پوستر فیلم شوالیه‌ی سبز

سبز آن‌سوی پایان است

شوالیه‌ی سبز
The Green Knight
محصول ۲۰۲۱
امتیاز ۴
نویسنده مصطفی ملکی

در بخشی از مجموعه‌ی «سینمای لینچ» که در کانال پخش کردیم، لینچ در مصاحبه‌ای چنین می گوید:« یک کتاب نوشته می‌شود و نویسنده ممکن است چند سال بعد دیگر در دنیا نباشد. اما آن کتاب و خط‌های‌اش برای مخاطب باز هستند تا از نگاه خود آن را درک کند. فیلم‌های من هم چنین هستند. هر مخاطبی می‌تواند از زاویه‌دید خود آن‌ها را درک کند و به نتیجه‌ی مطلوب برسد. من خودم را به اثر الصاق نمی‌کنم». بسیاری این را از ذکاوت لینچ می‌دانند که مخاطب را در مکاشفه‌های تصویری خود رها می‌کند تا از درون آن‌ها ریسمانی را بیابد و اثر را به انتها برساند. برای رسیدن به چنین نگاه سینمایی، یک فیلم‌ساز باید تسلطی کامل بر روایت، فرم تصویر و انسجام داستانی داشته باشد. دیوید لاوری بی‌شک یکی از همین فیلم‌ساز‌هاست. او از شروع قرن جدید در سینما غوطه می‌خورد؛ گاه به‌شکلی عجیب خود را از درون نگاه اوزو، مالیک و سینمای متعالی وارد دنیای کودکانه می‌کند (نیک قدیس محصول ۲۰۰۹) و گاه به‌ساده‌ترین شیوه‌ی ممکن این دنیای کودکانه را با قصه‌ای سرگرم‌کننده روایت می‌کند (اژدهای پیت محصول ۲۰۱۶)‌. لاوری دنیای خودش را ساخته و همچنان در حال بالا بردن دیوارهای این دنیای سینمایی است. سال ۲۰۱۳ با گنگستریِ شاعرانه‌ی خود (آن‌ها بی‌گناهند)‌ تفسیری متعالی و شاعرانه از داستان‌های عامه‌‌پسند قرن بیستمی مانند بانی و کلاید ارائه داد. در سال ۲۰۱۶ نشان داد که واقعاً وام‌دار سینمای مالیک است و با فیلم زیبا و مینیمال «داستان یک روح» سفری انتزاعی-اگزیستانسیالیستی را به‌تصویر کشید. حال در سال ۲۰۲۱، او با روایتی شاعرانه از افسانه‌های عامه‌پسند قرون‌وسطایی آمده است.

استفاده از پالت رنگی خنثی و قرار دادن تضاد رنگی کاملاً مشخص در دل این قاب خنثی دیگر تبدیل به امضای لاوری شده است. او با استفاده از فاکتورهای یک داستان عامه‌پسند فیلم را روایت می‌کند. «گاوین» خواهرزاده‌ی آرتور است که دائم به می‌خوارگی روزگار می‌گذراند. معشوقه‌ای از طبقه‌ی پائین اجتماع دارد. مادر و خواهران‌اش اهل جادو و سحر هستند و پادشاه او را همچون فرزند خود دوست می‌دارد؛ تمام المان‌هایی که مخاطب در همان افتتاحیه با آنها روبه‌رو می‌شود. لاوری داستان را از شب کریسمس آغاز می کند؛ گاوین در کنار پادشاه و دیگر شوالیه‌ها مشغول جشن گرفتن است که پادشاه از او می‌خواهد روی صندلی کنار او و ملکه بنشیند. بی‌شک بازی زیبای شان هریس در نقش پادشاه را می‌توانید بارها در همین سکانس مرور کنید؛ کمترین دیالوگ ممکن و بازی چشمی بین او، گاوین و ملکه. در همین حین شوالیه‌ای که نیمی درخت-نیمی انسان است وارد می‌شود و تقاضای یک مبارزه با یکی از شوالیه‌ها دارد. حال آرتور پیش از این از گاوین درخواست کرده بود روایتی را برای سرگرمی تعریف کند. اما گاوین هیچ روایتی نداشت و این اتفاق درست بعد از این مکالمه‌ی‌ کوتاه رخ می‌دهد. شوالیه‌ی سبز از آنها می‌خواهد که این را یک بازی دوطرفه ببینند و هر ضربه‌ای که او از شخص پیروز بخورد، سال بعد در معبد سبز همان ضربه را جبران خواهد کرد. گاوین همان شخصی است که بی‌مهابا وارد می‌شود و با شمشیر آرتور و با تعلل ضربه‌ی خود را بر گردن شوالیه‌ای که زانو زده فرود می‌آورد. مخاطب در اینجا هم با این پیش‌قضاوت روبه‌روست که گاوین طی سفری دور و دراز به‌سوی معبد سبز قرار است از یک می‌خواره به پادشاهی مقتدر تبدیل شود. اما باید گفت که شما وارد دنیای دیوید لاوری شده‌اید؛ دنیایی که به انتزاعی‌ترین شیوه‌ی ممکن و با زبان تصویر شما را به‌سوی مکاشفه‌ای ذهنی می‌برد.

لاوری آن‌قدر بر داستان خود مسلط است که در دو نقطه آن را بدون هیچ ترسی پایان می‌دهد. یک بار با حرکت پن دوربین از راست ۳۶۰ درجه دوربین را می‌چرخاند و جز اسکلتی در دل جنگل چیزی از گاوین باقی نمی‌گذارد. اما با عکس همین حرکت پن، مخاطب را دوباره به جریان اصلی روایت باز می‌گرداند. زبان لاوری در هیچ‌کدام از آثارش خشن و مستقیم نیست. کاراکترهای لاوری همیشه از یک سکون و در عین حال آشوب درونی برخوردار هستند که برون‌داد آن هم سکونی بیرونی و آشوبی درونی است. گاوین نیز همین رفتار را از خود بروز می‌دهد. او همچون مسافری بی‌هدف است که در معرض اتفاقات قرار می‌گیرد. شاید اگر نام‌اش را اسطوره‌شکنی بگذاریم بیراه نباشد؛ کاراکتری که تمام فاکتورهای قهرمانی را دارد تبدیل به مسافری سرگردان و موجودی ضعیف و انباشته از عاقبت محتوم مرگ شده است.

لاوری سه ایستگاه را برای گاوین در نظر می‌گیرد؛ ایستگاه لطف، ایستگاه قدیسه و در نهایت ایستگاه تبادل. باز هم مخاطب درون هر کدام از این گذرها به‌دنبال این است که گاوین را در معرض آزمایشی از جنس قهرمانی ببیند اما فیلم‌ساز باز هم مکاشفه‌ی درونی را برمی‌گزیند و گاوین در هر پله بیشتر به از هم‌گسسته‌شدن نزدیک می‌شود. لاوری در مسیر گاوین از دو کاراکتر روباه و پیرزن چشم‌بسته استفاده می‌کند. هر دو به‌نحوی گاوین را نظاره می‌کنند اما او را در انتخاب‌های‌اش آزاد می‌گذارند؛ نه خبری از مرشد است و نه ساحره‌ای که بخواهد وضعیتی را تغییر دهد. همه‌ی این نمادها وجود دارند اما لاوری درون‌مایه‌ی کلیشه‌ایِ راهنمای مسیر یا برگ برنده‌ی آخر را از آنها گرفته است. گاوین ماجراجویی است که فیلم‌ساز او را کاملاً رها کرده و قرار نیست کارهای‌اش خرق‌عادت شوند. او یک انسان کاملاً عادی است و تا به‌آخر همانی که بوده باقی خواهد ماند. در این روایت خبری از انقلابی درونی و افتخار نیست. نام تمامی این‌ها برده می‌شود اما اکتسابی در کار نیست.

لاوری در فیلم خود به انتزاعی‌ترین شیوه‌ی ممکن ایجاز کرده است. او با گاوین از مرز طمع و هوس و شهوت می‌گذرد. «سبز» در اینجا یعنی آن‌سوی شهوت، مرگ، طلوع، غروب و کهنگی. سبز ثمره‌ی همه‌ی رذایل و فضیلت‌هاست. سبز آن‌سوی پایان است و سبز شروعی پس از یک شروع است