«ال» در دو دانشگاه پذیرفته شده است؛ یکی دانشگاه هاروارد است که «نواه»، دوستپسرش، هم در آنجا درس میخواند و دیگری دانشگاه «برکلی»ست که او از دوران کودکی با «لی»، دوست صمیمیاش، آرزوی رسیدن به آن را داشتهاند و حالا هر دو به آن دست یافتهاند.
در فیلم سوم «غرفهی بوسه» قرار است ال تصمیم بزرگی را بگیرد و با انتخاب دانشگاه خود سرنوشتاش را رقم بزند. اتفاقی که برای هر نوجوانی بزرگترین چالش است و نگاه به این موضوع میتواند یک فیلم را برای همیشه ماندگار کند یا آن را به زبالهدانی سینما بیندازد. این فیلم اما جزو دستهی دوم قرار میگیرد و بعد از دیدن تنها یک سوم آن بیننده دیگر رمقی برای دیدن مابقی آن نخواهد داشت. فیلمی آشفته و سطحی که تمام اتفاقات در آن به غیرواقعیترین شکل ممکن رخ میدهد. این فیلم را باید در دستهی همان فیلمهای خوش و خرمی دانست که اگر اتفاق به اصطلاح ناگواری هم در آن رخ دهد، آنچنان سطحی و احمقانه است که برای بیننده نه یک چالش که سوژهای برای خندیدن میشود. دنیای درون این فیلم هیچ شباهتی به دنیای نوجوانان امروزی ندارد و دنیاهایی کاملاً غیرواقعی است.
نزدیک به چهل دقیقه ابتدایی این فیلم به خوشگذرانی، خنده و شادی این چند نوجوان میگذرد و ناگاه اتفاقی که به نظر داستان بزرگ است و باید نقطه عطف آن باشد، رخ میدهد. ال تصمیم میگیرد که باید به کدام دانشگاه برود. اما او چگونه تصمیم میگیرد؟ بزرگترین ایراد این فیلم از همان قسمت اول در آن بود که هرگز به شخصیتهای خود هویتی جداگانه و خاص نداد. این نوجوانان بیهدفترین نوجوانانی بودند که میتوان در یک فرنچایز دید. ال به خودی خود هیچ شخصیتی ندارد به همین دلیل هنگام انتخاب دانشگاه هم به جای اینکه فکر کند کدام برای او بهتر است یا کدام میتواند سرنوشت او را آنگونه که خودش میخواهد رقم بزند، به این فکر میکند که با کدام برادر باشد بهتر است. ال مدام باید مراقب باشد این پسر ناراحت نشود یا به آن پسر چیزی برنخورد. او هیچ لحظهی خاصی که فقط به خودش فکر کند، ندارد. او هرگز تنها نیست و مدام از کنار این شخصیت به کنار شخصیت دیگر برده میشود تا شاید برچسب بیهویتی به او نخورد. اما دیگران هم هویتی ندارند تا بتوانند ال را پوشش دهند. پدر ال در کدام سکانس با دخترش حرفی خاص و اثرگذار میزند؟ در فیلمهای دیگر این فرنچایز نیز هیچ سکانس قابلتأملی که بتواند ما را به شخصیتهای اصلی نزدیک کند وجود ندارد، بلکه همواره همه پیرامون یکدیگراند و سعی میکنند با هم شاد و خوشحال زندگی کنند. دنیا در این فیلم آنقدر کوچک و محدود است که شخصیتهای آن محکوماند برای داشتن هدفی در زندگی به هم آویزان شوند.
در این فیلم نیز به مانند فیلمهای قبلی قرار دادن یک سکانس رقص و آواز قرار است شاهکار دیگری را به آن اضافه کند تا بیننده را مشتاق به دیدن این سریها کند. چند فیلم از این شخصیتهای بیهویت باید ساخته شود و دیده نشود تا عوامل تولید آن باور کنند این فیلم هرگز نباید تبدیل به فرنچایز میشد؟!