کمی شبیه «زندانیها» و «دندان نیش»، اما با جسارت کمتر
برخی روایتها تلفیقی از چند روایت سینمایی در گذشته هستند و همین باعث میشود پس از تماشای آنها همچنان دچار قیاس شویم. آقای «ایگناسیو تاتای» در اولین فیلم بلند داستانی خود سعی دارد تلفیقی از فیلمهای «دندان نیش» و «زندانیها» را روی پرده ببرد. همهچیز با پیدا شدن ناگهانی دختربچهای در جاده شروع میشود. «پائولا» و «سیمون» در حین رانندگی بهسمت خانه، با دختربچهای در جاده مواجه میشوند. پس از رساندن این دختر به بیمارستان، روایت کمکم جان میگیرد. پائولا و سیمون فرزندی ندارند و از تزریقهای پائولا چنین برمیآید که آنها در حال تلاشی مضاعف برای اضافه شدن عضوی جدید به خانهاشان هستند. ملاقاتهای این زوج جوان از دخترک که دیگر با نام «کلارا» معروف است باعث ایجاد نوعی ارتباط درونی بین پائولا و او میشود.
فیلم در پردهی اول به ایجاد همین رابطه بین کلارا و پائولا اختصاص دارد. روی جنایی فیلم از پردهی دوم آغاز میشود. کلارا سخن نمیگوید و فقط چند کلام آلمانی بر زبان میآورد. از سویی دیگر او باید حتماً گچ داشته باشد تا بتواند مرزی را برای رفتوآمد خود تعیین کند. در این نقطه بهیاد فیلم «دندان نیش» لانتیموس میافتیم. کلارا گویی در دنیایی دیگر و تعاریفی که به او دیکتهشده رشد کرده است. اما کارگردان بهناگاه در میانهی پردهی دوم دچار نوعی تعجیل میشود و سعی دارد تا انتهای این پرده همهی رازآلودگی موجود در این روایت را فاش کند. در اینجا وارد مسیر فیلم زندانیها میشویم. در انتهای این پرده و بدون اینکه کارگردان تعلیقی برای مخاطب ایجاد کند متوجه میشویم که همسایهی این زوج جوان یک آدمربا و قاتل سریالی است. اینکه چه در سر این مرد میگذرد و اصلاً چه ریشههای روانی باعث چنین اعمالی میشوند، ابهاماتی هستند که کارگردان هیچ پاسخی برای آنها ندارد یا قصد ندارد چیزی از آنها به مخاطب ارائه دهد.
آنچه در پردهی سوم میبینیم شک ناگهانی پائولا به این همسایه است و ادامهی ماجرا همان چیزیست که انتظارش را میکشیم. آقای تاتای در این روایت ترسو است و نمیخواهد اثرش را تبدیل به یک روایت همچون زندانیها کند. او پایانی سراسر رنگی و خوش را برای همهی کاراکترهایاش در نظر میگیرد و بیآنکه حتی برای یک نما هم که شده پاسخی به ابهامات ذهنی ایجادشده در ذهن مخاطب بدهد، فیلم را وارد تیتراژ پایانی میکند.
ساخت چنین آثاری نیاز به هوش و ذکاوتی خارقالعاده دارد. در این آثار کارگردان باید هم بهجای فرد قاتل یا آدمربا زیست کند و هم ارتباطی تنگاتنگ با کاراکتر سرگردان خود داشته باشد. آقای تاتای همچون فردی جداافتاده از کاراکترهای تأثیرگذار در روایت، همچون ربات روایت را مینگرد. او بر اساس آنچه که در آثار گذشته دیده، خطوط روایت را به یکدیگر وصل میکند تا به انتهایی با کمترین ریسک ممکن برسد. این فیلم پتانسیل تبدیل شدن به یک اثر رازآلود و جنایی کاملاً جذاب را داشت، اما کارگردان بیتجربه فرصتسوزی کرد و در نهایت مانند بسیاری آثار دیگر پیرنگی خوب فدای پرداخت مبتدیانهی فیلمساز شد. یکی از بزرگترین حسرتها در باب این اثر این است که کارگردان چه بازیهای فرمی زیبایی را میتوانست با این خطوط گچی داشته باشد، اما با نهایت تأسف این فرصت را از دست میدهد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.