نقطهای که همهچیز فروپاشید
کمتر سینمایی را میتوان نام برد که از طریق چند قاب ابتدایی هویتاش برملا شود. سینمای بلژیک یکی از این معدود سینماها بهشمار میرود که از طریق قاببندی دوربین میتوان امضای فرمی این کشور را در آن اثر مشاهده کرد؛ بدون اینکه هنوز کاراکترها کلامی بر زبان بیاورند. آثار درام سینمای بلژیک در دههی اخیر گویی در مسیر همواری که برادران داردن آماده کردهاند در حال ساخت دنیاهاییست که تجربهی هر کدام از آنها برای مخاطب سینما لذتبخش است. آقای «کریستوف هرمانس» در جدیدترین اثر خود سعی دارد مخاطب را به درون دیوارهای خانهای ببرد که یک مادر و سه دخترش در آن زیست میکنند.
با شروع فیلم به یکباره به درون خانوادهای چهارنفره میرویم. در همان ابتدا با سر زدن مادر به اتاق دختران، خوردن صبحانه و دیالوگهای اولصبح با «آلیس» و سه دخترش آشنا میشویم. آقای هرمانس در ابتدا سعی ندارد مخاطب را در برابر کاراکتر مرکزی فیلم قرار دهد. او داستان خود را ابتدا به محوریت آلیس آغاز میکند و سپس در قابهایی تکتک این دختران را با مخاطب آشنا میکند؛ «لوئیز» کوچکترین عضو خانواده است و بهنوعی سوگلی خواهران و مادر محسوب میشود، «کلر» با همان موهای کوتاهی که دارد مخاطب را در برابر دختری پر انرژی و شاید سربههوا قرار میدهد، و در نهایت «ماریون» که چند هفتهی دیگر برای یک سال قرار است به برزیل سفر کند. آلیس و این سه دختر در سکانسهای ابتدایی همچون خانوادهای که شادی را در کنار یکدیگر جستوجو میکنند و تقریباً اولویت ابتداییاشان خانواده است تصویر میشوند. اما آقای هرمانس کاراکتر آلیس را برای مخاطب خاکستری نشان میدهد و گویی در این میان چیزی درست نیست. پس از اشراف کامل مخاطب به اعضای خانواده و البته کل محیط خانه، اولین سنگ پرتاب میشود. آلیس بیماری دوقطبی دارد و بهنوعی در مدتزمانهای کوتاه دورههای سکون و بیشفعالی خود را تجربه میکند. آقای هرمانس درست با اوج گرفتن دورهی یأس آلیس ما را وارد مرحلهی جدیدی از زندگی او میکند. گویی دختران هم از حال و روز مادر کاملاً آگاه هستند و با بستری شدن اختیاری مادر و تنها شدن چندان مشکلی ندارند. آقای هرمانس در این میان پدر را هم در دورهی غیبت مادر برای لحظاتی به زندگی این سه دختر وارد میکند. آنچه در ۲۰ دقیقهی ابتدایی این فیلم شاهد هستیم پکیج کاملی از شخصیتپردازی و هدف کارگردان در فیلم است. این فیلم کندو نام دارد و هدف از این نامگذاری در همان ۲۰ دقیقه مشخص میشود؛ این خانه مأمن همهی این افراد است و کارگردان همهی سعی خود را دارد تا خانه را تبدیل به کاراکتر اصلی فیلم کند.
آقای هرمانس در روایت خود مخاطب را از قابهایی که میگیرد و سپری کردن بخش اعظمی از روایت درون دیوارهای خانه شگفتزده میکند. داستان او سرراست و مستقیم و در عین حال رازآلود است. او دست مخاطب را میگیرد و همراه دوربین به درون این خانه میبرد تا کمی همراه این فروپاشی احساسی در خانوادهی آلیس باشد. آقای هرمانس در پردهی دوم خود ماریون را تبدیل به کاراکتر محوری خود میکند و با ظرافت مادر دچار روانپریشی را به حاشیه میراند. باید گفت این تغییر جایگاه آنقدر نرم و قابل تأمل است که مخاطب بیآنکه دچار تغییر احساس شود، آن را میپذیرد.
آقای هرمانس در پیشبرد روایت ناخودآگاه ما را به سمت دوربین کیم کی دوک کرهای میبرد. او در پارهی سوم روایت کاملاً در سوررئالیسم نهفته در آثار کیم کی دوک غرق میشود و مخاطب را در مرز بین رویا و کابوس تنها میگذارد. شاید اگر دوربین آقای هرمانس میتوانست کاراکتر کلر را بیشتر در خود جای دهد و همان پرداخت لوئیز و ماریون را نیز در باب او انجام میداد، اکنون با اثر کامل دیگری از این سینما مواجه بودیم. آقای هرمانس در اثر سادهی خود همهی قابها، پیشبرد داستان و منطق روایی اثر را کمال بخشیده، اما در یکجا پایاش میلنگد و آن کاراکتر کلر است. مخاطب این فیلم نیاز دارد که کلر را همچون دو دختر دیگر کمی در خلوتی که باعث فروپاشیاش میشود مشاهده کند. آقای هرمانس در اثر خود هم وفاداری فرمی به سینمای بلژیک را به رخ میکشد و هم ادای دینی به سوررئالیسم سینمای کیم کی دوک فقید دارد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.