شاید کمتر نمایشنامهی قرن بیستمی را سراغ داشته باشیم که اینگونه سینماگران را محو خود کرده باشد؛ از روبرتو روسلینی با فیلم «عشق» تا پدرو آلمادوآر با فیلمهای «زنها در آستانهی فروپاشی عصبی» و «صدای انسان». ژان کوکتو در نیمهی اول قرن بیستم نمایشنامهای تکپردهای را در باب یک زن نوشت که در حال صحبت با معشوقهای است که او را ترک کرده و در آغوش زنی دیگر آرام گرفته است. روایتی از عشق و جنون که نتیجهاش فروپاشی نهایی آن زن است.
پدرو آلمادوار گویا با اقتباس آزاد دیگری که از این نمایشنامه داشته بهقدر کافی نسبت به اثر کوکتو ادای دین نکرده است. بههمین سبب در قالب یک اثر کوتاه دوباره به جنگ این نمایشنامه رفته است. آنچه در ابتدا چشمهای مخاطب آشنا به سینمای آلمادوآر را به خود مشغول میکند همان استفادهی غالب از رنگ قرمز است که گویی دیگر امضای قابهای سینمای آلمادوآر شده است. لیندا سوینتون در نقش همان زن رو به سقوط طی ۳۰ دقیقه باید با مونولوگ و پرفورمنس مخاطب را به نتیجهگیری نهایی برساند. در قدرت بازیگری سوینتون شکی نیست اما آنچه مخاطب را آزار میدهد دوری کارگردان از شاعرانگی اثر است. لینداو سوینتون کاراکتری را مقابل دیدگان ما قرار میدهد که فقط و فقط دچار جنون شده است و نه در کلام و نه در بازی او غم و شاعرانگی یک زن سقوط کرده را شاهد نیستیم. گویا در این فیلم آلمادوآر تنها و تنها به رنگبندی قاب خود و کانتراست بین رنگها توجه داشته است.
در مورد سینمای پدرو آلمادوآر باید گفت که سینمایی برآمده از انسان و رابطههایاش در کانتراستی از رنگها است. اما در این اثر ما فقط رنگی از سینمای او را شاهد هستیم و کاراکتر اصلی طوطیوار به ادای مونولوگ میپردازد. حتی در برخی از صحنهها دچار این ظن میشویم که احتمالاً در حال تماشای یک فیلم تبلیغاتی در مورد ساکهای شنل و ابزار و یراق هستیم. منطق روایی اثر باتوجه به اقتباس (حتی اقتباس آزاد) از روی متنی ثابت که کارگردان سابقهی پرداخت به آن را نیز داشته است به ما چیز دیگری میگوید و انتظار میرود رئالیسم شاعرانه مقابل ما قرار گیرد. اما هر چه به انتها نزدیک میشویم شاهد شلنگتختهانداختنهای تصنعی کاراکتر هستیم و چیزی جز یک شخصیت غرغرو و وراج و عاصی دست ما را نمیگیرد.
فیلم «صدای انسان» بسیار دورتر از سینمای آلمادوآر است و حتی با پلات داگویلی و سخاوت رنگی هم نمیتواند خود را در ذهن مخاطب جا بیندازد. شاید تنها چیزی که از این اثر در یاد بماند زیبایی و تبحر آلمادوآر در بهکار بردن رنگ قرمز است و بس. شاید مخاطبی همچون من بعد از دیدن این اثر به خواندن دوبارهی نمایشنامهی کوکتو رغبت بیشتری بهخرج دهد.