پوستر فیلم کشتار با اره‌برقی در تگزاس

این دیگر نام‌اش حماقت است و نه دنباله‌ی یک اثر

کشتار با اره‌برقی در تگزاس
Texas Chainsaw Massacre
محصول ۲۰۲۲
امتیاز ۱
نویسنده مصطفی ملکی

بدون شک فیلم «کشتار با اره‌برقی در تگزاس» محصول سال ۱۹۷۴ انقلابی در فیلم‌های اسلشر به‌وجود آورد؛ قاتلی با صورت چرمی و هیبتی عجیب که در کشتن درنگ نمی‌کند. «توبی هوپر» با این فیلم تبدیل به یکی از تأثیرگذارترین فیلمسازان ژانر دلهره در سینما شد. اما اولین کسی که به این اثر منحصربه‌فرد در ژانر خود خیانت کرد همین آقای هوپر بود. او در دهه‌های بعد مدام سعی کرد این فیلم را همچنان ادامه دهد و هر بار ضعیف‌تر از اثر قبلی به کار خود ادامه می‌داد. در ادامه‌ی این بازساز‌ی‌ها و دنباله‌ها حال نوبت به آقای «دیوید بلو گارسیا» رسیده تا این سلسله ‌شکست‌ها را همچنان مفتضحانه‌تر از قبل پیش ببرد.
«لیلا» به‌همراه خواهر و دیگر دوستان شهری متروکه در تگزاس را خریداری کرده‌اند تا یک زندگی ایده‌آل شهرنشینی را به دیگر نقاط دنیا مخابره کنند. شهر «هارلو»، زادگاه قاتل مخوف صورت‌چرمی، چند دهه قبل است و حال این جوانان بدون در نظر گرفتن این گذشته‌ی تاریک وارد این شهر می‌شوند. افتتاحیه‌ی فیلم بی‌تردید استانداردهای متوسط یک اثر ژانر دلهره را در خود دارد. اتفاقاً کارگردان در شخصیت‌پردازی لیلا کاملاً موضوع را به مقوله‌ی تیراندازی و کشتار در ایالات متحده مرتبط کرده است و آن جای گلوله و تک‌نماهای فلش‌بک مخاطب را تشنه‌ی تماشای ادامه‌ی فیلم می‌کنند. اما سقوط فیلم از زمانی آغاز می‌شود که قاب کارگردان شلوغ می‌شود و دیگر تا انتها هیچ روایت منسجمی را شاهد نیستیم. قاتل صورت‌چرمی بازمی‌گردد و تا انتها فقط صدای گوش‌خراش اره‌برقی و پخش شدن خون روی در و دیوار را شاهد هستیم.
واقعاً برای من حداقل قابل باور نیست که چرا کارگردان روایتی را که می‌توانست بارور کند، این‌چنین به‌سوی ناکجا‌آباد سوق داد؟ در پرده‌ی دوم روایت همه‌چیز از هم می‌پاشد و صرفاً با یک اسلشر بی‌سرو‌ته و کلیشه‌ای سر و کار داریم. هالیوود حداقل باید این را بداند که تمام آثار پس از فیلم اول هیچ‌کدام اصالت نداشتند و از استانداردهای حداقلی این ژانر سینمایی بهره‌مند نبودند. اینکه مخاطب این ژانر همچنان دنباله‌های ضعیف این اثر را دنبال می‌کند همان است که اتاق فکر هالیوود می‌خواهد. تنها نکته‌ای که به ذهن می‌رسد این است که شاید اتاق فکر هالیوود چنین می‌خواهد و قصد ندارد یک اثر ساختارمند را به گیشه معرفی کند. چون در این فیلم، به‌خصوص، با حفره‌های روایی مشهودی سر و کار داریم که با یک بازبینی ساده‌ی فیلم‌نامه می‌توانست رفع شود. این همه خون مصنوعی دیدن در یک اثر به اسلشر بودن آن کمک نمی‌کند. این همه اصرار کارگردان در لطف به کاراکترهای اصلی فیلم برای مبارزه با قاتل خونخوار قابل پذیرش نیست. کارگردان فیلم خود را با اختیار کامل به‌سمت دره‌ی ژرف حماقت سوق می‌دهد تا همچنان همه‌ی مخاطبان ژانر دلهره اثر سال ۱۹۷۴ را بدون رقیب تصور کنند. شاید مخاطب ژانر دلهره نیز باید با گذر کردن از این آثار که حماقت از سر روی آن‌ها می‌بارد خط معیار استودیوهای فیلم‌سازی را دچار تغییر کنند.