دوساعت موعظه!
«گبی» و «مایکل» که مدتیست با هم آشنا شدهاند برای اولین بار به مسافرت میروند. آنها به کلبهی خانوادگی مایکل میروند تا آخرهفتهای متفاوت را بگذرانند. همهچیز به نظر خوب میآید تا اینکه کمی بعد از رسیدن این دو به کلبه ناگاه مایکل تغییر کرده و ادعا میکند که خداست. مایکل میگوید که خدا از طریق جسماش در حال هشدار به گبی است تا او را باور کند، زیرا گبی در پایان این هفته خواهد مرد و این آخرین شانس برای ایمان آوردناش است.
تاکنون فیلمهای زیادی را مرور کردهایم که به دلیل انسان برای زندگی و چرایی وجود و آفریده شدن او پرداخته است. اینکه آیا انسان لزوماً اینجاست تا لذت ببرد؟ آیا خدایی وجود دارد؟ شیطان چیست و کیست؟ آیا سرنوشت و خواست خدا در زندگی انسان اثری دارد؟ مسئولیت انسان در این میان چیست؟ فیلم «۹ روز» یا «آخرالزمان» از جمله فیلمهای سوررئالی بودند که هر یک به نوبهی خود تلاش میکردند به این سؤالات پاسخ دهند و بینندهی خود را با اتفاقاتی مهم مواجه کنند. این موضوع آنقدر حساس است که هر کسی نمیتواند بر مبنای آن فیلمی بسازد. فیلمساز این نوع فیلمها باید بهگونهای رفتار کند که برچسب افراطی بودن به او خرده نشود و از سوی دیگر به مسأله بهگونهای ساده و احمقانه نیز نگاه نکند. در این دو فیلم هر یک از فیلمسازان با دید خود و در دنیایی که ساختهشده توسط افکار و ایدههاشان بود، بیننده را مجاب میکردند به آنچه میگویند گوش داده و به آنچه نشان میدهند، فکر کند.
فیلم «روز بزرگ و وحشتناک خداوند» نیز با قصد تلاش برای مطرح کردن و البته پاسخ دادن به سؤالات بزرگ ساخته شده است، اما این فیلم قرار نیست داستانی سوررئال و جذاب را در برابر ما قرار دهد. ما در این فیلم با تنها دو بازیگر روبهرو هستیم که در مدت صدوبیست دقیقه قرار است فقط و فقط حرف بزنند. آنها از همان ابتدا بیننده را با بمبی از مکالمات دو نفره روبهرو میکنند که هیچ حرف مشخص و خاصی را بیان نمیکند و همهچیز در یک چرخهی طولانی تا اواخر داستان ادامه پیدا میکند. گبی مدام با حرفها و حرکات مایکل که میخواهد او را خداپرست کند، میترسد، اما کاری هم انجام نمیدهد. معلوم نیست چرا گبی نباید از این فرد بترسد و چرا نباید از آن همه فرصتی که دارد استفاده کرده و خود را نجات دهد؟
از سوی دیگر دقیقاً این مکالمات قرار است به بیننده چه چیزی را بیاموزند؟ یا باعث ایجاد چگونه سؤالاتی شوند؟ این فیلم بیننده را در مقابل شخصیتی قرار داده که خداست و مدام در حال موعظه است، بدون اینکه دلیل خاصی هم برای حرفهای خود داشته باشد. مگر میشود دو ساعت نشست و فقط موعظه گوش داد؟ این فیلم حتی یک سکانس مشخص که در آن اتفاقی خاص رخ دهد، ندارد و تنها این دو نفر درحال حرف زدنی که بعد از مدتی تکراری هم میشود، هستند. فیلمهای سوررئال در این زمینه را به یاد بیاورید؟ اینگونه فیلمها بدون اینکه بینندهی خود را با بمبارانی از موعظههای گوناگون دچار خستگی کنند با تصاویرشان به فکر فرو میبرند و باعث میشوند خودِ آنها به دنبال سؤال و سپس جواب آنها بگردند. فیلم «روز بزرگ و وحشتناک خداوند» یک فیلم اغراقشدهی بیهدف است که جز خسته کردن شدید مخاطباش کار دیگری انجام نمیدهد.