دنیایی که نه فانتزی عاشقانه است و نه زندگی واقعی
بخشی از کمدی-عاشقانهها هستند که بههیچعنوان نمیتوان با دنیایی که کارگردان ساخته ارتباط برقرار کرد. «گالری قلبهای شکسته» نیز یکی از همین فیلمهاست. پیش از این فیلمهای زیادی با همین موضوع یا نزدیک به آن را تماشا کردهایم. هر کدام از آنها کاراکترهایی را بهتصویر میکشیدند که در یک خط داستانی مستقیم قرار است به انتخاب نهایی خود برسند. نزدیکترین مثالی که به ذهن میرسد فیلم «دیوانهوار، احمقانه، عشق» محصول ۲۰۱۱ است که در آن استیو کرل بهعنوان مردی که قلباش شکسته است بهدنبال ایجاد ارتباط با زنهاست. فیلم سراسر کمدی موقعیت است و باتوجهبه بازیگراناش نیازی به استفاده از دیالوگهای رگباری بازیگران نبوده است. اما در این فیلم که نقشهای اصلی آن بهعهدهی بازیگران جوان است، قرار است مخلوطی از امریکنپای و ملودرامهای عاشقانه را ببینیم.
ناتالی کرینسکی در اولین تجربهی فیلم بلند داستانی خود قرار است مخاطب را وارد دنیای شلوغی کند که در میانهی فیلم خودش هم در این دنیا بههمراه کاراکترهایاش گم خواهد شد. فیلم روایتگر شخصیت «لوسی»، دختری ۲۶ ساله، است که بههمراه دو دوست دیگر خود در خانهای در نیویورک زندگی میکنند. اتاق او پر از اشیاییست که هر کدام بیانگر اشخاصیهستند که وارد زندگی او شدهاند و بعد از مدت کوتاهی رفتهاند. گویا کارگردان قرار است لوسی را بهسوی یک زندگی ثابت هدایت کند. شخصیت لوسی در این فیلم، نه از طرف بازیگر و نه بهلحاظ شخصیتپردازی کارگردان قابل پذیرش نیست. فیلم نمیتواند ادعا کند که در باب قلبهای شکسته است. قلب شکستهی لوسی از همخوابگیهایاش؟ این مسئله قرار است آنقدر عادی جلوه کند که دنیای لوسی را دوستاناش نیز باور کنند. پسر جوانی که لوسی یک شب به اشتباه با رانندهی اوبر او را اشتباه میگیرد هم باید این دنیای شلوغ لوسی را بپذیرد. البته کارگردان بهبهانهی ایجاد یک نمایشگاه از اشیایی که یادگار خاطراتی هستند که از ذهن انسانها پاک نشدهاند، موضوع را تلطیف کند. اما مخاطب همچنان در ذهن خود این سوال را دارد که لوسی کیست؟ بهدنبال چه چیزیست؟ مطمئناً قرار نیست تا انتهای فیلم هم این موضوع را بفهمیم. یکی دیگر از مضحکترین اتفاقات در فیلم، لوکیشن آن است؛ در یکی از شلوغترین شهرهای دنیا، خلوتترین صحنههای فیلم را میبینیم. فقط از اکستریملانگشاتهایی که بهعنوان نمای لایی در فیلم استفاده میشوند و دیالوگ شخصیتهای فیلم، متوجه میشویم که اتفافات فیلم در نیویورک رخ میدهند.
کارگردان با پالت رنگی جذاب، باز هم قرار است ذهن ما را منحرف کند. اما بطن روایت مشکل دارد و با بزک کردن نمیتوان آن را پنهان کرد. در پارهی سوم فیلم، کارگردان قصد دارد لوسی را یک انسان متعهد جلوه دهد و نمایش دادن رابطهی او و مادرش قرار است مخاطب را تحت فشار اخلاقی و احساسی قرار دهد تا بالاخره لوسی را در ذهن خود بپذیرد. شاید تنها نکتهی مثبت این فیلم شخصیت «جف» – دوستپسر آماندا- است که نهایتاً دو خط دیالوگ دارد و حضور صامتاش در بعضی صحنههای فیلم قویتر از دیگر بازیگران است. شاید کارگردان بهجای استفاده از دیالوگهای رگباری و بیفایده، کمی روی ایجاد موقعیتهای کمدی تلاش میکرد.