرار» خود می‌گوید. در مرور فیلم «سایه‌های قلب» از این رساله نام بردیم و در باب امید، تکرار و تذکار نیز نوشتیم. حال «مگی جیلنهال» در اولین فیلم بلند داستانی خود به‌عنوان یک فیلم‌ساز بدون ایجاد هیچ ایهامی به درون تعریف کی‌یر‌کگوری از مفهوم تکرار و تذکار رفته است.
«لیدا» به یونان آمده و در جزیره‌ای کوچک خانه‌ای اجاره کرده است. فیلم‌ساز برای اثر خود هیچ مقدمه‌ای در نظر نگرفته و فقط‌‌و‌فقط افتادن زنی مقابل ساحل را شاهد هستیم. همه‌ی آنجه می‌بینیم یک زن تقریباً پنجاه ساله است که گویی عجیب‌و‌غریب به این سو و آن سو می‌نگرد و دائم در مکالمات‌اش وادار به سکوت می‌شود و طرف مقابل حس می‌کند که او چیزی برای ادامه‌ی صحبت ندارد. بگذارید اینگونه بگویم که ما از زاویه‌دید لیدا قرار است وارد فیلم شویم و هر آنچه که تا انتهای فیلم می‌بینم تقابل واقعیتی‌ست که لیدا می‌بیند با آن چه که در اندیشه‌اش و خاطراتش مرور می‌شود. به نوعی کارگردان ما را به سفری ذهنی می‌برد.
شروع سفر ذهنی لیدا با دیدن «نینا» و دختر خردسال‌اش در ساحل است. برای همه‌ی ما بسیار پیش آمده که در زندگی روزمره صحنه‌ای را مشاهده کرده‌ایم و ناخودآگاه به سفری میان خاطرات‌مان رفته‌ایم. تلفیق این واقعیت و آن مرور ذهنی تبدیل به چیزی می‌شود که کی‌یر‌کگور آن را تکرار می‌نامد. شاید در فیلمی چون «سایه‌های قلب» به هم‌گرایی مفاهیمی چون امید، تکرار و تذکار پرداختیم اما در این فیلم کارگردان ما را در برابر عریانی تعریف کی‌یر‌کگوری از تکرار قرار می‌دهد؛ تو چیزی را می‌بینی و اینجاست که اندیشه به میان می‌آید و تو را دچار لحظه‌به‌لحظه‌ی آن اتفاقاتی می‌کند که رخ داده‌اند. این سفر در تنهایی هم گریبان تو را می‌گیرد چون تو فقط آغازکننده‌ی آن بودی و انتهای مسیر دیگر دست تو نیست. جیلنهال نیز در فیلم خود آن لحظه‌ی قطعی را مقابل کاراکتر لیدا قرار می‌دهد و ادامه را به ذهن مشوش او می‌سپارد.
این فیلم بیانیه‌ای اخلاقی در باب یک زن که خودش را انتخاب کرده نیست. این فیلم قرار است انسانی واقعی چون همه‌ی ما را در برابر خودش قرار دهد؛ ‌همان‌گونه که ما با دیدن آن واقعیت بیرونی لاجرم وارد سفر بی‌انتهای ذهنی خودمان می‌شویم. این فیلم روایتی از تمام آن وسوسه‌هایی است که به یک آن ما را فرا می‌گیرند و هر تصمیمی که در آینده خواهیم گرفت تحت تأثیر آن‌هاست. لیدا در این فیلم بخشی از خودمان است که یک روز و در لحظه‌ای دست از همه‌چیز کشیدیم تا خودمان را بیابیم. جیلنهال در فیلم خود فقط‌و‌فقط روایت می‌کند و حتی به‌اندازه‌ی یک نما وارد تفسیر لیدا از زاویه‌دید کاراکترهای پیرامون نمی‌شود. کاراکتر لیدا به‌قدری در فیلم حل می‌شود که مخاطب پس از گذشت پانزده دقیقه دیگر خودش لیداست و هر اتفاقی و هر تقابلی با دیگر کاراکترها ملموس‌تر از زندگی واقعی برای او می‌شود.
فیلم «دختر گمشده» خود را در کالبد عروسکی پنهان کرده که لیدا آن را در آغوش می‌گیرد؛ آغوشی به گرمی سه سال رهایی. آغوش یک مادر که پیش از مادر بودن انسان است و هر تصمیمی که گرفته از سوی یک انسان بوده و نه مادر. انسان همه‌ی هوس‌ها، دغدغه‌ها و احساسات مختلف است. نمی‌توان با زدن یک برچسب که «تو این هستی» او را از لمس دیگر احساسات منع کرد. گاهی از خودگذشتگی همان از دیگران گذشتن برای رسیدن به «من» تنهای درون‌مان است. جیلنهال در فیلم خود با دوری از فمینیسم سانتیمانتال و اقتباسی زیرکانه از رمانی با همین نام، کاراکتر زن خود را تبدیل به یکی از ماندگارترین کاراکترهای سینمایی کرده است؛ ‌آن کاراکتری که در هر جا به تکرار و تلاقی اندیشه و واقعیت برخوردیم، «لیدا» اولین نفری باشد که در ذهن‌مان خواهد آمد.