پوستر فیلم فانوس دریایی

برونگراترین فیلم‌ساز

فانوس دریایی
The Lighthouse
محصول ۲۰۱۹ – ایالات متحده، کانادا
رده‌ی سنی ۱۶+
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

در مرور فیلم «جادوگر» عنوان کردیم که مرور دو اثر سال‌های ۲۰۱۵ و ۲۰۱۹ او به‌ بهانه‌ی اکران اثر جدید «نوسفراتو» است. حال نوبت به لایه‌لایه‌ترین اثر آقای اگرز با نام «فانوس دریایی» رسیده است؛ اثری که اگر سانسورهای تجاری در آن اعمال نمی‌شد به‌قول آقای اگرز همانی می‌شد که فروید و یونگ با پاپ‌کورن در سالن سینما از تقابل کهن‌الگوی سایه و عقده‌ی ادیپ به لذت بصری می‌رسیدند. داستان آقای اگرز برگرفته از داستان نیمه‌تمام «ادگار آلن پو» با همین نام است که به همراه برادر خود به نگارش آن پرداخته است. او مانند فیلم جادوگر بار دیگر سعی دارد مخاطب را در بطن روایتی قرار دهد که فرزند فرم خود است و به‌همین دلیل نسبت تصویری غیر معمول را با گرفتن رنگ به مخاطب ارائه می‌دهد. 

داستان با ورود دو متصدی فانوس دریایی به جزیره‌ای سنگی آغاز می‌شود. «توماس ویک» به‌عنوان فانوس‌دار قدیمی ارشد «ایفریم وینزلو» محسوب می‌شود. آقای اگرز از همان ابتدا سعی دارد سکوت میان این دو را تبدیل به محرکی برای ورود به مسیر اصلی روایت کند. توماس ویک دائم از ایفریم می‌خواهد زبان به سخن بگشاید و با او لبی تر کند. اما ایفریم مقاومت می‌کند و خود را پایبند به مفاد درج‌شده در دفترچه‌فانوس‌داران می‌کند. شدت کارهای روتین روزانه گویی آن چیزی نیست که ایفریم از این کار انتظار داشته است. اما او دندان روی جگر می‌گذارد و مطابق دستورات مافوق خود به انجام این امور می‌پردازد؛ از تمیز کردن کلبه‌ی محل سکونت تا دور ریختن فضولات و در نهایت روغن‌کاری فانوس. آقای اگرز کم‌کم از دل این روتین مالیخولیای ذهنی این کاراکتر را به تصویر می‌کشد. او از همان ابتدا با مجسمه‌ای از یک پری دریایی عریان مواجه می‌شود و آن را با خود به تختخواب می‌برد و همین مجسمه روزنه‌ی ورود رویا-کابوس‌ها به درون ذهن اوست و صد البته بیداری جنسی این کاراکتر که در خودارضایی‌های گاه‌و‌بیگاه‌اش نمود پیدا می‌کند. اما آقای اگرز از چشم‌چرانی ابتدایی ایفریم غافل نمانده و در یک صحنه او را در برابر باسن عریان توماس ویک در خواب قرار می‌دهد. این تلاقی جنسی باعث می‌شود مخاطب به‌خوبی به درون میانه‌ی داستان پرتاب شود تا مالیخولیای برآمده از انزوا در این برزخ‌گونگی را بهتر و بیشتر درک کند. 

شاید پس از تماشای این اثر بد نباشد نگاهی به فیلم «چوپان»‌ آقای «رایل اوِن» بیندازیم؛ جایی که کاراکتر اصلی داستان پس از یک رخداد ناگوار خود را به جزیره‌ای تبعید می‌کند تا بتواند از دام سوگ و فقدان ناگهانی همسر بگریزد که در ادامه‌ی داستان این سوگ و فقدان جای خود را به عذاب وجدان می‌دهند. در روایت آقای اگرز نیز گویی با چنین این‌همانی ذهنی در کاراکتر ایفریم مواجه هستیم. روایت او هر چه پیش می‌رود، مخاطب حس می‌کند در انتزاعی ذهنی گیر افتاده که از طریق آن ایفریم در برابر خود یا پدری که همیشه در ذهن داشته قرار گرفته است. زمانی که مخاطب در برابر نام واقعی ایفریم قرار می‌گیرد این شک دو صد چندان می‌شود؛ نام او توماس هاوارد است که قبلاً در کانادا به چوببری مشغول بوده است و طی یک اتفاق مافوق خود را به کشتن می‌دهد و نظاره‌گر او می‌شود. پس از این حادثه است که ایفریم را از مافوق خود می‌دزدد تا با هویتی جدید در جایی جدید به کار مشغول شود. او همراه این گناه وارد این جزیره شده است. آیا این جزیره طبق همان چیزی که توماس ویک فریاد می‌زند همان انتزاع ذهنی توماس هاوارد در میانه‌ی فرار بین جنگل‌های برف‌اندود کاناداست؟‌ آقای اگرز به زیبایی هر چه تمام مخاطب را درگیر این خط باریک میان واقعیت و انتزاع می‌کند. همین خط باریک طلایی است که باعث می‌شود او در روایت خود وارد فرم تمثیلی و سمبلیک شود؛ جایی که توماس ویک همچون ایزد دریا یا همان پرتئوس هویدا می‌شود و آینده‌ی خونین ایفریم/توماس را پیش‌بینی می‌کند و در مقابل توماس/ایفریم نیز همچون پرومته‌ی گناه‌کار در نهایت اسیر نفرین زئوس می‌شود. 

آقای اگرز در اثر خود سعی دارد مخاطب را صرفاً روی یک نقطه‌ی روایی دچار سکون نکند، بلکه از طریق ورود به دالان‌های هزارتوی ذهنی توماس/ایفریم برزخی ذهنی را ایجاد کند. او از کهن‌الگوی سایه‌ی یونگ نهایت بهره را می‌برد و در نهایت آن را همچون روان‌رنجوری فرویدی برون می‌دهد؛ زمانی که سایه‌ی من سرکوب‌شده در ناخودآگاه به خودآگاه این کاراکتر نزدیک می‌شود و علی‌رغم مقاومت‌اش در مسیر دنیای حقیقی قرار می‌گیرد. در نهایت کاراکتر باید در برزخ ذهنی این برون‌داد را با پرخاشگری و خشونت فراوان استفراغ کند. نتیجه‌ای که تصویر آن را در زنده‌به‌گور کردن توماس ویک | ایزد دریا | پدر نادیده و در نهایت کهن‌الگوی سایه شاهد هستیم.

آنچه در این روایت مشخص است کم‌رنگ شدن هویت مستقل کاراکترهاست. به پلان قبل از ورود به کلبه در ابتدای فیلم توجه فرمایید؛ زمانی که این دو گویی به چشمان مخاطب زل زده‌اند و این‌همانی پالایش‌شده‌ای در این دو جسم مخاطب را وادار می‌کند که آن‌ها را در یک کالبد ملاحظه کند و سپس از طریق برش هم‌راستای چشم با دور شدن کشتی میان دریا و درون مه‌آلودگی‌ای که گویی همچون هیولای دریا آن را می‌بلعد گم می‌شود. پس از این پلان است که در جای‌جای این فیلم رابطه‌ی مافوق و زیردست یا ارباب و برده‌‌ی این دو از نگاه هر دو کاراکتر به رابطه‌ی پدر و پسر می‌رسد. برای درک بهتر این موضوع به اعترافات توماس ویک در باب ۱۳ کریسمسی که از خانواده دور بوده توجه کنید و اینکه او هیچ درکی از دنیای خانواده دیگر ندارد. در نهایت این‌همانی این دو زمانی بیشتر و بهتر قابل فهم می‌شود که «توماس ویک» را همان «توماس بیدار شو» معنا کنیم و تکرارهای هنگام مستی این دو را همچون آهنگ یک روح در دو کالبد بنگریم؛ در این نقطه است که برونگرایی سینمای آقای اگرز بیش از پیش بر مخاطب هویدا می‌شود.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟