حقیقت مدفون زیر تعفن
شاید هر از چند گاهی در باب جامعهی پنهانی که در دل جامعه قرار دارد و از سیریناپذیران قدرت تشکیل شده شنیده باشید. فیلمهای تأثیرگذار زیادی در تاریخ سینما به این اجتماع پنهان اشاره داشتهاند. در همهی این روایتها بسیاری از صاحبمنصبان قدرت در دل تاریکی شب و نقاب بر چهره آن روی دیگر خود را نشان میدهند. عمدهی این فعالیتهای پنهان ارضاء شهوت درونی و فانتزیهای جنسی این قدرتمندان است. طی یک دههی اخیر خبرهای بسیاری در گوشه و کنار جهان از اجارهی جزیرههای خصوصی توسط افراد مشهور و ثروتمند و همزمان قاچاق دختران زیر سن قانونی به گوش رسیده است. حال کارگردان اسپانیایی، «لوئیس دنس»، یکی از همین روایتهای رازآلود را در قالب یک اثر سیاه و سفید در ابتدای قرن بیستم در بارسلونا بهتصویر کشیده است.
نحوهی ورود کارگردان به روایت و عنوان آن مخاطب را وا میدارد که ناخودآگاه ذهن خود را بهسوی قلعهای تاریک در دل شب ببرد که در آن خونآشامان منتظر شکاری جدید هستند. این تصور تا دقیقهی ۱۵ همچنان در ذهن مخاطب باقی میماند. اما «سباستیا» که یک روزنامهنگار است ما را کمکم بهسوی رخداد اصلی راهنمایی میکند. قاب سیاهوسفید و کمیکگونهی کارگردان نیز ما را بیشتر در یک شهر غرق در سیاهی فرو میبرد. سباستیا که تحت تأثیر فقدان خواهر کوچک خود است و به مرفین معتاد شده، توسط عموی خود فراخوانده میشود تا در مورد ربوده شدن دختران کوچک شهر تحقیق کند و مقالهای بنویسد. کلید او پدر یکی از این دختران گمشده میشود که کسی به حرف او گوش نمیدهد. پدر او را به درب منزلی میفرستند و سباستیا پس از ورود به آن مکان و با دیدن تمام چهرههای اشخاص شهر در آن تا حدودی از چند و چون قضیه آگاه میشود. این دختران کوچک دزدیده میشوند تا همچون بردهی جنسی در اختیار این افراد قرار بگیرند.
کارگردان اسپانیایی سعی دارد فیلم خود را همچون روایتهای متهورانه که در آن قهرمان داستان تنهاست و مجبور به انقلابی تکنفره میشود مقابل دیدگان مخاطب قرار دهد. قابهای او یا سیاه و سفید هستند که فضای کلی شهر و روایت را در خود دارند. یا مونوکروم هستند که تنهاییهای رخوتبار و پر از خلسهی سباستیا را بهتصویر میکشند. یا رنگی هستند و تمام بار تعفن انسانی و سوءاستفادههای جنسی او را در خود جای میدهند. با این انتقال در پالت رنگی، کارگردان موفق شده است مخاطب را درون روایت قرار دهد. قصهی او بی هیچ پیشزمینهای دردآور است. اما نحوهی روایت کارگردان بیشتر روی تکنیکهای تدوین و رنگهای قاب متمرکز است. در نتیجه فرصتی برای رابطهی علت و معلولی بین رخدادها باقی نمیماند. کارگردان اسپانیایی تمام سعی خود را کرده که سیاهی این روایت را بیشتر به رخ بکشد، اما رخدادها و توالی سکانسها چندان کمکی به این پذیرش توسط مخاطب نمیکنند. روایت آقای دنس تکبعدی است و کاراکتر اصلی آنقدر پرداخت نشده که بتواند مخاطب را وادار به پذیرش این انقلاب تکنفره کند. گویی تکههای این پازل همچون آن دخترکان معصوم هیچگاه پیدا نمیشوند و روایت با نقصی دائمی به پایان میرسد.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.