«ویل» تمام وقتاش را به کار کردن و کار کردن میگذراند و این اتفاق پدربزرگ و مادربزرگ او را ناراحت و نگران کرده است، ویل بعد از مرگ پدر و مادر با آنها زندگی میکند. پدربزرگ در روز تولد ویل میخواهد هدیهای خاص به او دهد، اما قلباش مجال این کار را نمیدهد و در آغوش ویل جان میسپارد. ویل تحت تأثیر اتفاق رخ داده و بعد از دیدن هدیهی پدربزرگ تصمیم میگیرد خواستهی پدربزرگ را عملی کند، زیرا هدیهی پدربزرگ دفترچهای است که در آن نام مکانهای دیدنی مکزیک را نوشته و از او خواسته است که به این مکانها برود.
داستانهای عاشقانه و سفرهایی که در آنها دو نفر قرار است با هم آشنا شوند و کمی بعد هم عاشق شوند را بسیار در فیلمهای سینمایی دیدهایم. پیرنگ تکراریای که اگر محتوای داستانی خاصی در آن نباشد میتواند بسیار خستهکننده و ملامتبار گردد. فیلم «پیش از طلوع» اثر «ریچارد لینکلیتر»، محصول ۱۹۹۵، یکی از مثالهای خوب در این میان است. فیلمی که بسیاری از عاشقان سینما آن را دیدهاند. در این فیلم سلین و جسی تنها در یک روز چنان ارتباط عمیقی با هم پیدا میکنند که هرگز نمیتوانند این روز را فراموش کنند. مسیر روایت این فیلم به صورت خاص به این دو شخصیت میپردازد و با مکالمات زیادی که در میان این دو نفر ایجاد میکند میتواند باعث همراهی و درک بیننده با آنها هم شود. درواقع داستان این دو نفر در مرکز اصلی روایت است، اما سفر آنها در شهر وین با نشان دادن مکانهای زیبای شهر روایت را از لحاظ بصری نیز جذاب کرده است.
فیلم «به من بگو کی» نیز سعی دارد در داستان خود هم تصاویری زیبا از مکزیک را در برابر ما قرار دهد و هم رابطهای را میان «ویل» و «دنی» ایجاد کند. اما به واقع هیچکدام از این دو هدف را نمیتواند انجام دهد. ما نه میتوانیم به درستی مکانهای زیبایی که ویل و دنی به آنجا میروند را ببنیم و نه رابطهی آنها به خوبی نشان داده میشود. آشفتگی بسیار زیادی در این فیلم وجود دارد. تصاویر مدام از این سو به آن سو میروند و سعی دارند خود را متفاوت نشان دهند. دنی و ویل بدون اینکه لحظهای خاص را داشته باشند با چند برش پشت سر هم و موسیقیای که بر روی این برشها دیده میشود مدام خوشحال و خندان در کنار هم قرار میگیرند و خیلی ناگهانی هم عاشق میشوند. عملاً مکالمهی عمیقی میان این دو نفر شکل پیدا نمیکند، پس چرا این دو باید عاشق هم شوند؟
این فیلم نیز به مانند بسیاری از فیلمهای امروزی سعی کرده دنی را دختری آزاد نشان دهد. زندگی مستقل او به دور از خانوادهای که ما نمیدانیم کجا هستند و علاقهی زیاد او به بازیگری آیا قرار است آزاد بودن این دختر را نشان دهد؟ ما او را مدام در جمع دوستاناش خوشحال و در تنهایی غمگین میبینیم، اما نه برای خوشحالی او و نه غمگین بودناش دلیل خاصی نشان داده نمیشود. طبق معمول این فیلمها هم دنی باید دوستِ پسری داشته باشد که دگرباش باشد و در نهایت هم صمیمیت میان این دختر و آن دوست دگرباش باعث کمک به دختر شود. این همه تکرار در یک فیلم؟ به همین دلیل است که این فیلم علیرغم بازی خوب بازیگران و موسیقیهای بهکار رفته در آن بینهایت خستهکننده و بدون هیچ خلاقیت و کششی است.
نظرت دربارهی این فیلم چیست؟
برای پیوستن به گفتوگو وارد شو
نظرها با هویت سینمایی حساب تو منتشر میشوند.