پوستر فیلم منتقد

ترکیب درون‌مایه‌ها همچون خوره به جان روایت افتاد

منتقد
The Critic
محصول ۲۰۲۴ – بریتانیا
رده‌ی سنی ۱۵+
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

«آناند تاکر» در سینمای بریتانیا فیلمساز خوشنامی است و این را می‌توان از طریق آثاری چون «و تو آخرین بار کی پدرت را دیدی؟»، «هیلاری و جکی» مشاهده کرد. به همین نسبت آقای تاکر در کمدی‌ها و ملودرام‌هایی که روی پرده برده نتوانسته فضایی را که مد نظرش بوده مقابل چشم مخاطب قرار دهد. حال او این کارگردان در جدیدترین اثر خود به لندن در سال ۱۹۳۴ می‌رود و از طریق منتقدی با نام «جیمی ارسکین» قصد دارد روایتی دو پهلو را تصویر کند؛ دو پهلو از این جهت که آقای تاکر در بخش اول روایت خود دنیای پیرامون ارسکین و نوع مواجهه‌ی او با اتفاقات را تصویر می‌کند و در همین حین سعی دارد کاراکترهای تأثیرگذار دیگر را نیز در دنیای او به تعریفی قابل تأمل برساند و سپس در بخش دوم همه‌ی این تقابل‌ها را از طریق یک خودکشی تبدیل به آشوبی در زندگی ارسکین کند.

ارسکین منتقدی بسیار سخت‌گیر در یکی از روزنامه‌های مهم چاپ لندن است و تقریباً هر سالن‌دار تئاتری در لندن و هر بازیگر و کارگردانی از حضور او در شب نمایش به خود می‌لرزد. این برانگیختگی حس را می‌توان در بازی زیبای «یان مک‌کلن» مشاهده کرد که به خوبی بخش اول روایت را تا جایی در اختیار خود دارد. اما آقای تاکر از همان ابتدای روایت سعی دارد این موضوع را فریاد بزند که مخاطب صرفاً در برابر یک درام ساده با دیالوگ‌های کلیشه‌ای بین منتقد و هنرمندان نیست. اگر چنین بود پس چرا از بازی خوب مک‌کلن نهایت بهره را نبردید؟ چرا از بازی زیبای چهره‌ی او و تسلط این بازیگر روی تک‌تک گام‌های‌اش در ادای دیالوگ‌ها بهره نبردید؟ چرا این همه دیالوگ شعاری و احمقانه را بر زبان او جاری کردید تا در نهایت همین منتقد را تبدیل به مردی سوء‌استفاده‌گر و منفور کنید؟ آقای تاکر گویی از این نوع بازنمایی تصویری یک منتقد اهدافی غیر از آن چیزی که در داستان مطرح است در ذهن دارد و همین مسئله باعث می‌شود که بازی روایی او با کاراکتر ارسکین را مضحک بدانیم.

اما این روایت مشکل دیگری هم دارد و آن هم کاراکترهایی چون «نینا لند» و معشوقه‌ی نقاش‌اش، مدیرمسئول روزنامه، «دیوید بروک»، و در نهایت منشی ارسکین با نام «تام تنر» هستند که هیچ‌کدام در کل روایت جان نمی‌گیرند.

در این فیلم با داستانی مواجه هستیم که در ۲۰ دقیقه‌ی ابتدایی فقط مدیون اکت بازیگر نقش اول خود است و موقعیت روایی در آن شکل نمی‌گیرد. کارگردان در ادامه برای تغییر مسیر روایت و تحت فشار قرار دادن کاراکتر اصلی خود از مرگ مدیر مسئول قبلی استفاده می‌کند تا دیوید بروک را زنده کند. دیوید بروک در روایت او صرفاً یک بازیچه است که ارسکین را وادار به تغییر موضع خود کند. اینکه بروک چگونه ظاهر می‌شود و چگونه روی ارسکین تأثیر می‌گذارد و در نهایت چگونه حذف می‌شود به تصمیم کارگردان بوده است. آقای تاکر گویی جسارت این را نداشته که از اثر دور بماند و به‌همین سبب از همه‌ی کاراکترهای فرعی برای تحت فشار قرار دادن ارسکین نهایت بهره را می‌برد. این همان نکته‌ای است که قرار نیست اجازه دهد این روایت جان بگیرد و تبدیل به اثری سینمایی شود؛ اثری که ملغلمه‌ای از گنده‌گویی‌های کارگردان و انبوهی از کاراکترهای فرعی بدون تعریف است. در این اثر به خوبی می‌توان درک کرد که طراحی صحنه‌ی خوب و نورپردازی نرم و پالت رنگی متناسب با موقعیت‌ها صرفاً تکنیک‌هایی هستند که بدون فرم روایی قرار نیست در ظرف فرم بصری جمع شوند.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟