پوستر فیلم افسانه‌ی یورونا (زن گریان)

افسانه‌ای تکراری و باز هم اثری ضعیف

افسانه‌ی یورونا (زن گریان)
The Legend of La Llorona
محصول ۲۰۲۲
امتیاز ۰
نویسنده مصطفی ملکی

طی یک سال‌و‌نیم گذشته سه اثر مختلف در باب افسانه‌ی زن گریان تولید شده است. هر سه اثر هم با همین نام هستند که البته یکی از آن‌ها را می‌توان در زمره‌ی آثار سوررئال قرار داد و البته سال گذشته در کانال هم به مرور آن پرداختیم. اما این اثر جدید و اثر تولیدی سال ۲۰۱۹ با نام «نفرین یورونا» در ژانر دلهره سخته شده‌اند و هیچ‌کدام هم نشانی از یک اثر ساختارمند در این ژانر ندارند.
مانند کلیشه‌های رایج در آثار ژانر دلهره در این اثر نیز با یک افتتاحیه مواجه هستیم که مخاطب از طریق آن با موجود سری یا ماورایی فیلم و نحوه‌ی شکار یا تسخیر انسان توسط او آشنا می‌شود. مخاطبی که هر سه اثر را دیده باشد به‌راحتی افسانه‌ی زن گریان را در ذهن مرور می‌کند و حال انتظار یک روایت منحصربه‌فرد را از کارگردان دارد. اما چیزی که در این اثر نمی‌بینیم قریحه‌ی یک کارگردان در ژانر دلهره است.
یک زوج به‌همراه فرزندشان برای تعطیلات به مکزیک آمده‌اند. آن‌ها یک ویلا اجاره کرده‌اند تا برای مدتی از فشاری که به‌سبب مرگ نوزاد تازه متولد‌شده‌شان تحمل می‌کنند دور شوند. اما این منطقه کمی پر رمز و راز است و کم‌کم اتفاقات عجیب‌و‌غریب آن‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. اولین نکته‌ای که در باب این اثر به ذهن می‌آید آشنا نبودن کارگردان با مقوله‌ی تعلیق و جامپ‌اسکر است. او به‌راحتی موقعیت‌هایی که می‌توانند مخاطب را تحت تأثیر قرار دهند از دست می‌دهد و در نتیجه روایت خالی از هر حادثه‌ای می‌شود. هر چند کارگردان سعی کرده این ضعف خود در تعلیق‌های بصری را به درون روایت ببرد و کاراکترها را آمیخته با آن کند، اما ضعف فیلم به‌حدی است که حتی کاراکترها هم دم‌بریده باقی می‌مانند. از هر سو که فیلم را ملاحظه کنیم یک چیزی کم دارد و آن ساختارمندی‌ست. گویا تکلیف کارگردان حتی با خودش نیز روشن نیست و دائم در حال دست‌و‌پا زدن است تا بلکه یکی از حربه‌هایی که به کار می‌برد به دادش برسند. اما او فراموش کرده مشکل اصلی از ساختار روایی فیلم است؛ ساختاری که در آن شخصیت‌ها خوب پرداخت نشده‌اند، مخاطب نمی‌داند با چه چیزی سر و کار دارد، روابط بین کاراکترها در مضحک‌ترین شکل ممکن قرار دارد و در نهایت قصه‌ای وجود ندارد که بخواهد تعریف شود.
این فیلم سعی دارد خود را در یکی از کلیشه‌ای‌ترین ساختارهای ژانر دلهره تصویر کند. در این ساختار، روح سرگردان روایت از چیزی عذاب می‌کشد و کاراکترها پس از موش‌و‌گربه‌بازی‌های بسیار با او در نهایت متوجه می‌شوند که باید این روح آزرده را به آرامش برسانند. در این فیلم نیز «ماریا» یا همان زن گریان به‌دنبال دخترش می‌گردد. اما کارگردان حتی این روح را نیز فریب می‌دهد. مخاطب ژانر دلهره این فریب را نمی‌پسندد و به‌دنبال پاسخی منطقی از سوی کارگردان است. این مخاطب به کارگردان یادآوری می‌کند که دنیایی که در حال خلق آن است را پذیرفته اما انتظار دارد پاسخی مناسب از سوی کارگردان دریافت کند. متأسفانه کارگردان توانایی پاسخ به این پرسش را ندارد و قادر نیست آن چه را ایجاد کرده بسط دهد. در نهایت فیلم با همین لنگ‌لنگ‌زدن‌های بی‌حاصل پایان می‌یابد و پس از پایان هیچ یادآوری ذهنی از آن در ذهن مخاطب باقی نخواهد ماند.