نامزد «نیکلاس» با او بهم میزند و او که ناراحت است با توصیهی یکی از دوستان و همکاراناش برای نوشتن داستانی دربارهی یک منطقهی جنگلی به نام «آبشار سیاه» به شهر کوچک این منطقه سفر میکند. او در آنجا با پیرمردی ملاقات میکند که قرار است، داستان مرموزی را دربارهی این شهر بازگو کند، اما همین که به جای حساس داستان میرسد، توسط عدهای از اهالی شهر به بهانهای از آنجا برده میشود و فردای آن روز جسدش یافت میشود. از سوی دیگر «الکس فلچر» برای یافتن همکارش که برای تحقیقاتی به این منطقه آمده بود و حالا گم شده، وارد این منطقه میشود.
فیلم «توطئهی آبشار سیاه» میخواهد داستانی تخیلی و جذاب باشد، اما از همان سکانس اول نشان میدهد، قرار نیست اتفاقی با منطق روایی درست در آن رخ دهد. در ابتدا باید گفت که سکانس ابتدایی داستان هیچ ارتباطی به مابقی آن ندارد و میتوانست بهکل در فیلم قرار نگیرد. از سوی دیگر اتفاق رخ داده در این سکانس هم کاملاً سطحی بوده است، زیرا دلیل بهم خوردن رابطهی نیکلاس و نامزدش بدون هیچ پرداخت و پیشزمینهای با یک متن دوخطی گفته شده و نیکلاس تنها میشود. این اتفاق احمقانه تنها اتفاق احمقانهی این فیلم نیست. سکانسی که نیکلاس وارد بار شهر جدید میشود، میخواهد میزان عجیبوغریب بودن این شهر را نشان دهد، اما آیا نگاههای خیره و عصبانی مردمان یک شهر به غریبهای تازهوارد میتواند، دلیل خوبی برای شهری عجیب باشد؟ حتی بعد از پایان فیلم نیز نمیتوان دلیل اینگونه رفتارکردن افراد در آن بار را درک کرد. سکانسی که فلچر به عنوان مأمور برای تحقیقات بر روی جسد آن پیرمرد وارد خانهی او میشود، نیز از این نوع سکانسهاست چرا که فلچر با یک نگاه جسد را بررسی کرده و از زیر انگشتان او نمونهای را برمیدارد، اما برای این نمونه هیچ اتفاقی در مابقی ماجرا رخ نمیدهد. سکانس جالبتر داستان زمانیست که مادر نیکلاس با او تلفنی حرف میزند و ناگهان با شنیدن اینکه پسرش به منطقهی آبشار سیاه رفته، به او میگوید که پدر نیکلاس نیز سالها پیش در همین شهر گم شده است. وقتی نیکلاس از مادر میپرسد چرا تا به حال اسم این شهر را به او نگفته، مادر فقط پاسخ میدهد که اسم شهر یادش نبوده است. حتی اگر فرض کنیم که مادر به پسرش دروغ میگوید، هم این سکانس آنقدر غیرواقعی ساخته شده که غیرقابلباور است.
در ادامهی داستان نیز چند سکانس با جلوههای ویژهی کودکانه به بدترین شکل ممکن در آن قرار گرفتهاند که حتی گاه دلیل وجود بعضی از آنها هم کاملاً مشخص نیست. بهمانند سکانسی که نیکلاس در خواب و در جایی عجیب پدرش را میبیند. رابطهی عاشقانهی شکلگرفته بین نیکلاس و فلچر نیز هیچ پرداخت درستی ندارد و آنها تنها بعد از یک سکانس ناگاه عاشق هم میشوند. در یکی از سکانسهای پایانی که این دو نفر آن وسیلهی غولآسای مرموز و فضایی را در آسمان میبینند، نیز اتفاق احمقانه و بیدلیلی رخ میدهد. در این سکانس دوست نیکلاس -که خیلی ناگهانی در سکانس قبل پیدایاش شده و نیکلاس را از کشته شدن نجات داده است- توسط آن وسیلهی مرموز برده میشود. به کجا؟ معلوم نیست. داستان هم زحمتی برای پاسخ دادن به این سؤال نمیکشد. از سوی دیگر در این سکانس هیچ عکسالعمل خاصی نیز از نیکلاس و فلچر دیده نمیشود. میتوان گفت که بازی بازیگران این فیلم نیز به اندازهی داستان آن افتضاح بوده و هیچ احساسی را به بیننده منتقل نمیکنند.
بزرگترین ایراد فیلم اما این است که داستان هیچ پاسخی برای وجود این اجسام غولآسا ندارد و سؤالات بسیار دیگری را نیز بدون پاسخ میگذارد و تنها جوابی که در پایان داستان به بیننده داده میشود، آن هم از زبان فلچر است که میگوید: «شاید ما نباید جواب این سؤالات را بدانیم».