شام شکرگزاری در ایالات متحده تقریباً چیزی کمتر از کریسمس ندارد و در اصل آغازی برای شروع سال جدید میلادی در این کشور است. در هالیوود آثار بسیار زیادی با درونمایهی این شب بهخصوص تولید شده است. اما در بیشتر آنها چیزی که ذهن را آزار میدهد ناهمگونی کاراکترها با دنیای ملموس بیرون است. بسیاری از این درامها قدرتمند و دارای چارچوب هستند اما آنچه ذهن را مشوش میکند جداافتادگی آنها از جامعهی عریان بیرون است. «استیفن کَرَم»، کارگردان آمریکایی-لبنانی، در جدیدترین اثر خود که اقتباسی از روی نمایشنامهی موفقاش در سال ۲۰۱۵ با همین نام است به درون یکی از آپارتمانهای قدیمی در نیویورک رفته است و مخاطب را ساعتی مهمان یک خانواده در شب شام شکرگزاری میکند.
آنچه در ابتدا این فیلم با ضربآهنگ پاییناش را جذاب میکند نوع شروع دیالوگها توسط کاراکترهای فیلم است. مخاطب بیآنکه حس کند در همان ابتدا تمام کاراکترها را به ذهن میسپارد و دیگر نیازی به ترفندهای کارگردان برای گیر انداختن هر کدام از آنها بهمنظور معرفی نیست. همچون یک خانوادهی واقعی، «دیِدرا» و «اریک» بههمراه مادربزرگی که روی ویلچر است وارد آپارتمان اجارهای دخترشان «بریجید» و دوستپسرش «ریچارد» میشوند. «امی» بهعنوان خواهر بزرگتر بریجید نیز به آنها میپیوندد. پلان این آپارتمان دوبلکس بهگونهای است که کاراکترها آنقدر در حال رفتوآمد در آن هستند که مخاطب تا قبل از دقیقهی ۱۰ فیلم طرحی کلی از این تکلوکیشن را به ذهن میسپارد.
فیلم علیرغم ضربآهنگ کند و پرتأمل خود هیجانی درونی را دارد. کارگردان نحوهی ورود کاراکتر ریچارد را چنان خوب طراحی کرده است که مخاطب از همان ابتدا شاهد این است که ریچارد در تمام لحظات سعی دارد خانوادهی بریجید را تحت تأثیر قرار دهد. اما فیلم از همان سبک آثار آپارتمانی مانند «خدای قتل عام» پیروی میکند که در آنها کاراکترها پس از پردهی اول کمکم آن روی دیگر زندگی شخصی خود را هویدا میکنند. تفاوت این اثر با آثار دیگر درست در همینجاست. این کاراکترها همان طبقهی متوسطی هستند که تکتک دغدغههایشان همچون بسیاری از مخاطبان فیلم است. این کاراکترها گویی اصلاً نیاز به شخصیتپردازی نداشتهاند چرا که خودشان نمونهای کامل از مخاطب طبقهی متوسطی هستند که مشکلات و تلاش هایاش برای بهبود زندگی در همین دیالوگها و اکتها خلاصه میشود. اگر بازیگرانی چون «ریچارد جنکینز»، «استیون ین» یا «امی شومر» با آن چهرههای آشنا نبودند مخاطب حس میکرد این کاراکترها واقعاً در حال زندگی هستند.
کارگردان در پردهی آخر فیلم فضای روایت را بهسوی دلهره و اضطرابی انتزاعی میبرد. در طول فیلم دائم شاهد این هستیم که اریک و ریچارد در حال تعریف کردن برخی خوابهای خود هستند و کارگردان از همینها برای پروراندن پردهی سوم فیلماش استفاده میکند. نگاه پر از اضطراب ریچارد به رنگ روی دیوار که در اثر رطوبت پف کرده یا لولههای فاضلاب تبدیل به موتیفی پر از استرس برای این کاراکتر میشود.
کادرهایی که کارگردان میبندد گاه بهسبک عکسهای مکتب دوسلدورف اشیایی سرد را در میانهی تنش موجود تصویر میکند و گاه کاراکترهایی را که برای لحظهای خاموش ماندهاند در گوشهی قاب نمایش میدهد. کارگردان در یک جا تصویر را همسان با دوبلکس بودن آپارتمان دچار برش مقطعی میکند و آنجاست که قصد دارد این عصر طولانی را پایان دهد. فیلم «انسانها» در باب انسانهایی از جنس خود ما است که برای ساعتی تمام دغدغهها، شکستها و رؤیاهایشان را بهاشتراک میگذارند. در مقطعی از فیلم پدر و مادر همچون موعظهگران مسیحی دخترانشان را پند میدهند و در مقطعی دیگر تمام این هالهی مقدس فرو میریزد. کارگردان نه بهسبک هانکه بلکه بهشیوهی خود جرقهی نهایی را میزند اما باز هم چرخ زندگی را همچون درامهای مشابه خود متوقف نمیکند و فقط اتفاقی را میان هزاران اتفاق در میان خانوادههای سرتاسر دنیا تصویر میکند.