«سیمون» زنی آمریکایی و میانسال است که به تنهایی در شهری ساحلی در ایرلند زندگی میکند. او به این مکان آمده تا کتابی را که شش سال پیش نوشته با یک کتاب جدید ادامه دهد. او در گذشته خوانندهی یک گروه موسیقی مشهور هم بوده است. زندگی سیمون اما مورد هجوم خاطرات گذشته است، بهطوری که تلاشهای او برای نوشتن مدام با این خاطرات تداخل پیدا میکنند و نوشتن او را تحت تأثیر قرار میدهند. اما به ناگاه ورود دختری نوجوان به زندگی او همهچیز را تغییر میدهد.
نام کشور ایرلند را با نویسندگانی چون «جیمز جویس»، «ساموئل بکت»، «اسکار وایلد»، «جاناتان سوفیت» و «جرج برنارد شاو» میشناسیم. از آثار این نویسندگان بارها اقتباسهای سینمایی صورت گرفته و همین امر نشان میدهد که سینمای ایرلند تا چه اندازه غنی و سرشار از ایدههای ناب است. این کشور بهواسطهی جغرافیای خاصی که دارد مکان مناسبی برای ساخت فیلمهای گوناگون نیز بوده است. در این سینما با این پیشینه شاید ساختن اثری درخور و قابلتوجه کار سختی نباشد و شاید به همین دلیل هم است که یک کارگردان ایرلندی تازهکار بعد از ساخت دو اثر کوتاه بهراحتی میتواند یک اثر بلند سینمایی را آن هم در ژانر رازآلود بسازد.
«رندال پلانکت»، نویسنده و کارگردان این فیلم، از همان ابتدا شخصیت اصلی داستان خود را در میان چند تن از اعضای شهری که در آن زندگی میکند قرار میدهد و نگاههای این افراد به او نشان میدهد سیمون باید کاری کرده باشد که دیگران نگاهی متفاوت به او دارند. همین نگاهها سرنخهای ابتدایی آشفتگی روحی سیمون را به ما میدهند. در ادامه خانهی آشفته و شلوغ سیمون با ظرفهای کثیف و اتاقهای سرد صحهای بر این سرنخها است. رفتهرفته پلانکت ما را وارد دنیای ذهنی سیمون میکند و خون نشسته بر دستان او و اشکهای چشماناش خبر از اتفاقی ناگوار میدهند. پلانکت به موازات نشان دادن زندگی سیمون اتفاقات رخ داده در داستانی را که او در حال نوشتناش است، هم در برابر دیدگان ما تصویر میکند. اما زمان زیادی از روایت نمیگذرد که دختر درون داستان سیمون در برابر او قرار میگیرد و وارد دنیای واقعی سیمون میشود. در واقع سیمون چنان حباب محافظتشدهای در دور خود کشیده که هیچکس توانایی ورود به آن را ندارد، حتی آن مرد تعمیرکاری که بهنظر میرسد واقعاً از سیمون خوشاش آمدهاست. درنتیجه سیمون تنها میتواند دختر درون داستاناش را وارد حباب خودش کند. حباب خودویرانگری که آهستهآهسته در حال فروخوردن او است. پلانکت به زیبایی سیمون و «کید» را، لقبی که سیمون به دختر نوجوان داده و او را «بچه» صدا میکند، در کنار هم قرار میدهد و مسیر خودسازی او را برای ویران کردن این حباب ویرانگر منطقی میکند. منطقی که در منطق روایی داستان بهخوبی جای گرفته و میتواند مخاطب را با خود همراه کند.
پلانکت از جغرافیای ایرلند و شهری که سیمون در آن زندگی میکند هم بهرهی کامل برده است. آسمان همیشه ابری و بارانی شهر و لباسهای گرمی که همیشه شخصیتها آنها را پوشیدهاند فضای سرد و افسردهی داستان را توانسته به خوبی تصویر کند. در این میان بازی بازیگر نقش سیمون، «کاترین ایزابل»، را هم نباید نادیده گرفت. او نقش خود را آنقدر روان بازی کرده که مخاطب بهراحتی میتواند با این شخصیت همذاتپنداری کرده و درد عمیق حاصل از اشتباهاش در گذشته را درک کند. البته که پلانکت هم با آگاهی کامل از بازی او توانسته با گرفتن مدیومشات و کلوزآپ از ایزابل احساسات این کاراکتر را به زیبایی تصویر کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.