«کیونا» عاشق نقاشیست. او با برادر کوچکتر خود، «آدریل»، به جنگل میرود و با بالا رفتن از درخت مکانی مناسب برای کشیدن روستاشان پیدا میکند. او در حال کشیدن است که ناگاه روستا را غرق در آتش میبیند. کیونا و آدریل به روستا باز میگردند، اما آنجا را غارتشده و گرفتار در میان جنگی خونین میبینند. دیگر از روستا چیزی نمانده پس آنها مجبور به کوچ میشوند. کیونا به همراه پدر، مادر، خواهر و برادر خود و نیز دیگر اهالی روستا را به مقصدی نامعلوم ترک میکنند. در میان راه اما کیونا و آدریل به اجبار از خانواده جدا میشوند و حالا باید خودشان مابقی مسیر را برای گذشتن از مرز طی کنند.
چندی پیش بود که فیلم «فرار» را مرور کردیم. داستانی مستند و انیمیشنی از مردی دگرباش و افغان که در کودکی مجبور شده بود به همراه خانواده وطناش را ترک کند. در مرور این انیمیشن از عدم انتقال احساسات و پرداخت کامل به شخصیتها حرف زدیم. این انیمیشن برخلاف اتفاقات تلخ و پر از دردی که شخصیت واقعی روایت برایاش رخ داده بود، همهچیز را سطحی و گذری به نمایش گذاشته بود. در این انیمیشن بیش از آنکه درد مهاجرت اجباری و سختیهای گذشتن از خانوادهی این فرد مهم دیده شود، دگرباش بودناش مورد اهمیت واقع شده بود. انیمیشن «عبور از مرز» نیز میتوانست با توجه به داستانی واقعی که از آن اقتباس شده است، روایت خود را مستندگونه بیان کند. اما سازندهی این انیمیشن ترجیح داده داستان اجدادش را در روایتی شاعرانه و تصاویری اکسپرسیونیسمی به تصویر درآورد.
در سبک اکسپرسیونیسم نوعی اغراق در رنگها و شکلها دیده میشود. این سبک تلاش میکند احساسات درونی کاراکترهای خود را با رنگهای تند و اشکال کج و معوج و خطوط زمخت به تصویر درآورد. خطوط سیاهی که شخصیتها و اشکال طبیعت را از هم تمیز داده است، نشان از نیمنگاه سازنده به این سبک دارد. رنگهای زرد، قرمز و آبی بسیار غلیظ در لباسهای شخصیتها، سیاه، نارنجی، سبز و قهوهای در جنگل و پرندگان و حتی نشان دادن شب با هالهای از رنگ سیاه همگی از سبک خاص نقاش و سازندهی این انیمیشن میگوید. تصاویر این انیمیشن بیشتر بر روی شیشه، با دست و با رنگهای آبرنگ کشیده شدهاند به همین دلیل است که تفاوتی ظاهری را میتوان در تمام مدت در این انیمیشن نسبت به دیگر انیمیشنها مشاهده کرد. اتصال رنگها به شیشه و پخش شدن متفاوت آنها بر روی شیشه باعث شده تصاویر متفاوت و حتی شفافتر دیده شوند.
انیمیشن «عبور از مرز» اگرچه پیرنگی ساده دارد، اما داستاناش را از همان ابتدا با اسطورهها و افسانهها گره میزند. تأثیر داستان «هانسل و گرتل» و خواهر و برادری که به جنگل وارد میشوند، داستان «بندانگشتی» که باید در کنار خانوادهای زندگی کند که نمیخواهد و حتی شخصیتهایی مانند بابا یاگا و غولها یا حیواناتی اسطورهای مانند کلاغ همه در این انیمیشن مشاهده میشوند. «فلورنس میِل» سازندهی این انیمیشن با داستانی که نیازی به اغراق ندارد و زیباییاش در همان سادگیاش است با ترکیب این داستان با نقاشیهایی جادویی باعث شده اثر روایتاش غیرقابلانکار شود. این انیمیشن قصه میگوید. یک قصهی ساده و شاعرانه که خود را بارها به مرز سوررئال هم میرساند و اما وارد آن نمیشود. در عوض این تصاویرش هستند که با ترکیب رنگها و محو شدن ناگهانی و ادغامشدنشان ذهن ما را وارد روایتی سوررئال میکنند تا درد و ترس نهفته در روایت را کمتر احساس کنیم.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.