پوستر فیلم کلبه

توبه در مرز مالیخولیا

کلبه
the lodge
محصول ۲۰۲۰
امتیاز ۳
نویسنده آرمان پاینده

در ادامۀ کارنامۀ قابل دفاع «ورونیکا فرانتس» و «سِوِرین فیالا» و فیلم درخشان «شب‌به‌خیر مامان»، این‌بار نیز با اثری جدی و قابل تأمل از آنها، باز در ژانر دلهره مواجهیم. داستان فیلم، داستان خواهر و برادری است که در کلبه‌ای مرموز با مادرخواندۀ خود بنابرشرایطی گیرافتاده‌اند و چند روزی را باید در این شرایط سر کنند. فیلم در همان دقایق نخست ضربه شست‌اش را نشان می‌دهد، درست زمانی‌که فکر می‌کنیم با یک فیلم دلهره‌آور معمولی طرفیم، یک شوک غلیظ به ما وارد می‌کند تا از همان اول مرزبندی‌اش را با سایر مشابه‌های این ژانر به رخ‌مان بکشد. می‌توان گفت از آن غافلگیری ابتدایی فیلم به بعد، فیلم از جایگاه یک اثر معمولی به اثری ممتاز نقل مکان می‌کند. اثری که حتی یک‌بار از جامپ‌اسکر، استفاده نمی‌کند تا فاصله‌اش را با فیلم های دسته چندم ژانر دلهره، از «احضار روح» گرفته تا «دسیسه» و سری «اره» و «آنابل» حفظ کند. فیلم ارجاع‌های تاریخ سینمایی درست و به‌جا استفاده شده‌ای دارد که در ادامه برخواهیم شمرد. هم‌چنین از موزیک متن درخشان فیلم نباید به سادگی گذشت.
بازی «رایلی کی‌او» در نقش کلیدی «گریس» خیره‌کننده‌است و نوید درخشش بازیگر بااستعدادی را در سال‌های آینده به ما می‌دهد. البته پیش‌ازاین فیلم در فیلم تحسین شدۀ «زیر دریاچه‌ی نقره‌ای» شاهد نقش آفرینی‌اش بودیم، ولی به علت حضور حداقلی‌اش درآن، فرصت بروز بازی‌های درخشان را نداشت. اما این فیلم، اساساً فیلمِ کاراکتر گریس است. شخصیتی که در نهایتِ مرموزی به داستان اضافه می‌شود و کارگردان با هوش سینمایی تربیت‌شدۀ خویش لحظه‌ی ورود این زن مرموز را به بهترین نحو ترتیب می‌دهد؛ درمیان شیشۀ بخار گرفتۀ ماشین و از زاویه‌دید بچه‌ها، به سینمایی‌ترین شکل ممکن به بیننده می‌گوید: با این زن قرار نیست به شما خوش بگذرد.
فیلم این هوش را دارد که بارها با حس ما از کاراکتر گریس و بچه‌ها بازی کند؛ چنانکه به دفعات در تلۀ فیلم‌نامه‌نویس می‌افتیم. گاه دل بر دو نوجوان فیلم می‌سوزانیم که با چنین فرد معلوم‌الحالی گیرافتاده‌اند و اندکی بعد دل‌مان به حال زنی مهربان می‌سوزد که باید نامهربانی‌های آن دو را تاب آورد و نظرشان را به سوی خویش جلب کند.
دوربین کارگردان در کلبه، به‌طرز عجیب و درستی بی‌طرفانه و بی‌قضاوت است و سعی می‌کند وقایع غیرطبیعی کلبه را طوری ترتیب دهد که گمانی بر دو نوجوان و گریس نبریم. روند اتفاقات به‌صورتی‌ است که ما را به یاد «موروثی» و «درخشش» می‌اندازد. ابتدا همه چیز عادی به‌نظر می‌رسد و غلظت اتفاقات به حدی نیست که پای عاملی ماورایی را در کار بدانیم. ولی به‌یک‌باره شدت روند این اتفاقات ما را چنان میخ‌کوب می‌کند که راهی جز تسلیم برا‌ی‌مان باقی نمی‌ماند. دیگر دست از حدس و گمان برمی‌داریم تا شدت سیلی‌ها و مشت‌های اتفاقات بیش از این گیج‌مان نکند. تمام توجه‌مان بر روند و شخصیت‎‌هاست که چه خواهد شد. در همین حال‌و‌هوا غوطه‌ورایم که ناگهان فیلم ناک‌اوت‌مان می‌کند. برگ آس فیلم رو می‌شود و این آس به شدت تأثیرگرفته از نمونۀ درخشانی چون «دیگران» است. با روشدن این برگ، تمام حواس‌مان به اتفاقاتی که از ابتدا تا الان افتاده‌ است می‌رود تا با مختصات جدیدی که فیلم به ما می‌دهد، منطبق‌شان کنیم. در حس‌و‌حال همین محاسبات هستیم که می‌فهمیم رکب خورده‌ایم. ولی شدت و ریشتر این اتفاق چنان محکم است که گریس، از آن جان سالم به در نمی‌برد؛ در مغاک خویش غوطه‌ور می‌شود و در روندی «درخشش»وار، از مرز مالیخولیا به درۀ روان‌نژندی سقوط می‌کند و کابوس و تراژدی بر سرمان آوار می‌شود.
شخصیت «رایلی کی‌او» جا دارد تا بیشتر واکاوی شود، زیرا که حساب‌شده‌ترین کاراکتر فیلم خود اوست. به اندازه از گذشته‌اش می‌دانیم که عضو سابق یک گروه رادیکال کلیسایی‌ است و در ادامۀ فیلم از سبقۀ خانوادگی‌اش باخبر می‌شویم و پدری که هدیه‌ی کریسمس نمی‌دهد، چون در کتاب مقدس اشاره‌ای به هدیه‌دادن نشده‌است. همچنین درمی‌یابیم که همۀ اینها کیفیت رمزآلودی به شخصیت او بخشیده‌اند و به روشنی می‌فهمیم که او درحال مبارزه با گذشتۀ سیاه خویش است و لحظه‌ای از آن رهایی ندارد. همۀ اینها در تاروپود فیلم‌نامه و کارگردانی درست ِ «ورونیکا فرانتس» و «سِوِرین فیالا» به ظریف‌ترین شکل ممکن آرایش یافته‌اند و باید نگاهی وسواس‌گونه در مورد کاراکتر گریس داشت تا همۀ این نکات را در مورد او فهمید.