کریستوفر بورگلی در فیلم اول خود با نام «از خودم خسته شدم» انسان مدرن را در قالب سوژگی روبهروی مخاطب قرار داد؛ سوژهای که قصد دارد نهایت بهره را از ابژگی خود ببرد. اما او در فیلم «سناریوی رویا» انسان را تبدیل به ابژگی محض در نظر دنیای پیرامون کرد. حال در فیلم «دراما» سوژگی و ابژگی مد نظر او در هم تنیده شدهاند. این کارگردان نروژی در اثر جدید خود نیز در ایالات متحده باقی مانده است و اینبار قرار است با ستارههایی چون «رابرت پتینسن» و «زندایا» مخاطب را در برابر داستان جدیدش قرار دهد.
روایت بهسادگی و رازآلودگی دو روایت قبلی آغاز میشود. این کارگردان ابتدا از طریق آمادهسازی خطابهی عروس و داماد در روز عروسی مخاطب را با «چارلی» و «اما» مواجه میکند؛ زوجی که طی نیمهی ابتدایی پردهی اول از لحظهی آشنایی خود و کاشتهشدن بذر عشق در میانشان برای «مایک» و «ریچل»، دوستان صمیمیاشان، میگویند. بورگلی طی این بخش تعلیق مورد نظر خود را در ذهن مخاطب میکارد تا به آن لحظهی قطعی ورود به واپاشی داستانی برسد؛ زمانی که او از روایت پرتکرار رازهای مگو بین این چهارنفر بهره میبرد. زمانی که این چهار نفر از بدترین کارهای زندگیاشان میگویند، گویی ذهنها بهدنبال بدترین کار بین این کارها میگردند تا ابژهای را که باید شماتت شود پیدا کنند. در این میان قرعه به نام «اما» میافتد.
روایت کریستوفر بورگلی در این فیلم چیزی جدا از دو روایت قبلی نیست، اما خاصیتش ترکیب آن دو با یکدیگر است. بهنوعی اما نه «سیگنه»ی روایت اول است و نه «پاول» روایت دوم. او در این اثر دختری جوان است که در سن ۱۵ سالگی قصد انجام کاری را داشته و بر حسب اتفاق از انجامش صرفنظر کرده است. «اما» تبدیل به سیبلی بیدفاع در میان انواع قضاوتهای بیرحمانهی اطرافیان و حتی همسر آیندهاش میشود. بورگلی دوربین خود را صرفاً متوجه «اما» نمیکند، بلکه خودخوریهای ملتمسانه و گاه بیرحمانهی چارلی را در پردهی دوم بیش از هر چیزی در قاب خود میآورد.
زیبایی روایت بورگلی نه در قدرت تصویرسازی او از انتزاعات ذهنیست، بلکه این روایت در لحظهبهلحظهی خود مخاطب را در برابر پرسشهایی ذهنی قرار میدهد و همان پرسشهای مخاطب را نیز بهتصویر میکشد. گویی او حتی پس از اثر خود نیز توانایی تحلیل ذهن پرسشگر مخاطب را دارد و اتفاقاً در پردهی دوم و سوم پابهپای آن در حرکت است. بورگلی در این روایت نشان میدهد که «اما» که سوژگی قدرتمندی میان اطرافیان دارد، چگونه تبدیل به ابژهی مورد شماتت اطرافیانی چون چارلی، مایک و ریچل میشود. او حتی با چند میانبرش مخاطب را در برابر تصویر انتزاعی ذهن چارلی و «اما» قرار میدهد. این میانبرشها همان انتزاعاتی هستند که هر کدام از ما در روابط روزمرهامان و قبل از هر دیالوگی با هر فردی مرور میکنیم.
دوربین بورگلی بدون شک فقط کاراکترهایش تغییر کرده، وگرنه همان قاببندیای را دارد که در دو اثر قبلی شاهد بودیم. ترکیب رنگ و استفاده از فیلترهایی که کانتراست رنگی را به حداقل میرسانند باعث میشود مخاطب درون اثر بهمدت ۱۰۰ دقیقه زیست کند و البته که در این زیست کمی آزار ببیند. در این میان نباید از قدرت بازیگردانی کارگردان در استفادهی پر ریسک از «زندایا» چشم پوشید. گویی زندایا و شالامی در سال جدید با انتخابهایی از جنس همکاری با جاش سفدی و کریستوفر بورگلی کمکم در حال تجربهی سینمای مستقل نیز هستند؛ البته که شالامی خیلی پیشتر از زندایا در این مسیر و گوناگونی تجربهها قرار گرفته است. در هر حال این خبر خوبی برای سینمادوستان است تا در آینده با نگاه بازتری منتظر تماشای آثار سینمایی باشند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.