فنلاند سال ۱۹۴۲ است. دو کودک دختر و پسر یهودی در گیرودار جنگ جهانی دوم با گرفتار شدنِ پدر و مادرشان در دست افراد هیتلر، ناامید به سمت کمک گرفتن از یک دوست میروند. آنها در زیرزمین خانهی یک خانوادهی مسیحی مخفی میشوند به امید نجات پیدا کردن از مرگی نامعلوم. اما زمانی که این مرد و زن توسط افراد ضدیهود دستگیر میشوند، دو فرزند کوچک این خانواده هستند که باید برای نجات دو کودک یهودی کاری انجام دهند.
همگی ما در دوران نوجوانی، عاشق دیدن فیلمهای هیجانانگیز از نوجوانان شجاعی بودیم که برای رسیدن به هدفهاشان از موانع زیادی عبور میکردند تا به آنچه میخواهند برسند. فیلم «عبور از مرز» نیز دقیقاً با همین ایده ساخته شده است؛ فیلمی ماجراجویانه و جذاب که بینندهی نوجوان خود را مشتاقِ دنبال کردن قهرمانان آن که همجنس و همرده با خود او هستند، میکند با این تفاوت که این ماجراجویی قرار است ریشهای تلخ و واقعی داشته باشد. ریشهای که درک آن برای نوجوان امروزی بسیار اهمیت دارد چرا که دیدگاه آنها را میتواند از همین حالا دچار چالش کند، چنانچون «اُتو» که در بودن یا نبودن در کنار گروه نازی و ضدیهود دچار تناقض شده است. اُتو که خود را پسر بزرگ خانواده میبیند و میخواهد بهسرعت وارد دنیای بزرگسالان شود با رفتن به جلسات ضدیهود سعی دارد این سؤال را هم پاسخ دهد که چرا افراد یهودی متفاوت با ما هستند و نیز چرا پدر و مادرش مخالف با این دیدگاه هستند. از سوی دیگر اما «گُردا»ست؛ دختر کوچک قهرمان داستان که با درست کردن شنلی و انداختناش بر گردن و در دست گرفتن شمشیری چوبی به دنبال ماجراجوییهای بزرگ است. ازهمینرو هم است که وقتی «سارا» و «دنیل» را میبیند بدون هیچ فکری میخواهد به آنها کمک کند تا به مرز سوئد بروند همانطور که پدر دانیل گفته بود -چرا که در سوئد خبری از کشتن و بردن کودکان یهودی نیست.-
فیلم «عبور از مرز» اگرچه در درونمایه داستانی تکراری و ساده دارد اما همین که این داستان را با اتفاقاتی واقعی در هم آمیخته باعث شده است اثر داستان آن نیز واقعیتر و بیشتر شود. اما آنچه این فیلم را درواقع با اهمیت کرده است پرداخت بسیار دقیق آن به شخصیتهای خود است. روند داستان و ورود و خروج شخصیتها به آن چنان است که بینندهی نوجوان و حتی بزرگسال آن در تمام این مسیر به سادگی میتواند با شخصیتهای قهرمان آن ارتباط برقرار کند و در مقابلِ ضدقهرمانها هم بایستد. گردا به عنوان مهمترین شخصیت این داستان آنچنان دقیق پرداخت شده است که زمانی که دیگر نمیخواهد شنل را بر دوش خود قرار دهد، بیننده نیز میتواند درک کند چرا. او با نگاه ماجراجویانهی کودکی و با پیشزمینهی همهی آن کتابها که خوانده است پا در این راه میگذارد اما رفتهرفته اتفاقات چنان بر او اثر میگذارند که او خود را به ناگاه بزرگسالی میبیند که مسئولیتی سنگین بر دوشاش است. او به ناگاه بزرگ میشود و میتواند دنیای زشت و تلخ اطرافاش را ببیند اما او هنوز هم در درون خود کودک است و به دنبال ماجراجوییهای جذاب. سکانس قرار گرفتن این چهار نفر در درون کلبهای میان جنگل و برف، دقیقاً بر همین نکات توجه کرده و توانسته است به زیبایی و با زبانی اثرگذار نشان دهد که کودکان همیشه کودکاند حتی اگر بتوانند دنیای بزرگسالان را درک کنند. دقت و توجه کارگردان این فیلم؛ «یوهان هگلند» به شخصیتهای داستاناش و روند تغییر آنها آنچنان اثرگذار بوده است که این فیلم را از یک فیلم عادی تبدیل به فیلمی قابلاتکا کرده است که میتواند به راحتی منجر به همذاتپنداری مخاطباش با او شود. همچنین روند داستان و چگونگی رخداد اتفاقات هم نشان میدهد که این فیلم قرار است مخاطب نوجوان را بیشتر درگیر خود کند زیرا که هرگز مفاهیم مورد بحث در درون خود، که عملاً دربارهی نژادپرستی و مقابله با آن است را با این واژهها تعریف نمیکند و تنها سعی میکند با داستانی ساده و قابلقبول بدون اشارهی مستقیم به این کلمات، ماهیت اصلی آنها را به تصویر درآورد.
اما یکی دیگر از مزیتهای این فیلم را باید در بازی بسیار واقعی و روان بازیگران کودک و نوجوان آن دید. بازیگرانی که معصومیت و سادگی را میتوان در چهرهشان و در بازیشان به وضوح مشاهده کرد. آنها چنان توانستهاند بازی واقعیای را انجام دهند که همچنان که میتوان خوشحالی را در چهره و بهخصوص چشمانشان دید مثلاً هنگامی که غذاهای متنوع میبینند، میتوان ترس و اضطراب را هم در زمانهای پرخطر در رفتارهاشان دید.