فیلمی که همهچیز داشت، اما هیچچیز نداشت
دلهرههای ماورائی شاید کلیشههایی داشته باشند که هر سال از روی همان الگو شاهد روی پرده رفتن آثار مختلف باشیم، اما همهچیز بستگی به کارگردان دارد که چگونه این کلیشهها را دچار ساختاربندی جدیدی در نظر مخاطب کند. آقای «جاشوا جان میلر» در جدیدترین اثر سینمایی خود سعی دارد از طریق پلاتهای کلیشهی دلهرههای ماورایی به درون زندگی بازیگری با نام «آنتونی» برود که پس از یک دوره رها کردن زندگی و پناه آوردن به مشروبات الکلی و مواد مخدر سعی دارد از طریق نقشی که به او پیشنهاد شده به زندگی بازگردد.
افتتاحیهی روایت بازیگری را نشان میدهد که در حال تمرین نقش خود در سولهی تهیهی فیلم است. در همان افتتاحیه شاهد کشتهشدن آن بازیگر توسط نیرویی مرموز هستیم که کارگردان در کمال تعجب این شیطان یا «مولوخ» را تا انتهای روایت خود بهکلی فراموش میکند. آقای میلر سعی دارد در روایت خود از گذشتهی دردناک آنتونی و زمان حال نافرجاماش روایتی موازی با یک اثر کلیشهی دلهره بسازد. اما باید گفت او در روایت گذشته بهصورت قابهای انتزاعی و در نمایش زمان حال موفق نیست. روایت جدید این کارگردان ملغمهای از تلاشهای نافرجام او در وام گرفتن از دیگر پلاتهاست. بهطور مثال حضور مالوخ در فیلمبرداری این روایت طبق گفتهی برخی از عوامل صحنه گویی مانند حواشی زرد اطراف آثار دلهرهی بزرگ مانند «جنگیر» است. کارگردان سعی دارد از طریق همین خردهروایت دلیلی منطقی برای حضور آن ابلیس ارائه دهد. متأسفانه روایت نه شخصیتپردازی قابل اعتنایی دارد و نه حتی به منطق روایی خود پایبند است. در نتیجه مخاطب روایت را همچون تکههایی مشاهده میکند که کارگردان قادر نیست آنها را تبدیل به یک کل واحد کند.
آنچه در این روایت بیش از هر چیزی مایهی آزار است کم نداشتن سختافزار است. جلوههای ویژهی روایت استاندارد هستند، گروه بازیگری همهی آن چیزی را که یک دلهرهساز نیاز دارد به او میدهند و در نهایت دیگر فاکتورهای میزانسن این اثر در حد یک فیلم متوسط میتوانند مخاطب را پای اثر نگاه دارند. اما مشکل آنجاست که ظرف روایت آقای میلر خالی است و او هیچ تلاشی را برای پر کردن این ظرف نمیکند. کارگردان این فیلم گویی چیزی را از جایی شنیده و همین شنیدهها را در حال وصل کردن به یکدیگر است. او تلاش دارد هم گذشتهی آنتونی را در زمان حال دخیل کند و هم فاکتورهای کلیشهی دلهرههای ماورایی را در اثر خود فراموش نکند. آنچه در نهایت از این اثر باقی میماند چند نما از جامپاسکرهای معمول و قبل از آن تعلیقهای برآمده از سکوت هستند که در بهبود نقاط ضعف روایت تأثیری ندارند.
فیلم «جنگیری» تصویری تمیز و اتوخورده از هیچچیز است. کارگردان با در اختیار داشتن همهچیز چیزی جز هیچچیز را به مخاطب ارائه نمیدهد. همین سردرگمی کارگردان در ارائهی نسخهای قابل اعتنا از روایت است که باعث خاموش شدن اکت بازیگری چون «راسل کرو» میشود. راسل کرو طی این دو سال بسیار پرکار بوده است و اتفاقاً در آثار دلهرهای که بازی کرده نشان داده که میتواند در این ژانر تبدیل به بازیگری قابل اعتنا شود. اما این فیلم آن چیزی نیست که از راسل کروی متأخر در ژانر دلهره چهرهای حداقل بهیادماندنی بر جای بگذارد. فیلم «جنگیری» در عین شیک بودن بسیار شلخته و بدون سامان است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.