سکانس افتتاحیهی فیلم با تمپوی مناسب و برشهای بهجا از زمان خردسالی «کیلا» تا لحظهای که کلوزآپ او را در ماشین میبینیم، تصویری از یک خانوادهی سهنفره و صمیمی را به ما میدهد. زمستان و هوای ابری و زمین پوشیده از برف و فضای خاکستری نشان از هیجانی نهفته درون این سرمای تصویر دارد. انتظار بیجایی هم نیست و هر چه داستان پیش میرود، مخاطب بیشتر درگیر میشود. «وینا ساد» در سال ۲۰۱۸ و در فیلم «هفت ثانیه» همین ترکیببندی تصویر را انتخاب کرده بود. او گویی با پیچش روایی و بر هم زدن خط داستانی سعی دارد تا بعضی از تکههای پازل را تا آخرین ثانیههای فیلم نگاه دارد. زمانی که چنین توصیفی از فیلم میکنیم، دیوید فینچر به ذهن میآید. «دختر گمشده» محصول ۲۰۱۴ نیز چنین روایتی را داشت. وینا ساد گویا آن قالب کلی را از اثر فینچر وام گرفته و با تغییراتی در فضا و کاراکترها سعی داشته روایت خود را ارائه دهد. اما او در برخی پارههای فیلم دچار لغزشهایی میشود و در طول فیلم دائم سعی میکند قضاوتهایی اخلاقی انجام دهد. یکی از نقاط قوت فینچر درآثارش این است که بههیچعنوان خود را در مقام قاضی اخلاقی قرار نمیدهد و فقطوفقط روایت میکند و هر تعبیری را برعهدهی مخاطب قرار میگذارد. وینا ساد اما نمیتواند این تکهی احساسی غلوشده را از اثر خود دور کند. پدرومادری که برای حفاظت از فرزند خود دست به هر کاری میزنند، تا بخشی از روایت دستانشان میلرزد و با ترس دست به عملی میزنند. اما از جایی به بعد تبدیل به انسانهایی دیگر میشوند. این تغییر حساس را ما در چهره و رفتار «ربکا» و «جی» شاهد نیستیم. اما ضعف دیگر فیلم، به حاشیه رفتن «کیلا»ست و همین عدم توازن در بهتصویر کشیدن شخصیتها باعث میشود فیلم دچار نوسان شود. در فیلم ۲۰۱۴ فینچر، دائم در حال گذر از یک تعلیق به تعلیق دیگر هستیم؛ حتی زمانی که احساس میکنیم قرار است بین دو سکانس کمی نفس تازه کنیم. در فیلم «دروغ» اما این پیوستگی را شاهد نیستیم.
پدر و مادر کیلا از یکدیگر جدا شدهاند و قیاس این لحظات با سکانس افتتاحیه نشان میدهد که چه فشاری روی کیلا قرار دارد. آخر هفته است و قرار است پدر او را به کمپ تفریحی برای پیوستن به گروه رقص ببرد. در میانهی راه دوستاش «بریتانی» را میبیند و از پدر خواهش میکند تا او را همراه خود ببرند. بعد از مکالمهای کوتاه، در کنار جاده میایستند تا بریتانی رفع حاجت کند. کیلا هم همراه او میرود. اما بعد از مدتی تأخیر، پدر بهدنبال آنها میرود و میبیند کیلا شوکه شده و رودخانه را از بالای پل مینگرد. داستان با همین اتفاق ساده که کیلا بریتانی را به پایین هل داده شروع میشود. کارگردان دستاش باز است تا هر پازلی که میخواهد را چینش کند. اما وینا ساد گویا ریسک نکرده و برای تسلط بر روایت، پیچیدگی داستانی را بسیار نرم و تحت کنترل به فیلم خود اضافه کرده است. همین محتاط بودن باعث میشود تا ما یک اثر متوسط را شاهد باشیم؛ اثری که پتانسیل خیلی خوب بودن را داشت.