توماس رابرت لی، در اولین تجربهی فیلم بلند داستانی خود قرار است در سال ۱۹۷۳ تقابل انسان و خدا و شیطان را بهنمایش بگذارد. انتخاب لوکیشن یکی از نقاط قوت این فیلم بوده که فضای ایرلند سال ۱۹۷۳ را با سردی تمام به تصویر میکشد. در روستایی دورافتاده از شهر، نه زمینی برای کشت مانده و نه دامی برای نگهداری. در فاصلهای دور از روستا، زنی بهنام آگاتا زندگی میکند و تنها زمین اوست که حاصلخیز است و مایهی رشک دیگر روستاییان. او دخترش بهنام «آدری» را از چشم همه دور نگه میدارد. کارگردان تا پارهی سوم فیلم بههیچعنوان عجلهای ندارد که بخواهد علت این دوری آگاتا از روستا و برخورد روستاییان با او را در یک صحنه یا سکانس گرهگشایی کند. بلکه بهصورت قطرهای از دل این ماجرای ترسناک، یک درام معقول را خلق میکند.
لی، در این داستان به جنگ یکی از معمولترین ضعفهای سینمای دلهره رفته است؛ یعنی ضعف در روایت. اکثر آثار ترسناکی که میبینیم، همهاشان از همان پردهی اول سعی در غافلگیر کردن مخاطب دارند و بهنوعی تمام توان خود را روی تک صحنههایی قرار میدهند که قرار است با تلفیق موسیقی و تکنیکهای نورپردازی برای چند ثانیه مخاطب را بترسانند. اما این ترسها در چند فیلم اولی که از تجربهی مخاطب در این ژانر میگذرند هیجانآور هستند. مخاطبی که بهمرور آثار بیشتری را تماشا میکند، کمکم با حقههای کارگردانهای این ژانر آشنا میشود و توقعاش هم روزبهروز بالاتر میرود. از جایی بهبعد، او دیگر بهدنبال این تکصحنهها نیست، بلکه میخواهد روایتی را شاهد باشد که بتواند با شخصیتهایاش همذاتپنداری کند و در طی این ۹۰ تا ۱۲۰ دقیقه همراه او شود. مخاطب جدید سینمای وحشت میخواهد یک داستان را زندگی کند و در میان این داستان با وقایعی مواجه شود که قرار است او را همچون کاراکترها دچار تعجب، شگفتی یا ترس کنند.
فیلم «نفرین آدری ارنشاو» یکی از فیلمهاییست که خود را وقف روایت کرده و در خلال این روایت شیطان را وارد میکند. لی، در این فیلم بهشدت در حال معنای مفهوم «وسوسه» است. او شیطان را ترکیبی از تعاریف کتاب مقدس و باورهای قرن هفدهمی در باب معامله با شیطان نمایش میدهد. در طول فیلم هم روی این خط باریک در حال قدم برداشتن است.
این فیلم در کنار تمام آن جسارتهایی که کارگردان در پرداخت به روایت خود دارد، کمی در شخصیتپردازیها دچار مشکل است. در برخی سکانسها ما جدایی بین شخصیتها را شاهد هستیم. حتی عکسالعملها به یک واقعه را یا نمیبینیم، یا اگر هم ببینیم گویی آن شخصیت اصلاً در این دهکده زندگی نمیکند. هیچ ربطی از روی منطق بین واکنش پسر کشیش در پارهي اول و پارهی سوم فیلم نمیبینیم. این ضعفهای ساختاری در پردازش بعضی شخصیتهای فرعی باعث آسیب دیدن ساختار کلی روایت میشوند و در نهایت «نفرین آدری ارنشاو» را تبدیل به یک اثر متوسط میکنند؛ اثری که میتوانست با کمی تأمل روی کاراکترها و اتفاقات روایت، تبدیل به یکی از آثار خوب سال جاری شود.