پوستر فیلم سلطان خنده

عشق‌بازی ایتالیایی با جنگ‌های شیرین تئاتری

سلطان خنده
The King of Laughter
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۲.۵
نویسنده مصطفی ملکی

بگذارید ابتدا با مفاهیم مورد مناقشه در این فیلم آشنا شویم؛ پارودی، سرقت ادبی و کمدی دلارته. پارودی اثری خلاقانه است که به‌منظور شوخی با اثر اصلی با درون‌مایه‌ی طنز و تقلید کنایی ساخته می‌شود. سرقت ادبی همان‌طور که از نام‌اش پیداست به آثاری اطلاق می‌شود که بدون اجازه از صاحب اثر اصلی و با همان درون‌مایه تولید می‌شوند. کمدی دلارته به آن دسته از آثاری در تئاتر اطلاق می‌شد که گروه بازیگران مشخص با اجرای پانتومیم و بداهه‌پردازی به موضوعاتی چون عشق، حسادت، پیری و سکس می‌پرداختند. حال ایتالیای اواخر قرن نوزدهم را تصور کنید که در سالن‌های تئاتر چه غوغایی به‌پا بود. در زمانی که تئاتر هنری در حال تجربه‌ی سبک‌هایی چون سانتیمانتالیسم، رمانتیسیسم و ناتورالیسم بود، گروه‌های تئاتر کمدی از این شهر به شهری دیگر برای اجرا سفر می‌کردند. این فیلم به زندگی هنری یکی از نمایش‌نویس‌ها و بازیگران تئاتر کمدی در ایتالیا با نام «ادواردو اسکارپتا» می‌پردازد؛ به‌خصوص دعوای حقوقی او با «گابریله دانونزیو» بر سر پارودی اسکارپتا از روی نمایش‌نامه‌ی «دختر جورجیو».
«ماریو مارتونه» در جدیدترین اثر خود وارد زندگی شخصی و هنری اسکارپتا شده است. برای ساخت چنین اثری او سعی کرده از لوکیشن‌هایی که مخاطب را به اواخر قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم می‌برند استفاده کند. اسکارپتا در این اثر همچون یک پدر و همسر مغرور در خانواده و یک هنرمند کمدی محبوب در سالن‌های تئاتر نمایش داده شده است. مارتونه سعی کرده مخاطب را روی خطی از تعلیق در باب زندگی شخصی اسکارپتا هدایت کند؛ روابط شخصی او، رابطه‌اش با فرزندان، بچه‌هایی که او را عمو صدا می‌کردند اما کارگردان هیچ‌گاه مشخص نمی‌کند که آیا او پدر واقعی آنهاست یا شخص دیگری. کارگردان در عوض از طریق نماهایی که از یک قاب عکس خانوادگی می‌گیرد، و تا به انتهای فیلم تبدیل به یک موتیف می‌شو،د با مخاطب خود سخن می‌گوید.
باید گفت «تونی سریلو» برای ایفای نقش اسکارپتا بهترین گزینه بوده و اتفاقاً به‌خوبی از عهده‌ی آن برآمده است. این فیلم مانند آثار کلیشه‌ی بیوگرافی که از اوج تا افول یک هنرمند را نشان می‌دهند عمل نمی‌کند. کارگردان اسکارپتا را در اوج شروع می‌کند اما افول او را به‌نمایش نمی‌گذارد چون افولی در کار نیست. فیلم با مرور حوادث زندگی شخصی و حرفه‌ای اسکارپتا همراه می‌شود اما کم‌کم با ورود دانونزیو درام مسیر خود را کمی پهن‌تر می‌کند. از نیمه‌ی دوم به‌بعد ما با دعوایی هنری مواجه هستیم؛ میان روشنفکرانی که تئاتر را مقدس می‌شمارند و یک کمدین مانند اسکارپتا را که قصد دارد پارودی یکی از تراژدی‌های مهم دانونزیو را روی صحنه ببرد چیزی جز یک شارلاتان هنری نمی‌دانند. به‌همین سبب از اسکارپتا شکایت می‌کنند و این دادگاه نفس‌گیر آغاز می‌شود. فیلم از این لحظه‌ به بعد دچار سردرگمی در روایت خود می‌شود. کارگردان در نیمه‌ی دوم داستان پراکندگی خوبی را بین پیرنگ‌های روایت ایجاد نمی‌کند و در نتیجه نه آن تنش موجود در دادگاه به مخاطب منتقل می‌شود و نه گسستگی‌های موجود در زندگی شخصی اسکارپتا وارد عمقی معنادار می‌شوند. شاید بهترین سکانسی که بتوان از این پاره به‌یاد آورد لحظه‌ای است که اسکارپتا ناامید از همه‌جا به سالن تئاتر پناه می‌برد و پیکر بی‌جان خود را روی صحنه تماشا می‌کند. این سکانس و نمای لانگ‌شاتی از اسکارپتا کنار دریا که مخاطب را به‌یاد تابلوی زیبای «سرگردان بر فراز دریای مه» اثر فریدریش می‌اندازد. از آن سو نمای از پشت و لانگ‌شاتی که اسکارپتا را در حال قدم زدن در خیابان نشان می‌دهد ذهن مخاطب را به‌سوی چارلی‌چاپلین و سبک راه‌رفتن‌اش می‌برد؛ گام برداشتن یک کمدین خسته از دل تئاتر که جا را برای ورود هنر جدید و کمدین آن باز می‌کند. شاید اگر همین چند نما و سکانس در نیمه‌ی دوم فیلم نبودند، اثر بیش‌ازپیش دچار سردرگمی در پرداخت به روایت خود می‌شد.