رخدادهای تصادفی بنمایهی کارهای این کارگردان است
«ایزابل» و «کال»، زوجی میانسال، روبهروی هم در رستورانی نشستهاند. غذای آنها تمام شده است و کال بی توجه به همسر تنها متوجه گوشی خود است. به ناگاه در کنار آنها مردی جوان از دختر همراهاش خواستگاری میکند و این اتفاق ایزابل را به یاد گذشتهها میاندازد. آنها شروع به صحبت دربارهی افرادی میکنند که به آنها پیشنهاد خواستگاری دادهاند. کال زمانی که متوجه میشود تنها فردی بوده که به ایزابل پیشنهاد ازدواج داده است شروع به تمسخر او میکند. این امر باعث میشود ایزابل با کال شرطی عجیب ببندد تا ثابت کند که میتواند هر مردی را اغوا کند.
فیلم «دارم میشناسمات»، محصول ۲۰۲۰، داستان زن و مردی بود که به صورت کاملاً اتفاقی در یک هتل با هم دیدار میکردند. آنها بعد از اینکه شبی را به گفتوگو با هم میپرداختند، نسبت به هم احساساتی پیدا میکردند که بنا به شرایط زندگیاشان باید آنها را نادیده میگرفتند. فیلمی ساده، آرام و حتی قابلپیشبینی که میتوانست با کمک شخصیتهای داستاناش که واقعی دیده میشدند، مخاطب را همراه خود کند. در این فیلم یک اتفاق ساده منجر به رشتهای اتفاقات دیگر میشد. در واقع شانس یا اقبال میتوانست رخدادی متفاوت در زندگی روزمرهی شخصیتهای داستان ایجاد کند. دیدن فیلم «شرطبندی» و فضای داستان روایت شده در آن از همان ابتدا ما را به یاد این فیلم میاندازد. در فیلم «شرطبندی» هم رخدادها با یک عمل ساده و کاملاً اتفاقی آغاز میشوند و زندگی تکراری و حتی خستهکنندهی شخصیتهای داستان را تغییر میدهند. «ناتاشا لیتل»، بازیگر نقش ایزابل، در فیلم «شرطبندی» هم همان بازیگر نقش اَبی در فیلم «دارم میشناسمات» است.
نام «جان کَر ویگین» به عنوان کارگردان هر دو فیلم دلیل خوبی برای وجود این شباهتها است. ویگین را میتوان کارگردانی متوسط دانست که ایدههای خلاقانه و در عین حال سادهاش برای درک میتواند مخاطب را کنجکاو روایتهایاش کند. اما آنچه که در فیلمهای ویگین لنگ میزند و باعث میشود هرگز پا را از فیلمی متوسط فراتر نگذارند عجلهی او برای بیان داستانهایاش است. او با برشهای ناگهانی فیلمهایاش خط اتصال روایتها را از بین میبرد. اتفاقات آنقدر سریع در این برشها رخ میدهند که مجال تأمل کمی در آنها وجود دارد. شخصیتها هم با این برشها ناقص دیده میشوند و روایت هرگز پختگی یک فیلم کامل را به دست نمیآورد.
در فیلم شرطبندی نیز درست مانند فیلم دارم میشناسمات شخصیتهای فرعی پرداختهای بسیار کمی دارند و فقط به عنوان بهانههایی در مسیر شخصیتهای اصلی دیده میشوند تا داستان آنها سریعتر به پایانی خاص برسد. در این فیلم حتی شخصیت کال هم نادیده گرفته شده است و تغییر رفتار ناگهانی او باعث غیرواقعی شدن داستان شده است. در این میان بازی بازیگران به ویژه بازی لیتل از نقاط قوت فیلم محسوب میشود که میتواند کاستیهای روایت را جبران کند. زیرا بازیگران در انتقال احساسات شخصیتها خوب عمل کرده و داستان را به سمت واقعیت میکشانند. ویگین با اتفاقات تصادفی بازیهای زیبا و خلاقانهای انجام میدهد و اگر خودش خودش را بیشتر باور میکرد میتوانست روایتهایی ناب را به تصویر کشد که بیننده به طور کامل از تماشای آن لذت ببرد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.