گاهی برخی از کارگردانها از اینکه بخواهند در معرض قضاوت قرار بگیرند میترسند و بهنوعی خجالت میکشند. این دسته از کارگردانها در دو راهی بین ابتذال و آثار جریان اصلی سینما باقی ماندهاند. بهطور مثال آثاری همانند سری فیلمهای «۵۰ طیف خاکستری» تقریباً خط معیار زبالههای تصویری در باب مفهوم اروتیسم هستند. نمونههای بسیار فاخری در سینمای دنیا وجود دارند که فیلمسازان توانستهاند این مفهوم را بهسینماییترین شکل ممکن تصویر کنند. اما دستهی بسیار بزرگی از کارگردانها در درک از این مفهوم دچار لکنت تصویری میشوند و خروجی آنها چیزی جز آشفتگی تصویری نیست. «پیتر هاچینگز» در جدیدترین اثر خود قصد داشته پا در این وادی بگذارد اما گویا بین برزخ کمدی-عاشقانه و آن نگاه جنسیتی به زن در زیر تعریف جنس دوم گرفتار آمده است.
یک انتشارات بهظاهر ادبی پس از مشکلات مالی با انتشاراتی بزرگتر آمیخته میشود و «لوسی» باید دفتر کار خود را با نمایندهی آن شرکت یعنی «جاش» بهاشتراک بگذارد. فیلم از همان ابتدا خود را در منجلاب نگاه جنسیتزده فرو برده است. چگونه؟ بهنوعی قرار است طبق کلیشهی این ژانر از ابتدا شاهد شدیدترین درگیریها بین این دو کاراکتر باشیم و سپس در پردهی دوم با فراز و نشیبهایی روبهرو شویم که طی آنها این دو کاراکتر به یکدیگر نزدیک میشوند و در ادامه یک حادثه آنها را از یکدیگر دور کند و در نهایت آغوش یکدیگر را بفشارند. این ساختار در سینمای جریان اصلی هالیوود هیچگاه شکسته نشده است و هر بار با گروه بازیگری جدید این درونمایه را بهخورد مخاطب میدهد. اما هاچینگز در اثر خود بهشدت تمایل دارد تا از کوچکترین فرصتها برای بردن اثر خود بهسوی سری فیلمهای ۵۰ طیف استفاده کند. دیالوگها، قاببندیها و توالی سکانسها نشان از این دارند. اما ظاهراً پس از هر سکانس بهیاد میآورد که قرار است یک کمدی-عاشقانه بسازد و در سکانس بعدی کاراکترهای خود را درگیر مسائل دیگر میکند.
این فیلم یکی از آن معدود آثاری است که در آن هیچ نقطهی قوتی میان بازیگران نمیبینیم و حتی بهاندازهی یک نما نمیتوانیم دلخوش باشیم که در حال دیدن یک اثر سینمایی هستیم. فیلم بین دو کاراکتر جاش و لوسی تقسیم شده و هر بار کاراکترهای دیگر وارد قاب میشوند، با یک سری نیش تا بناگوش باز مواجه هستیم که گویا خودشان هم نمیدانند قرار است چه اکتی انجام دهند. «لوسی هیل» و «آدام استاول» نیز گویی در این برزخ کارگردان گرفتار آمدهاند و خودشان هم نمیدانند قرار است شریک جنسی باشند یا عاشق و معشوق بلکه اکت خود را بهسوی درونمایه فیلم ببرند. گویا زن در این فیلم همان ابزاریست که با هر ادای کاراکتر مرد دچار غلیان هورمونهای زنانه میشود و چارهای جز تسلیم ندارد. این فیلم نه یک کمدی است و نه یک عاشقانه بلکه شترگاوپلنگی از مبتذلترین نگاههای جنسیتی است و گویی در دنیایی که کارگردان ترسیم کرده همهچیز همانند تصاویر روی جلد مجلاتی چون پلیبوی ترسیم میشود. کارگردانی چون هاچینگز نه میداند و نه گویا توان این را دارد که دنیای خود را بسازد. او پس از حدود ۷ فیلم هنوز نتوانسته از امکانی که برای فیلمسازی پیدا کرده استفاده کند و همچنان یک کارگردان ضعیف با دنیای دراماتیک قابل پیشبینی است.