وداع آقای رویاها
بیآنکه بخواهیم در باب دنیای میازاکی مقدمهای داشته باشیم، شما را به بخشی در ماهیت سینما ارجاع میدهم که بهطور کامل از دنیای میازاکی گفتهایم. حال آقای میازاکی با انیمهی «پسرک و مرغ ماهیخوار» در همان قلهای که هیچگاه از آن پایین نیامد به همهی مخاطبان چند دههی اخیر خود بدرود میگوید. او برای این کار روایتاش را به دو پاره تقسیم کرده؛ از یکسو به بخشی از زندگی کودکی خود در میانهی جنگ جهانی دوم و از دست دادن مادر و در نهایت رنج فقدان او وارد میشود و از سوی دیگر بهطور مستقیم، غیر مستقیم و حتی با نوعی دگرگونی از میان روایتهای گذشتهی خود عبور میکند؛ از «شهر اشباح» گرفته تا «همسایهی من توتورو»، «سرویس تحویل کیکی» و «شاهزاده مونونوکه».
روایت در باب پسری با نام «ماهیتو» است که در بدو ورود ما به روایت مادرش را در آتشسوزی بیمارستان از دست میدهد. با برشی مستقیم و یکباره ماهیتو در قامت راوی داستان از این میگوید که در سال سوم جنگ مادر را از دست داده و یک سال بعد همراه پدر از توکیو خارج میشوند. او در تقابل با همسر جدید پدر، «ناتسوکو»، که خالهاش نیز محسوب میشود خشم خود را در قالب سکوت پنهان میکند و آن را در اولین لحظهی تنهایی در ترکیبی از کابوس سوختن مادر و اشکهایی که روی گونههایاش جاری میشوند نشان میدهد. میازاکی همچون آثار گذشتهی خود لحظهی ورود ماهیتو به عمارت خانوادهی مادریاش را با صبر و ترکیب از صدای محیط و موسیقی تصویر میکند. مخاطب تا قبل از اولین برخورد مرموز مرغ ماهیخوار خاکستری با ماهیتو گویی همهی راهروها، ورودی و محیط پیرامونی این عمارت را بهخوبی میشناسد و بخشی از آن میشود. پس از این مخاطب میماند و دنیای پر از هیاهوی ماهیتو که در سفری ماجراجویانه قرار است برای تطبیق با شرایط موجود در زندگیاش تعلیم ببیند.
میازاکی در همهی روایتهای خود هرگونه مسیری را برای تفسیرهای فرامتنی، ایدئولوژیک و در نهایت هر برداشت از قبل تعیینشدهای بسته است. روایتهای آقای میازاکی نگاهی نئوفرمالیستی را طلب میکنند، چرا که مخاطب در طول این روایتها نه قرار است با نشانه و نمادی بیرون از دایرهی روایت روبهرو شود و نه حتی میازاکی این اجازه را میدهد که برخی از گزینواژههای مد نظر خود در تعبیر قصههای او استفاده کنند. کاراکترهای دنیای میازاکی همچون ماهیتو هم خودشان در دنیای جدیدی که روبهرویاشان قرار گرفته گم میشوند و هم مخاطبی که همراه آنهاست در این وادی هزارتو سردرگم میشود، اما پردهی سوم و گرهگشایی آنقدر نرم و لطیف راه خروج را به آنها نشان میدهد که باعث میشود مخاطب و کاراکتر در بازگشتی گذرا به تمام مسیری که پیمودهاند جز لذت چیزی را در خود احساس نکنند. آثار آقای میازاکی مخاطب و کاراکترها را از درون دالانهای خشم، انتقام، نفرت، ناامیدی و یأس، جنگ و در نهایت همهی ناملایمات دنیای انسانی عبور میدهند تا به تناقض تمام این مفاهیم برسند. بهطور مثال در این روایت هنگامی که پدر ماهیتو بهاتفاق سربازانی که در کارخانهاش مشغول به کار هستند شیشهی کابین هواپیماهای مخصوص کامیکازه را به عمارت میآورد، برای لحظاتی گویی او و دیگر سربازان در حال تماشای تابوتهایی از جنس شیشه هستند و همین تحسین آنها در باب این اشیاء گویی ماهیتو را بیشتر و بیشتر در دنیای سردرگم خود عرق میکند. آقای میازاکی از دل تمام این ناملایمات بهدنبال روزنهی امید است و همیشه نیز این روزنه را به زیبایی در برابر ما قرار میدهد. میازاکی یکی از خوشبینترین انسانها در باب انسان است؛ حتی اگر آن انسان سختترین شرایط را در آثار او تجربه کرده باشد. این اثر آخرین وداع آقای میازاکی و رویاهایاش بود؛ رویاهایی که هر مخاطبی در سینما آرزو دارد مدام آنها را از طریق قابها و خطهای نرم آقای میازاکی تجربه کند.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.