فروشگاه لباس کارگردان
حتی در فیلم اول هم انتظار نداشتیم که «دیوید فرنکل» قصد وارد شدن به کمدی سیاه در باب دنیای بهظاهر شیک مجلات مد را داشته باشد. هدف او در سال ۲۰۰۶ همانی بود که دیدیم؛ ستارهبازی با «مریل استریپ»، «آنا هثوی» و «امیلی بلانت» و در نهایت درگیر کردن مخاطب با موقعیتهای کمدی کاملاً میانه و ۱۳ ساله. اکنون هم پس از ۲۰ سال قرار نیست ساختار مد نظر فرنکل عوض شود. در نتیجه با روایتی مواجه هستیم که مریل استریپ در نقش «میراندا پریستلی» قرار است از کالبد متکبرش خارج شود و در نهایت «اندی» را همچون همکار بپذیرد.
روایت فرنکل در همان فیلم اول هم حرف برای گفتن نداشت. این فیلم از آن دست آثاریست که بهسبب حضور ستارهها پتانسیل بازاریابی و فرشقرمز خوبی دارد؛ بهخصوص در فیلم دوم که شبکههای اجتماعی و صفحهی اول گوگل نیز در خدمت چنین آثاری هستند. اما داستان چه؟ آیا انتظار روایتی منسجم از این اثر را دارید؟ برای درک بهتر پاسخ این پرسشها شما را به فیلم «دستیار»، محصول ۲۰۲۰، ارجاع میدهم. تفاوت شخصیتپردازی «جین» در دستیار و «اندی» در شیطان پرادا میپوشد رویکرد دو کارگردان و در کل دو روایت است. فرنکل در فیلم خود بههیچعنوان سعی ندارد وارد نوعی درام اجتماعی و حتی انتزاعی فردی شود. او در عوض با استفادهی ناهنجار از موسیقی متن و صحنهها و در ادامه سکانسهای انفجاری سعی دارد کلیپهایی مجزا را در اتاق تدوین وصلهپینه کند تا بلکه روایتی شکل بگیرد. اما در فیلم دستیار با بحران فردی یک دستیار مواجه بودیم که تمام تلاش خود را برای بقا در آن محیط کاری انجام میدهد.
فیلم شیطان پرادا میپوشد در بخش دوم خود ارزش افزودهای سینمایی ندارد. این نکته در سرتاسر فیلم مخاطب را آزار میدهد. آیا هدف فرنکل صرفاً تعویض و طراحی لباسهای برندهای مختلف و گرفتن شاتهای تمامقد از هثوی و مریل استریپ بوده؟ اگر چنین است چه نیازی به اتلاف وقت و تلاش برای ارائهی روایتی سینمایی است. فرنکل حتی تلاشی برای بسط روایت خود ندارد. او صرفاً چند کاراکتر را در اینسو و آنسوی نیویورک و میلان قرار داده تا کاراکترهای اندی و میراندا با لباسهای طراحی برندهای مختلف به آنها سر بزنند تا بلکه موقعیتی روایی شکل بگیرد. اما این آشفتگی به حدی است که حتی در اتاق تدوین و اضافه کردن بیامان موسیقی و بازی با پالت رنگی و دستبهدامان نقاشیهای دیواری رنسانس شدن هم دردی از آن دوا نمیکند.
شیطان پرادا میپوشد حتی نوزادی نارس در سینما محسوب نمیشود. گویی مانند بسیاری از مجلات مد قرار است با صرفاً رویهای شیک و صیقلی از روایتی سینمایی مواجه شویم که کارگردان اجازه نمیدهد به زیرمتنهای توخالیاش در صفحات میانی سرک بکشیم. در عوض صفحات میانی تبدیل به پوسترهایی بزرگ از مدلهای رنگارنگ میشوند تا چشم مخاطب را وادار به خیرگی حضور در یک فروشگاه لباس کنند؛ با جملاتی از جنس «ببین لباس تن هثوی چقدر خوشگله»، «اوه مریل استریپ چه تیپی زده!»، «فلانی چقدر تم رنگ لباسش ملایمه».
فرنکل در مجلهی مد خود قرار نیست هیچ بارقهای از سینما ارائه دهد. او حتی کمدی-رمانتیک خوبی هم از رابطهی اندی و مرد معمار درنمیآورد. بازیگران نیز مانند بسیاری از آثار کمدی میانهی هالیوودی گویی در هر سکانس آمادهی حضور روی فرش قرمز یک رویداد میشوند و در تریلیهای گریم و تعویض لباس برندها را بر تن تغییر میدهند. در این روایت اگر حتی تلاشی از سوی کارگردان و بازیگران برای ارائهی متوسطی از رخدادهای دراماتیک میدیدیم، اکنون در حال نوشتن از نقاط قوت و ضعف اثر بودیم. اما چنین اتفاقی حتی در یک نما از این فیلم رخ نمیدهد تا این شماره از مجلهی فرنکل هم با چند پوستر از ستارههایش به صفحهی آخر برسد. در پایان نباید از این مهم گذشت که فرامتنهای احمقانه در دیالوگهای ابتدایی در باب دنیای روزنامهنگاری غربی نیز در جای خود هم مضحک و هم احمقانه بهنظر میرسید.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.