پوستر فیلم جانوری در جنگل

آنچه از دست رفت زندگی بود

جانوری در جنگل
The Beast in the Jungle
محصول ۲۰۲۳ – فرانسه، اتریش، بلژیک
ژانر درام
امتیاز ۳.۵
نویسنده مصطفی ملکی

«هنری جیمز» در سال ۱۹۰۳ رمانی با نام «جانوری در جنگل» نوشت که تا حدودی در باب انزوا و تنهایی زندگی خودش بود. طی سال‌های مختلف در سینما آثاری چند بودند که سعی کردند از این رمان عجیب‌و‌غریب اقتباس کنند. حال در سال ۲۰۲۳، آقای پاتریک چیها در اولین تجربه‌ی بلند داستانی خود به‌سراغ این رمان رفته و سعی دارد از دهه‌ی ۱۹۷۰ تا ابتدای قرن بیست‌و‌یک زندگی، عشق، سرنوشت و در نهایت مرگ را بیرون بکشد. اما توجه به یک نکته حائز اهمیت است و آن نگاه فیلمسازی‌ست که سعی دارد این رمان ابتدای قرن بیستمی را با معنایی که برای مخاطب معاصر قابل درک است سازگار کند.

بگذارید در ابتدا به‌سراغ همخوانی‌های رمان و اثر سینمایی برویم. دو کاراکتر اصلی این فیلم همان‌هایی هستند که در رمان بودند؛ جان و می. رخدادهایی که درون فیلم مقابل چشم ما قرار می‌گیرند تا انتهایی که درست تصویرسازی ذهنی نویسنده است نقاط مشترکی هستند که در رمان و فیلم می‌توان به آن‌ها رسید. آقای چیها حتی با دو نما از زندگی بیرون از دیسکوی می و جان به ما از اوضاع نابسامان زندگی جان و زندگی مرفه می می‌گوید. در رمان و فیلم به‌راحتی می‌توان شخصیت‌پردازی مشترک فیلمساز و نویسنده را در یک راستا دید. هر دو جان را قائل به سرنوشت‌گرایی می‌دانند و نه جبرگرایی؛ تفاوت این دو خط فکری در این است که سرنوشت‌گرایان هیچ تغییری در گذشته، حال و آینده قائل نیستند و روی خط مستقیم پوچی در حرکت هستند. اما جبرگرایان چنین می‌گویند که با تغییر برخی علت‌ها در زمان حال می‌توان در آینده دست برد.

حال چیهای فیلمساز را در جایی بیرون از رمان جست‌و‌جو کنیم. بگذارید برای درک بیشتر ماجرا کمی از پیرنگ فیلم را مرور کنیم. تیتراژ فیلم با موسیقی و رقص جوان‌ها در یک پارکینگ آغاز می‌شود. دوربین کم‌کم چهره‌ی می نوجوان را در برابر ما قرار می‌دهد. از دور پسری که روی سکوها نشسته و به محل رقص خیره است برای مخاطب و می به‌طور هم‌زمان جالب به‌نظر می‌رسد. نگاه‌بازی بین می و جان نوجوان تا جایی ادامه پیدا می‌کند که می از محل رقص خارج می‌شود و روی سکوها کنار جان می‌نشیند. پس از کمی صحبت بین آن‌ها به چندین سال بعد و بیرون از یک دیسکو می‌رویم. دربانی که من‌بعد قرار است راوی داستان شود به می اجازه‌ی ورود می‌دهد و حال داستان فیلم درون این دیسکو اسیر خواهد شد. دوربین در بیشتر مواقع صحنه‌ی رقص را نشان می‌دهد و از همین طریق ما را به سفری در دل دهه‌های ۱۹۷۰، ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ می‌برد. می در همان اولین برخورد جان را می‌شناسد و به‌سرعت به سمت او می‌رود. جان اظهار بی‌اطلاعی می‌کند، اما می با گفتن این جمله که «تو راز خودت رو به من گفتی» توجه جان را به خود جلب می‌کند. راز جان چیست؟ او گویی انتظار رخدادی را می‌کشد که برای همیشه نظم کنونی را برهم می‌زند. رخدادی که خودش هم نمی‌داند چیست، اما باعث تغییری شگرف در زندگی او خواهد شد. جان از می می‌خواهد که در این انتظار همراه او شود؛ انتظاری که هر دو کاراکتر هر شنبه در این دیسکو خواهند کشید تا زمانی که این اتفاق رخ دهد. آقای چیها گذر این سه دهه را از طریق پیروزی میتران در انتخابات فرانسه، فرو ریختن دیوار برلین و در نهایت حادثه‌ی یازده سپتامبر به ما نشان می‌دهد. حال انتزاعی که می‌توان از طریق تقابل‌های می و جان به آن‌ها رسید؛ در کل فیلم به‌نوعی می‌توان اینگونه برداشت کرد که جان همان دیگری می است. می خود جان را روح می‌دهد و همراه او به آینده‌ای که در نهایت می‌تواند همه‌چیز را تغییر دهد خیره می‌شود؛ آینده‌ای که در نهایت جز نگاه به گذشته و حسرت زندگی از دست رفته برای او چیزی به ارمغان ندارد، آینده‌ای که او را گام‌به‌گام به مرگ نزدیک می‌کند و مری زمانی به پختگی می‌رسد که دیگر برای هر کاری دیر است. آقای چیها در اثر خود با انعطافی که به حرکت‌های بسیار کم دوربین خود داده، با چرخش‌های آرام ۳۶۰ درجه به‌جای برش‌ها، با نورپردازی متناسب با هر دوره‌ی تاریخی و در نهایت با شخصیت‌پردازی کاملاً وسواس‌گونه‌ و مالیخولیایی‌اش جان تازه‌ای دیگر به رمان آقای جیمز بخشیده است.

گفت‌وگو

نظرت درباره‌ی این فیلم چیست؟